آيين هندو؛ گوناگوني طرح‌ها در فرايند آفرينش و انحلال جهان

سال سوم، شماره اول، زمستان 1390، ص 93 ـ 112


Ma'rifat-i Adyān, Vol.3. No.1, Winter 2012


جعفر احمدي*


چكيده


آيين هندو، از جمله اديان فلسفي جهان است كه به تفصيل دربارة آغاز و انجام جهان سخن گفته است. در متون ديني و نيز مكتب هاي فلسفي آيين هندو، تبيين هاي گوناگوني از اين مبحث جهان شناسي به چشم مي خورد كه از اين جهت با اديان ديگر تفاوت آشكار دارد. مطابق اين آيين، جهان آفريدگاري دارد كه آن را از نيستي و عدم بيرون كشيده و به دايرة هستي آورده است. آيين هندو دربارة فرايند و چگونگي اين آفرينش چند طرح را مطرح مي كند كه از آن جمله مي توان به آفرينش از آب، آفرينش بر پاية «پْرَكْرتي» و «پوروشه» يا ماده و روح، آفرينش بر پاية ذرات چهارگانه، آفرينش بر پاية «برهمن» و «مايا»، و آفرينش بر پاية «برهمن»، «روح» و «ماده» اشاره كرد. از سوي ديگر، فرجام جهان در آيين هندو را نيز بايد در همين طرحِ دوره هاي آفرينش مطالعه كرد. بر اساس اين طرح، جهان پس از آفرينش، دوره هاي هزاران هزار ساله را پشت سر مي گذارد تا اينكه به خود فرجام خود مي رسد؛ آن گاه دچار انحلال و نيستي مي شود. مدت دوره هاي آفرينش و انحلال جهان برابر است و يكي پس از ديگري فرا خواهند رسيد و اين چرخش پيوسته، تا ابد به گردش خود ادامه خواهد داد.


كليدواژه گان: آفرينش، انحلال، پْرَكرتي، پوروشه، دوره هاي جهان، برهمن، مكتب هاي فلسفي هند.





* دانشجو دکتري اديان و عرفان مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني                           JafarAhmadi.ir@Gmail.com


دريافت: 22/4/1391 ـ پذيرش: 25/9/1391




 



مقدمه


راز آفرينش و چگونگي پيدايش اين عالم با همة ابعاد و ويژگي هاي آن، همواره يكي از پرسش هاي پيش  روي انسان جست وجوگر بوده است. اديان به منزلة طلايه داران عرصة انديشه و دانش، در پاسخ به اين پرسش، داده  هاي ارزنده  و طرح هاي گوناگوني را براي بشريت به ارمغان آورده اند. در اين ميان، آيين هندو نيز به عنوان يكي از اديان كهن و داراي صبغة فلسفي، به اين نياز پيروان خود پاسخ  مستوفي داده است و بيانات تأمل برانگيزي، چه در كتاب هاي ديني و مقدس آن و چه در مكتب هاي فلسفي آن، دربارة راز آفرينش و آغاز و انجام جهان ديده مي شود.


جهان شناسي اي كه از دل مجموعه هاي عظيم ديني و فلسفي آيين هندو برون مي تراود، نظريه اي كاملاً يك دست و شفاف نيست؛ بلكه در اين آثار، اختلافات بسيار و حتي متضاد به چشم مي خورد و در هر كتاب مقدس و هر مكتب فلسفي، تبييني متفاوت از كتاب هاي مقدس و مكاتب فلسفي ديگر بيان شده است. از اين روي، طرح ها و نظريه هاي مطرح در فرآيند آفرينش و انحلال جهان در آيين هندو از ديگر اديان متمايز مي نمايد.


بر اين اساس، در اين نوشتار تلاش مي شود تا برخي از طرح ها و نظريه هاي آيين هندو

دربارة آفرينش و انحلال جهان، با تكيه بر قطعاتي كوتاه از متون ديني و مكتب هاي فلسفي اين آيين ارائه شود.



1. آفرينش در كتاب هاي مقدس آيين هندو


كتاب هاي مقدس آيين هندو، دربردارندة قطعه ها و فرازهاي فراوان و درخور تأملي دربارة آفرينش، به ويژه بر اساس مبدأ ماورايي است كه با تشبيهات و بياناتي رمزگونه همراه است. اين قطعه ها، هر يك به فراخور حال، به جنبه و گوشه اي از آفرينش عالم و آفريدگار آن اشاره دارند كه مي توان تحت عناوين ذيل دسته بندي كرد:

1. آفرينش از نيستي؛

2. تخم عالم تكوين؛

3. برهمن و آفرينش آب.



1ـ1. آفرينش از نيستي


در سرود 129 كتاب ريگ وده، درباره آفرينش از نيستي چنين آمده است:


در آن هنگام، نه نيستي بود و نه هستي. هوا و آسماني كه برفراز آن است نبود. اين چه را مي پوشاند و چه را دارا بود؟ در كجا و تحت حمايت كه؟ آيا فقط آب بود؟ آب هاي ژرف و نفوذناپذير. در آن هنگام، مرگ و جاودانگي هم نبود. نشاني از شب و روز هم نبود ... در ازل، تاريكي را تاريكي مستور ساخته بود. و همة اين، آب بود و بي نشان (تشخيص ناپذير). آن موجودي كه پديد مي آمد، از خلأ پوشانده شده بود. آن (موجود) يگانه، به بركت نيروي حرارت به حركت درآمد. ميل (آفرينش) در آن تاريكي به وجود آمد و اين نخستين هستة عقل بود. دانايان به كمك عقل به جست و جوي آن حقيقت در قلب خود همت گماشتند و دانستند كه بند هستي در نيستي است.(شايگان، 1386، ج1، ص 80 و 81)


اين سرود، پيدايش عالم هستي را از نيستي ترسيم مي كند. عبارت «دانستند كه بند هستي در نيستي است» به صراحت دلالت دارد كه هستي از نيستي آغاز شده است. از سوي ديگر، ادعاي پيدايش هستي از نيستي، مستلزم پذيرش وجود واجب است. بايد وجودي باشد كه هستي اش از خودش باشد و از وجودش به غير خود فيض رساند. در اين قطعه، تاريكي مظهر نيستي است كه هستي در دل آن به تابش درمي آيد .


مطلب ديگر در اين سرود، اشاره به آفرينش آب و عقل است. آفرينش با تابيدن نخستين هستة عقل در تا ريكي آغاز شد و نيز نخستين موجود مادي، يعني آب كه مادة اوليه جهان است، آفريده شد و از آن، موجودي بزرگ و پرودگاري بي همتا، خويش را به ياري نيروي حرارت (رياضت) آفريد.


شايان ذكر است، مطابق اين سرود شايد بتوان گفت: همين سرود ريشة ديدگاه مكتب سانك هيه دربارة جهان شناسي است؛ زيرا چنان كه خواهد آمد، مي توان در همين سرود سه اصل مهم اين مكتب را يعني اصل فاعل يا «پوروشه»، اصل منفعل يا «پْرَكْرتي»، و نخستين موجودي كه از امتزاج آنها پديد مي آيد، يعني عقل كل، باز شناخت. (شايگان، 1386، ص 81)


بريهدارنيكه اوپه نيشده نيز به بياني ديگر،  آفرينش از نيستي را چنين بازگو مي كند:


«در آغاز، چيزي نبود و اين جهان زير پردة مرگ، يعني گرسنگي، پنهان بود؛ زيرا گرسنگي، مرگ است. در اين موقع، او اراده كرد نفس داشته باشد و به تكاپو افتاد و به نيايش پرداخت و در حين نيايش، آب از او به وجود آمد. آن گاه به خود گفت: از نيايش خود بهره­مند شدم. اين از طبيعت نوراني است و كسي كه اين طبيعت نوراني را بشناسد، آب نصيب او مي­شود. به درستي كه آب همان روشنايي بود.» (رضازاده، 1367، ص 64)


مطابق اين قطعه نيز جهان از عدم به عرصة وجود پا گذاشت. عبارت «اين جهان زير پردة مرگ، يعني گرسنگي، پنهان بود»، اشاره دارد كه اين جهان، نبود و بود شد و نخستين موجودي كه پديدار گشت، آب بود؛ آن گاه از آب، كل عالم طبيعت به وجود آمد. در اين قطعة و قطعه پيشين، نور و تاريكي، تعبيرهاي استعاري از هستي و نيستي اند. ازاين روي، آفرينش نوري است كه در دل تاريكيِ نيستي تابيده مي شود و پرده هاي آن را مي درد.


بنابراين، يكي از ديدگاه هاي مطرح دربارة آفرينش در آيين هندو، آفرينش از نيستي است كه مستلزم اعتقاد به آفريدگار است.



2ـ1. تخم عالم تكوين


چاندوگيه اوپه نيشده،  آغاز آفرينش جهان را به تخم تشبيه كرده، آن را چنين ترسيم مي نمايد:


«اين جهان در آغاز فقط لاوجود بود؛ پس موجود شد. رشد كرد و به يك تخم مبدل شد. مدت يك سال بماند. پس شكافته شد. يكي از پوست هاي آن، سيم شد، يكي زر؛ آنچه سيم بود، اين زمين، آنچه زر بود، آن آسمان شد؛ پردة خارجي آن، كوه ها شد؛ پردة دروني، ابر و مه شد؛ رگ ها رودها شدند؛ آنچه مايع بود اقيانوس شد.» (رضازاده، 1367،ص 225)


مطابق اين قطعه از كتاب اوپه نيشده ها جهان از ازل وجود نداشت؛ بلكه از عدم آفريده شد و همانند تخمي، به تدريج مراحل رشد را پشت  سر گذاشت تا اينكه از آن زمين و آسمان و ديگر پديده ها پديد آمدند.


هرچند اين متن ديني آيين هندو نيز به صراحت از آفريدگار سخن نمي گويد، اما به آن دلالت التزامي دارد؛ زيرا عدمي بودن جهان، مستلزم وجود حقيقتي ازلي است كه وجود و واقعيت دارد. بايد هستي اي باشد تا جهان را از نيستي درآورد و هستي  بخشد.


در نتيجه، اين قطعه نيز بر آفرينش از نيستي اشاره دارد؛ اما هنگامي كه به وجود پيوست، در قالب تخمي قرار گرفت و رشد كرد و از آن تخم، عالم بالا و پايين، و عالم ملك و ملكوت پديدار شد؛ در حالي كه در مورد پيشين، آفرينش جهان مادي با آب آغاز ميشود.



3ـ1. برهمن و آفرينش آب


داستان آفرينش در پورانه ها اين گونه بيان شده است:


ذات مطلق، يعني برهمن، فقط آب را خلق كرد و در آن، تخم خويش را نهاد كه به صورت تخمي طلايي درآمد و مانند خورشيد مي درخشيد. برهما كه نياي موجودات است، در اين تخم متولد شد و به مدت يك سال آسماني، درون آن زندگي كرد. او با تفكر و رياضت، تخم را دو پاره كرد و از يك پاره، عالم بالا و از پارة ديگر، عالم سفلي را آفريد و آسمان را در ميان آن دو قرار داد. آن گاه همة موجودات روي زمين را آفريد. برهما انواع موجودات را با وظايف گوناگون كه از وده ها فرا گرفته بود، مشخص كرد.(Team, 2002, Agni Purana 10.3.2, p.456) برهما از دهان خويش براهمن ها، از بازوان خود كشتريه ها، از ران هاي خود ويشيه ها، و از پاهاي خود شودره ها را آفريد.(Team, 2002, Kanda Purana 4.1.17, p.149) بدين طريق، چهار طبقه يا كاست هندو كه نمايانگر چهار وظيفة انساني، يعني انديشه، نگاهداري، تغذيه و كار هستند، آفريده شدند. (جلالي، 1375، ص 496 و 497)


مطابق اين قطعه، آفرينش با آب آغاز شد و در فرايند آفرينش، تخمي در آن نهاده شد كه از آن، عالم بالا و عالم پايين و همة مخلوقات پديدار گشتند. بنابراين، اين قطعه جمع ميان قطعه هاي پيشين است كه هم به آفرينش آب و هم به تخم عالم تكوين و فرايند آفرينش همة موجودات از آن، اشاره دارد.


همان گونه كه در اين چند گزيده از متون مقدس آيين هندو به وضوح آمده است، دو ويژگي مهم در تبيين فرايند آفرينش و آغاز آن، در آنها قابل تأمل است: نخست اينكه جهان از نيستي به عرصة هستي پا گذاشت؛ و ديگر اينكه دست آفريننده، اين جهان را چنين زيبا و هماهنگ نقش هستي زده است. بنابراين، مي توان از اين فرازهاي متون مقدس آيين هندو به چنين نگاهي كلان دربارة فرايند آفرينش دست يافت.



2. آفرينش از منظر مكتب هاي فلسفي آيين هندو


شش مكتب فلسفي1 آيين هندو، به تبع مباني و رويكردهاي متفاوتشان، تبيين هاي متفاوتي از فرايند و چگونگي آفرينش دارند كه به نظر مي رسد در قالب چهار دستة ذيل مي گنجند:

1. آفرينش بر پاية پْرَكْرتي و پوروشه (ماده و روح)؛

2. آفرينش بر پاية ذرات چهارگانه؛

3. آفرينش بر پاية برهمن و مايا؛

4. آفرينش بر پاية برهمن، روح و ماد».



1ـ1. آفرينش بر پاية پْرَكْرتي و پوروشه


در مكتب فلسفي سانْك هيه و به تبع آن، در مكتب فلسفي يوگه، فرايند آفرينش بر پاية دو اصل پْرَكْرتي prakrti و پوروشه puruṣa يا ماده و روح - كه يكي اصل منفعل و ديگري اصل فاعلي است- چينش و تبيين مي شود.(Dasgupa, 1952, v.3, p.23-24)


پْرَكْرتي به معناي مادة اولية  جهان، ازلي و ابدي، و سرشار از امكانات بي پايان، و مملو از قوة صرف است كه نه آگاهي دارد و نه شعور. ازاين رو، براي اينكه فعليت يابد و دست به تكوين جهان زند، نيازمند تحريك روح يا پوروشه است. (شايگان 1386، ج2، ص 569)


پوروشه به معناي روح يا نفس نيز همانند پْرَكْرتي، ابدي و ازلي است. ذات پوروشه معرفت و آگاهي است. اين اصل، ايستا و ثابت است كه در آن، نه فعاليتي روي مي دهد و نه تغييري پديد مي آيد. پوروشه منفعل نمي شود و هيچ چيز آن را تحت تأثير قرار نمي دهد؛ بلكه هموست كه بر پْرَكْرتي تأثير مي گذارد و با آگاهي بخشي، آن را به آفرينش وامي دارد. بدين سبب، پديده هاي عالم از سرچشمة  پوروشه عقل و آگاهي مي نوشند.(چاتري و ديگران، 1384، ص 504ـ505؛ Constsnce A, 2006, p388)


پْرَكْرتي داراي سه جوهر يا سه صفت سامان بخش با عنوان گونَه (Guna) است كه در مقام بي تعيّني پْرَكْرتي در كمال اعتدال اند و هر ظهور و تحولي كه در مادة اوليه پديد آيد، باعث دگرگوني تعادل اولية اين سه جوهر مي شود. (شايگان 1386، ج2، ص 569)


واژة گونَه، در سنسكريت به چند معنا به كار مي رود كه عبارت اند از: كيفيت، صفت و ريسمان.(همان، ص 570) البته اينكه حقيقت اين سه گونَه در «پْرَكْرتي» چيست؛ آيا صفت صورت دهنده يا صفت سازمان دهندة اشيايند يا سه جوهرند كه مقوم پْرَكْرتي مي باشند يا سه گرايش، محل اختلاف آرا و انظار است.(شايگان 1386،ج2، ص 576 و 577؛ چاتري و ديگران، 1384، ص 497)


اين سه گونَه عبارتند از:


1. سَتْوَه(Sattva): جوهر روشنايي يا گرايش تصاعدي كه لطيف و روشنايي بخش است. هماهنگي، تعادل، دانش، پاكي و مسرت پديده هاي جهان، به اين گونَه منسوب است؛


2. رَجَسْ (Rajas): جوهر تحرك و تمايل انبساطي، كه محرك و متحرك است. فعاليت، حركت، درد، ناآرامي و نيرومندي در اشيا، تحت تأثير اين گونَه است؛


3. تَمَسْ (Tamas): جوهر تاريكي يا تمايل نزولي كه سنگين و مسدود كننده است. ماندگي، بي حالي، بي حسي، سنگيني و كندي در موجودات، عملكرد اين «گونَه» شمرده مي شود.(شايگان 1386،ج2، ص 571؛ هند در يك نگاه، ص 494)


سَتْوَه عامل نورافشاني، شفافيت و روشنايي پديده هاي جهان است. علت وجود آگاهي و شعور و ادراك حسي در برخي پديده ها و اشيا، وجود صفت سَتْوَه در آنها ست. تابش و درخشندگي هر پديده اي در عالم، از اين صفت پْرَكْرتي است. هر چيزي كه حركت صعودي دارد، نوراني و سبك بال است؛ همانند شعلة آتش، جنبش ذرات هوا و بالا رفتن بخار كه همگي معلول سَتْوَه است. وجود احساساتي در انسان همانند رضايت، خوشي، سعادت، موهبت و خرسندي كه در ذهن و روان انسان ايجاد مي شوند، همانند خود ذهن، به دليل عنصر سَتْوَ است.


رَجَسْ، عامل فعاليت و حركت در پديده هاي عالم است. اين صفت پْرَكْرتي، خود متحرك است و نيز اشيا را به حركت وامي دارد. اينكه آتش گسترده و شعله ور مي شود، باد مي وزد، حواس در پي شناخت اشياي محسوس مي روند و ذهن به جست و جو مي پرداز، و در يك كلام، هر چيزي كه به نحوي حركت و فعاليتي دارد، مرهون عنصر رَجَسْ است. در بخش عاطفي زندگي انسان، رَجَسْ عامل همة تجربيات دردناك است. به عبارت ديگر، ماهيت آن اندوه، درد و رنج است. افزون بر ويژگي هاي ياد شده، رَجَسْ نيروي محرك دو صفت ديگر، يعني سَتْوَه و تَمَسْ است و آنها را براي بروز صفات و ويژگي هايشان برمي انگيزاند.


تَمَسْ اصل و بنياد انفعالي و سلبي پديده ها ست. دقيقاً برخلاف سَتْوَه كه سبك، درخشان و بانشاط است، تَمَسْ سنگين و تاريك مي باشد. بدين سبب، اين ويژگي پْرَكْرتي از تجلي و تابش پديده ها جلوگيري مي كند. تَمَسْ، همچنين در تقابل با اصل رَجَسْ، در برابر فعاليت و جنبش اشيا مقاومت مي كند. اين ويژگي پْرَكْرتي با فعاليت و تجلي ذهن و عقل و ديگر چيزها در تقابل است و در نتيجه، موجب جهل، ناداني و تاريكي مي شود و ذهن را در سردرگمي، حيرت و آشفتگي فرو مي برد. تَمَسْ با فرونشاندن كار و تلاش در انسان، موجب كاهلي، سستي، تنبلي، بي قيدي، بي ميلي و بي تفاوتي او مي گردد. (چاتري و ديگران، 1384، ص 498ـ500)


بنابراين، سَتْوَه يا جوهر روشنايي، موجب قوس صعودي در اشيا و پديده هاست. تَمَسْ يا جوهر تاريكي، برخلاف آن موجب قوس نزولي در اشيا و پديده هاست. رَجَسْ عامل حركت و برانگيختن در اشيا و پديده ها و در دو گونَة  ديگر مي باشد.


اين سه گونَه، در كنار اين تضادها و تقابل هاي دائمي، تعاون و تعامل پيوسته نيز دارند. آنها هيچ گاه از يكديگر جدا نمي شوند و بدون پشتيباني هم اثربخشي خود را ندارند. ازاين رو، اين سه جوهر از يك سو بر يكديگر چيرگي مي يابند و از سوي ديگر تكيه گاه يكديگرند.


چيرگي آنها بر يكديگر بدين معناست كه با غلبة يكي از سه نيرو، دو نيروي ديگر تحت الشعاع قرار مي گيرند و خنثي مي شوند. به عبارت ديگر، هنگامي ويژگي هاي يك گونَه در پديده اي بروز مي كند كه آن گونَه در آن پديده بر دو گونَه ديگر غلبه يابد. پس ماهيت هر  چيزي در اين عالم بر اساس آن گونَه كه در آن غلبه يافته است، تعيين مي شود. ازاين رو، تقسيم اشيا به خوب، بد و خنثي بيانگر نسبت ميزان اين سه گونَه در آنها است.


اما تكيه گاه بودن اين سه جوهر براي يكديگرند، بدين معنا ست كه فعليت  يافتن هر يك از آنها، منوط به فعال بودن هر سه است. بنابراين، سَتْوَه هرگاه بر دو گونَة ديگر تكيه كند، روشنايي مي بخشد؛ رَجَسْ نيز با تكيه بر دو گونَة ديگر، حركت مي سازد و تَمَسْ تاريكي و سد ايجاد مي كند. بدين لحاظ، گونَه سه گانة پْرَكْرتي، در حين كشمكش  با همديگر همكاري دارند و به يكديگر وابسته اند. (چاتري و ديگران، 1384، ص 499 – 500؛ شايگان 1386،ج2، ص 571 -574)


بنابراين، هنگامي كه پْرَكْرتي يا مادة اوليه در خواب نسيان و سكون مطلق فرو مي رود، اين سه جوهر در كمال اعتدال و موازنه اند؛ ولي به محض اينكه پوروشه يا روح، نوساني در درياي بيكران آن پديد مي آورد و آن را تحريك مي كند، تعادلي كه به موجب آن اين سه جوهر يكديگر را خنثي مي ساختند و آرام و ساكن بودند، به هم مي خورد، و همين دگرگوني، باعث فعل و انفعالات مي گردد و ماده دست به تكوين عالم مي زند و درجات هستي از آن صادر مي شوند. (همان، ص 570؛ هند در يك نگاه، ص 496 – 497)


بنابراين، از اتصال دو اصل لايتناهي پْرَكْرتي و پوروشه، يعني روح و ماده، آفرينش انجام مي گيرد. پوروشه اصل فاعل، و پْرَكْرتي اصل منفعل است. تلفيق و آميزش اين دو اصل، آفرينش را رقم مي زند. در تصويرسازي اين همكاري، انديشمندان مكتب سانْك هيه، مثال پيوند كور و چلاق را ذكر مي كنند. در جنگلي كور و چلاقي به هم مي رسند. با اينكه هر دو عاجزند، اما با همكاري هم راه را مي يابند. كور، چلاق را به دوش مي كشد و چلاق راه را نشان مي دهد. مَثَل پْرَكْرتي، مثل آن كوري است كه توان حركت و كار دارد، اما از ديد و آگاهي بي بهره است و مَثَل پوروشه، مثل آن چلاقي است كه از حركت و كار ناتوان، اما از ديد و آگاهي بهره مند است. (شايگان 1386،ج2، ص 591 – 592؛ معرفي مکتب هاي فلسفي هند، ص 509)


از اين پيوند پْرَكْرتي و پوروشه، و تعامل و كشمكش گونَه، بيست و سه اصل پديد مي آيند كه عبارتند از:


نخستين اصلي، مَهَت (mahat) يا مَهَتْ بودْهي (mahatboddhi) يا عقل بزرگ خوانده مي شود. (Dasgupa, 1952, v.3 , p.507) مَهَتْ بودْهي، صادر اول است و بالاترين درجة گونَة سَتْوَه را دارد؛ از همين روي، مَهَتْ بودْهي آيينة تمام نماي پوروشه يا روح است و عالي ترين مظهر آفرينش پْرَكْرتي به شمار مي آيد كه از كمال علم و ادراك و آگاهي پوروشه برخوردار است.


آن گاه از مَهَت بودهي، اصل خودآگاهي يا انيت يا «اَهَم كاره» (ahamkārah) پديد مي آيد.(Ibid , p.504) واژة اَهَم كاره در سنسكريت از دو جزء اَهَم به معناي من، و كاره يعني كار و فعل تشكيل شده است. در نتيجه، مراد از آن، كار و انديشه اي است كه به من تعلق مي گيرد. بنابراين، خودآگاهي يا اَهَم كاره، اصل تشخص است و انسان از طريق آن مي انديشد كه فاعل فعل و مالك اشيا ست.


از خودآگاهي يا اَهَم كاره، شانزده اصل به وجود مي آيند كه عبارت اند از:


الف) پنج عنصر لطيف (حواس پنج گانه): 1. قوة سامعه؛ 2. قوة لامسه؛ 3. قوة باصره؛ 4. قوة ذائقه؛ 5. قوة شامه؛

ب) پنج عضو حسي يا اعضاي بودهي: 1. گوش؛ 2. پوست؛ 3. چشم؛ 4. زبان؛ 5. بيني؛

ج) پنج عضو فاعل: 1. صورت؛ 2. دو دست؛ 3. دو پا؛ 4. عضو دفع فضولات؛ 5. عضو تناسلي.

د) حس مشترك يا حس باطن يا نفس يا «مَنَس» (manas).(Ibid, v.3 , p.25)


و در پايان، از پنج عنصر لطيف، به تناسب پنج عنصر كثيف، بدين شرح 1. اثير از قوة سامعه، 2. هوا از قوة لامسه، 3. آتش از قوة باصره، 4. آب از قوة ذائقه و 5. خاك از قوة شامه پديد مي آيند. (ر.ک. شايگان 1386، ج2، ص593-624؛ چاتري و ديگران، 1384، ص 510 – 520)


بدين ترتيب، مجموع اصول پديدآمده از پيوند پْرَكْرتي و پوروشه، 23 اصل مي شود كه با خود آن دو، 25 اصل آفرينش را در مكتب سانْك هيه تشكيل مي دهند كه در چهار دستة ذيل طبقه بندي مي شوند:


1. اصلي كه به وجود مي آورد، ولي به وجود نيامده است؛ يعني پْرَكْريتي؛

2. اصولي كه هم به وجود آمده اند و هم به وجود مي آورند؛ يعني هفت اصل، شامل عقل بزرگ، خودآگاهي و پنج عنصر لطيف يا حواس پنج گانه؛

3. اصولي كه به وجود آمده اند، ولي به وجود نمي آورند؛ يعني شانزده اصل، شامل پنج عضو حسي، پنج عضو فاعله، حس مشترك، و پنج عنصر كثيف؛

4. اصلي كه نه به وجود آمده است و نه به وجود مي آورد؛ يعني پوروشه. (شايگان 1386، ج2، ص 568)


مطابق جهان شناسي آيين هندو، جهاني كه پديد مي آيد، پس از طي دوره اي، به همان حالت ناپيدايي نخستين برمي گردد كه از آن به انحلال عالم يا «پْرَلَيه» (pralaya) تعبير مي كنند. هنگام انحلال جهان، سه گونَه در پْرَكْرتي- كه پديده ها و اشياي جهان از تضاد و فشار متقابل آنها ايجاد مي شدند- به اعتدال مي رسند؛ در نتيجه، صور اشيا از بين مي رود و انحلال رخ مي دهد. البته پس از مدتي دوباره آفرينش آغاز مي شود؛ يعني هرگاه دو اصل جهان شناسي پْرَكْرتي و پوروشه به هم بپيوندند، اعتدال بدوي گونَه از بين رفته، هر يك در جهتي گسترش مي يابد و به تناسب به فعليت مي رسد. بدين ترتيب، از پْرَكْرتي، كثرات و جهان پديد مي آيد. (چاتري و ديگران، 1384، ص 501)



2ـ1. آفرينش بر پاية ذرات چهارگانه


اين ديدگاه، در مكتب وي شه شيكه (Vaiśeṣka) مطرح شد. مطابق اين نظريه، موجودات و مواد به ذراتي منتهي مي شوند كه قسمت پذير نيستند. اين ذرات عبارتند از چهار عنصر خاك (prthivī) آب (āpa) آتش (tejas) و هوا (Vāyu). اين ذرات، ابدي و ازلي، قائم به خود، غيرمعلول و قسمت  ناپذيرند. آنها ويژگي هاي متفاوتي دارند. هرگاه دو ذره با هم تركيب شوند، پديده اي دو ذره اي ايجاد مي شود و اگر سه ذره تركيب شوند، پديده اي سه ذره اي و همين طور چهارذره اي تا اينكه اشيا و پديده هاي مركب بزرگي به وجود مي آيند.


اتصال و تركيب اين ذرات چهارگانه، به سبب نيروي خاص خودشان است كه از ارادة «ايشوَرَه» (Iśvara ) (خدا در وصف خالقيت و فرمانروايي. ر.ک. همان، ص 166 و 660)، خداي خالق، ماية هستي مي گيرد. اين اراده و نيرو در سراسر پديده هاي جهان منتشر و مستتر است و همواره در آنها حضور دارد. بنابراين، آفرينش با ارادة ايشوَرَه و نيروي تركيب كنندة ذرات انجام مي گيرد.


همان گونه كه آفرينش با ارادة ايشوَرَه است، انحلال جهان نيز با اراده او ست. با باز ايستادن نيروي محافظ تركيب ذرات در عالم، تركيب همة پديده ها از هم مي پاشد و تنها ذرات چهارگانة ازلي باقي مي مانند. (شايگان 1386، ج2، ص 543 – 545؛ چاتري و ديگران، 1384، ص 475 – 481)



3ـ1. آفرينش بر پاية برهمن و مايا


اين ديدگاه توسط شَنكره، بنيان گذار مكتب ادويته ودانتَه (davaitavedānta)، يعني عدم ثنويت نامتعين، مطرح و تبيين شد. بنياد اين ديدگاه، بر وحدت وجود و موجود نهاده شده است. بدين معنا كه در عالم، تنها يك هستي صرف به نام برهمن وجود دارد و تكثرات جهان، جملگي نمود و تجلي اويند؛ به عبارت ديگر، تنها برهمن واقعي است و جهان، فاني است. (همان، ص 637 – 638؛ شايگان 1386، ج2، ص 783)


برهمن براي ظهور عالم كثرات از نيرويي با عنوان مايا (māyā) بهره  مي گيرد. مايا از ريشة «ما» به معناي اندازه گيري، تناسب، ظاهر ساختن، صورت بخشيدن است. بنابراين، تعبير توهم جهاني براي مايا، تعبيري كاملا رسا و گويا نيست؛ بلكه بايد گفت: مايا ميزان و اندازة ظهور صور عالم است. (همان، ص 848)


مايا طبيعتي مضاعف دارد؛ از يك سو نيروي خلاقيت و قوة مخيله است كه به امكانات موجود در ذهن ايزدي، مصداق مي بخشد؛ و از سوي ديگر، همين خلقت موجب استتار واقعيت مي شود. مايا حجاب و پرده ي ابهامي است كه بين خالق و مخلوق سايه مي افكند و بر اثر تكثر واقعيت هاي عيني و ذهني، غير واقعيت را به واقعيت ضميمه مي كند و مجازي را به مطلق و حادث را به قديم نسبت مي دهد. (همان، ص 784؛چاتري و ديگران، 1384، ص 668)


در اين عالم، آنچه به حس انسان در مي آيد، نسبت غير واقعيت، به واقعيت يعني توهم است. اين جهان عيني و تجربي، گرچه توهمي از مايا است، واقعيتي نسبي دارد. به عبارت ديگر، اين عالم، نه وجود است و نه غير وجود؛ بلكه حقيقتي دو پهلو ست، همانند مايا كه نه هستي است و نه نيستي. (شايگان 1386، ج2، ص 786)


برهمن از طريق نيروي مايا از مقام ذات كه عاري از هر گونه صفات و كيفيات است، درمي آيد و به همة صفات موصوف مي شود و فاعل و مفعول جلوه مي كند. اين عمل، همانند سراب است كه انسان توهم ذهن خويش را به خارج منعكس مي كند. برهمن به كمك مايا و توهم جهاني مُثُل، اشيا را در خود پرورش مي دهد و در خارج بازمي تاباند و پديده هاي بي شمار را ايجاد مي كند. (همان، ص 785)


آفرينش، ظهور خود علت به صورت معلول است؛ يعني فقط خود علت واقعيت دارد و معلولات، مظاهر توهمي و بي بودي اند. به عبارت ديگر، معلول، غيرواقعي است و به سبب جهل به علت - كه تنها او واقعيت است- واقعيت تلقي شده است؛(همان، ص 849)  چنان كه در تاريكي، ريسمان مار پنداشته مي شود. چنين توهمي ناشي از تاريكي جهل ما به اصل آن چيزي است كه وراي ظهورات و تجليات نهفته است. اين جهل، نه تنها واقعيت چيزها را پنهان مي كند، بلكه همانند مثال مار و ريسمان، آن واقعيت را تحريف مي كند.


بنابراين، قانون عليت در مكتب ادويته ودانتَه، صرف واقعيت علت ناميده مي شود؛ يعني «برهمن»، به عنوان يگانه واقعيت جهان، خالق و علت آن است و همة معلولات يا مظاهر به آن افزوده شده اند. علت، بود، و معلولات، نمودش مي باشند. (همان، ص 784 – 785)


برهمن، علت فاعلي و مادي آفرينش است. «برهمن» از جهت آگاهي مطلق و علمش به خود، علت فاعلي، و از جهت تعينات و محدويت هايش علت مادي جهان شمرده مي شود. به عبارت ديگر، از حيث نيروي خلاقه و متخيلة خود، يعني مايا، علت فاعلي جهان است و از حيث نيروي استتار خويش، علت مادي عالم به شمار مي رود. مايا پردة جهلي بر آفرينش مي كشد تا نور وحدت از پس حجاب مظاهر ديده نشود و كثرات همچون سايه هاي برهمن در عالم نمود يابند. مطابق اين تبيين، نسبت برهمن با اين جهان نسبت يك طرفه است. «برهمن» علت فاعلي و مادي جهان است؛ ولي جهان، برهمن نيست. اين رابطه، همانند نسبت سايه به درخت يا موج به دريا ست. (همان، ص 854 – 855)


اينك در تكوين جهان به دست نيروي شگفت انگيز برهمن، يعني مايا، چه نظم و ترتيبي حاكم است؟ قول مشهور مكتب ادويته ودانتَه به شرح زير است:


نخست، پنج عنصر لطيف ظهور مي يابند كه عبارت اند از: اتر يا اكاشه (akāśa)؛ هوا يا وايو (vāyu)؛ آتش يا اَگني (agni)؛ آب يا اَپَ (apa) و خاك يا كشي تي (kṣiti).


اين پنج عنصر، در پنج حالت با يكديگر تركيب مي شوند و در نتيجه، پنج عنصر خشن با همان نام پديدار مي گردند. مثلاً عنصر اِتِر، خشن، از تركيب يك دوم اتر لطيف باز هواي لطيف، آب لطيف و خاك لطيف، هر يك به ميزان يك هشتم تشكيل مي يابد. آن گاه از تركيب عناصر پنج گانة خشن، ديگر پديده ها و عالم مادي تجلي و نمود مي يابند. (چاتري و ديگران، 1384، ص 671 – 672)



4ـ1. آفرينش بر پاية برهمن، روح و ماده


ديدگاه مهم ديگري كه در تبيين آفرينش در تفكر فلسفي آيين هندو مطرح است، متعلق به رامانوجه (Rāmānuj) متفكر مكتب ويشيشْتاودانتَه (vaiśeṣtāvedānta) يعني عدم ثنويت متعين است.


راما نوجه مي كوشد تا ديدگاه وحدت وجود و عدم ثنويت دربارة آفرينش را با ديدگاه دوگانگي روح و ماده تلفيق كند و نظام سه گانه اي از برهمن (brahman) روح (cit) و ماده (acit) را سامان بخشد.(Dasgupa1952, v.3 , p.391) در نظر شنكره، آفرينش و جهان شناسي، تخيل و رؤياي جهاني است؛ اما از نظر رامانوجه، آفرينش، عينيت يافتن امكاناتي است كه در برهمن به صورت لطيف و ادراك ناپذير وجود دارد. روح و ماده پيش از آفرينش و در حالت نهفتگي و لطيف خود، در حكم صفات تشكيل دهنده ي پيكر روحاني «برهمن» بشمار مي آيند و آفرينش ظهور و تجسم يافتن اين جسم لطيف روحاني است به عبارت ديگر، به فعليت درآمدنِ مُثُلي است كه همواره و پيوسته در ذات خود برهمن موجود است. (شايگان 1386، ج2، ص 796)


بنابراين، از نظر رامانوجه، وجود بر سه قسم است: برهمن؛ عالم ارواح، آگاهي و هوشياري؛ و عالم مادي و بي جان. برهمن، هم علت فاعلي و هم علت مادي عالم ارواح و ماده است و آنها دو نحوة ظهور برهمن هستند. عالم ارواح و عالم ماده، در عين حال كه دو ظهور برهمن هستند و وجود استقلالي ندارند، همانند خودش واقعي  و متمايز از آن هستند. قانون عليت در مكتب رامانوجه، همانند مكتب سانْك هيه مي باشد و برهمن آفريننده  و علت است و با تغيير و تنزل آن، معلول كه در آن بالقوه موجود است، پديدار مي  شود. بنابراين، وحدت و كثرت به يك اندازه واقعيت دارند. (چاتري و ديگران، 1384، ص 765)


همان گونه كه ملاحظه شد، اين چهار ديدگاه، با وجود برخي مشابهت ها، تمايزات جدي با يكديگر دارند. در ديدگاه اول (آفرينش بر پاية پْرَكْرتي و پوروشه) بر خلاف سه ديدگاه ديگر، آفريدگاري مطرح نيست؛ هستي و ازليت از آنِ خود پْرَكْرتي و پوروشه است و جهان مستقلا از خود آنها منتشر مي شود. تمايز ديدگاه سوم (آفرينش بر پاية برهمن و مايا) با ديدگاه دوم (آفرينش بر پاية ذرات چهارگانه) و ديدگاه چهارم (آفرينش بر پاية برهمن، روح و ماده)، در واقعيت داشتن يا نداشتن اين جهان است. مطابق ديدگاه سوم، جهان واقعيت ندارد و توهم است؛ در حالي كه در دو ديدگاه ديگر، افزون بر آفريدگار، جهان يا عناصر آن نيز واقعيت دارند. اما ديدگاه دوم و چهارم، هر چند بسيار به هم شباهت دارند، اما در اينكه ماده متأثر از روح است يا مستقيماً تحت ارادة خالق است، متفاوت به نظر مي رسند.


بر اين اساس، هر چند در آيين هندو از داستان آغاز و فرايند آفرينش به صورت جدي و به تفصيل سخن به ميان آمده است، طرح ديدگاه هاي گوناگون و حتي متضاد، دستيابي به نظامي واحد دربارة فرايند آفرينش جهان را دشوار مي نماياند.



3. انحلال جهان و دوره هاي آغاز و انجام آفرينش


چنان كه گذشت، در كتاب هاي ديني آيين هندو، و پيرو آن در مكتب هاي فلسفي آن آيين، طرح هاي گوناگوني دربارة آغاز و چگونگي آفرينش مطرح است. از سوي ديگر، دربارة انجام و فرجام جهان نيز در آيين هندو ديدگاه خاصي مطرح است. مكتب هاي فلسفي، با عنايت به همان تفاوت هايي كه در تبيين آغاز آفرينش دارند، دربارة فرايند استمرار جهان، طرحي كلي را مطرح مي كنند كه مشتمل بر دوره هايي است و به انحلال جهان مي انجامد.


در آيين هندو، آفرينش جهان به دوره هاي متعدد و چند ميليارد ساله تقسيم مي شود. جهان پس از آفرينش با پيمودن چهار دورة پر فراز و نشيب، سرانجام به حالت نخستين خود برمي گردد كه از آن به انحلال يا «پْرَلَيه» (pralaya) ياد مي كنند. تقريباً همة مكتب هاي فلسفي آيين هندو، انحلال جهان را باور دارند. مطابق اين باور، دوره هاي آفرينش و انحلال عالم تا ابد ادامه خواهد داشت.(Constsnce A, 2006, p. 447) مهم ترين منبع ديني آيين هندو كه به بحث دوره ها جهاني پرداخته مجموعه ي پورانه هاست. پورانه ها دوره ها جهاني را به چهار دوره تقسيم مي كنند كه به ترتيب از كوچك به بزرگ و فراگيري عبارت اند از:


1.«مهايوگه» (mahāyuga) يا عصر جهاني عادي؛ 2. «مَنْوَنْتَره» (manvantara) يا عصر جهاني ميانه؛ 3. «كَلْپَه» (kalpa) يا عصر جهاني بزرگ؛ 4. «مهاپْرَلَيه» (mahāpralaya) يا انحلال بزرگ يا قيامت كبري. (شايگان 1386، ج1، ص 283 و 284)


هر دوره جهاني عادي يا مهايوگه به چهار عصر يا يوگه تقسيم مي شود:(Ibid, Vol.4, p.110-111; Ibid, Vol.11, p.483)


1. «كْرْته يوگه»(Kṛta Yuga)

2. «ترِتا يوگه»(Tretā Yuga )

3. «دْوَه پَرَه يوگه»(Dvapara Yuga)

4. «كَلى يوگه»(Kali Yuga)


اين نام ها از بازي طاس و شمارة مهره هاي آن گرفته شده است.


كْرْته از ريشة كري يعني انجام دادن است كه در بازي طاس، مهره برنده و ممتاز است. ترِتا مهرة شماره سه، به معناي مجموعة سه چيز است. دْوَه پره مهرة جفت و از ريشة «دوي» مشتق شده است. كَلي به معناي تاريكي و جنگ و اختلاف است؛ ازاين رو به مهره بازنده اطلاق مي شود. (شايگان 1386، ج1، ص 281 و 282)


برخي اين چهار عصر را با اعصار چهارگانة طلا، نقره، مفرغ و آهن در اسطوره هاي يوناني مقابله كردند.


در دورة اول، كْرْته يوگه، تقواي كامل در بين مردمان حكم فرما بود و هيچ كس از وظيفة خود شانه خالي نمي كرد. مردم به كار و كوشش نياز نداشتند و ميوه هاي زمين فقط با خواهش به دست مي آمد. بدخواهي، گريه، تكبر، فريب، خودبيني، تنفر، ظلم، ترس، رنج، حسد و غبطه وجود نداشت. هر يك از طبقات مردم، همواره وظايف و تكاليف خود را انجام مي دادند و پيوسته خدا را پرستش مي كردند و فقط يك قانون و رسم و نماز داشتند. آنها هر چند وظايف جداگانه اي داشتند، همه تابع يك «وْدَه « بودند و به يك تكليف عمل مي كردند.


در دورة دوم ترِتا يوگه، آيين قرباني آغاز شد و از ميزان تقوا، يك چهارم كاسته شد. مردمان اين زمان، پيرو حقيقت و راستي بوده، به تقوايي كه با مراسم و تشريفات در ارتباط بود، وابسته بودند. قرباني و كارهاي نيك و شعاير مختلف در همه جا حكم فرما، و اعمال مردم براي به دست آوردن پاداش و انجام مراسم مذهبي و نذرها بود. آنها هيچ گونه نيازي به رياضت نداشتند.


در دوره سوم، دْوَه پره يوگه، نيمي از تقوا كاسته شد و وده ها به چهار قسمت تقسيم شد. برخي از مردم چهار وْدَه، بعضي سه وْدَه و بعضي دو وْدَه و گروهي يك وْدَه را مطالعه و قرائت كردند و جمعي نيز هيچ يك از وده ها را نمي خواندند و شعاير و مراسم مذهبي به شيوه هاي بسيار گوناگون انجام مي شد. بر اثر افول نيكي، تنها شمار اندكي پيرو حقيقت باقي ماندند. وقتي مردم از نيكي دور شدند، بيماري ها و بلاها وخواهش ها كه زاييدة سرنوشت اند، بر آنها حمله ور شدند و بر اثر آسيب هايي كه به مردمان وارد شد، به رياضت روي  آوردند و كساني كه به سرور آسماني گرايش داشتند، قرباني كردند. و بدين ترتيب، بشر به دليل كاهش ميزان تقوا و از دست دادن بسياري از خصلت هاي نيك خويش، تنزل كرد.


در دورة چهارم، كلي يوگه، يعني دورة كنوني، فقط يك چهارم از تقوا باقي ماند. پيروي از وده ها، انجام كارهاي نيك، برگزاري شعاير مذهبي و به  جاي آوردن قرباني ها ترك شد. در اين دورة بلاها، بيماري ها، خستگي، بدبختي، گرسنگي و بيم در همه جا حكم فرما شد؛ با گذشت زمان، درجة تقوا بيش از پيش كاهش يافت و آدمي به همان نسبت، از مرتبة انسانيت سقوط كرد. در چنين شرايطي كه جهان رو به خرابي و تباهي مي رود، مقاصد آن نيز تضعيف مي شود و افولي اخلاقي، عموم مردمان را پست مي سازد.


منابع ديني آيين هندو، مدت زمان هر يك از اين چهار دورة آفرينش را با عدد و رقم معين كرده اند. دورة اول - كه عصر طلايي نيز ناميده مي شود - 4800 سال خدايان است. از آنجا كه هر سال بشري برابر يك روز خدايان است، اين دوره برابر 1728000 سال بشري بوده است. دورة دوم، يك چهارم از دورة اول كمتر، و تاريك تر از آن است و مدت آن 3600 سال خدايان يا 1296000 سال بشري است. دورة سوم، نصف دورة اول بوده و 2400 سال خدايان، برابر با 864000 سال بشري طول  كشيده است. دورة چهارم كه همين دورة جهاني كنوني است و كوتاه ترين و تاريك ترين دوره هاست، دورة آهن ناميده مي شود كه 1200 سال خدايان يا 432000 سال بشري است. تا هنگامي كه برهما، صد سال خدايي را به پايان نرساند، وضع وجود و عدم عالم همين  گونه ادامه خواهد داشت؛ آن گاه وي به اصل خويش، يعني ذات مطلق برخواهد گشت.(جلالي، 1375، ص 498 و 499)


مطابق ديدگاه دوره هاي جهان در آيين هندو، پيش از هر يك از اين دوره ها، دو صبحدم با عنوان «سَنْدهْيَه» (Sandhya) و «سندهيانسه» (Sandhyansa) وجود دارد كه طول هر يك از آن دو، يك دهم طول دورة مربوطه اش است.(Eliade, 1993, Vol.4, p.110) بنابراين، طول هر دوره مطابق سال خدايان كه هر روز آن برابر يك سال بشري است، چنين خواهد شد: (The Puranas, 2002, 2.1.2, p.34)



















































نام دوره



به سال خدايان



مدت سندهيه به سال خدايان



مدت سندهيانسه به سال خدايان



مجموع به سال خدايان



مجموع سال بشري(360 روز)



كْرْته يوگه



4000



400



400



4800



1728000



ترِتا يوگه



3000



300



300



3600



1296000



دْوَه پره يوگه



2000



200



200



2400



864000



كَلى يوگه



1000



100



100



1200



432000



يك مهايوگه = جمع كل چهار دوره



12000



4320000



كل اين چهار دوره، يك دورة بزرگ يا مهايوگه را تشكيل مي دهند. با طي هزار مهايوگه (1000 × 4320000 = 432000000 سال بشري) ، يك «كَلْپَه» (Kalpa) رخ مي دهد كه يك روز «برهما» است.(Fredrichs & Others, 1986, p 171)


هر روز برهما، يعني هر كَلْپَه (432000000 سال بشري) با آفرينش آغاز مي شود و با انحلال عالم يا «پْرَلَيه» (pralaya) پايان مي پذيرد.


در اين انحلال، تمام كائنات و بشريت از بين مي رود و طي يك شب برهما كه معادل يك روز آن است (يك شبانه روز برهما، معادل 8640000000 سال بشري) تمامي امكانات آفرينش به صورت نطفه در درياي علل و اسباب باقي مي ماند.


هر كَلْپَه متشكل از چهارده «مَنْوَنْتَره» يا عصر «مَنو» (manu) است كه با طوفاني بزرگ پايان مي يابد. هر مَنْوَنْتَره، معادل 71 مهايوگه (71 × 4320000 = 306720000 سال بشري) است.(The Puranas, 2002, 16.8, p583-584) بنابراين، يك كَلْپَه يا يك روز برهما كه معادل چهارده مَنْوَنْتَره است، برابر است با:

14 × 306720000 = 429408000 سال بشري.


عمر برهما نيز محدود است. پايان عمر او صد سال خدايان مي باشد. در پايان عمر برهما انحلال بزرگ يا قيامت كبري يا «مهاپْرَلَيه» (mahapralaya) رخ مي دهد كه طي آن، تمام مراتب وجود به مبدأ آفرينش باز مي گردند و برهما به مدت صد سال خدايان در نيستي و عدم مطلق قرار مي گيرد. آن گاه آفرينش و هستي دوباره آغاز مي شود و دوره هاي آفرينش جهاني تا انحلال، يكي پس از ديگري آمده و اين دوره هاي آفرينش و انحلال جهان، پيوسته در گردش خواهند بود.(شايگان 1386، ج1، ص 283)


نكتة درخور تأمل در اينجا، اختلاف طول دوره هاي كَلْپَه و مهاپْرَلَيه است. اين اختلاف، به نحوة محاسبة مدت زمان هر يك از آن دو بر اساس مهايوگه يا مَنْوَنْتَره برمي گردد. ازاين روي، براي اينكه اين اختلاف نمايان شود، يك بار بر اساس مدت زمان مهايوگه و بار ديگر براساس مدت زمان مَنْوَنْتَره هر يك را به طور جداگانه محاسبه مي كنيم:


1. محاسبه زمان كَلْپَه:


الف) يك مهايوگه = 4320000 سال بشري؛


ب) يك كَلْپَه = 1000 مهايوگه؛ 1000 × 4320000 = 4320000000 سال بشري؛


ج) يك مَنْوَنْتَره = 71 مها يوگه؛ 71 × 4320000 = 306720000 سال بشري؛


د) يك كَلْپَه = 14 مَنْوَنْتَره؛ 14 × 306720000 = 4294080000 سال بشري.


2. محاسبة زمان مهاپْرَلَيه:


الف) يك مهاپْرَلَيه = 100 سال زندگي برهما


ب) يك روز برهما= يك كَلْپَه = 1000 مهايوگه = 4320000000 سال بشري؛


ج) يك شب برهما = يك روز برهما؛


د) يك شبانه روز برهما = 4320000000 × 2 = 8640000000 سال بشري؛


ه‍) يك سال برهما = 8640000000 × 360 = 3110400000000 سال بشري؛


و) صد سال برهما = 311040000000000 سال بشري = يك مهاپْرَلَيه.


ز) يك مهاپْرَلَيه = 100 سال زندگي برهما؛


ح) يك كَلْپَه = 14 مَنْوَنْتَره = 4294080000 سال بشري= يك روز برهما؛


ط) يك شبانه روز برهما = 4294080000 × 2 = 8588160000 سال بشري؛


ي) يك سال برهما = 8588160000 × 360 = 3091737600000 سال بشري؛


ك) صد سال برهما = 309173760000000 سال بشري = يك مهاپْرَلَيه.


چنانكه ملاحظه شد، مدت زمان كَلْپَه و مهاپْرَلَيه بر اساس مهايوگه، بيش از مدت زمان آنها بر اساس مَنْوَنْتَره است. به نظر مي رسد اين اختلاف نشان دهندة تقريبي بودن معادل هاي ياد شده است. بنابراين، هنگامي كه گفته مي شود يك كَلْپَه معادل 14 مَنْوَنْتَره يا 1000 مهايوگه است، يعني تقريباً يك كَلْپَه معادل 14 مَنْوَنْتَره يا 1000 مهايوگه است؛ چون اگر دقيقاً برابر باشند، بايد 14 مَنْوَنْتَره (14 * 306720000 = 4294080000 سال بشري) نيز با 1000 مهايوگه (1000 * 4320000 = 4320000000 سال بشري) برابر باشد؛ در حاليكه طبق محاسبة انجام شده، چنين نيست.



نمودار دوره هاي جهاني





 


يك مهايوگه مشتمل بر چهار دوره است:




نتيجه گيري


در باب آفرينش و انحلال جهان در هندوئيسم به عنوان يك دين و آيين، يك نگرش واحد و يكنواخت وجود ندارد.


در خصوص فرايند آفرينش مطابق برخي از متون ديني آيين هندو و برخي از ديدگاه هاي مكتب هاي فلسفي آن، هم نگاه كلان و كلي مطرح است و هم نگاهي جزئي و خرد. در نگاه كلان، چنانكه به اختصار گذشت، جهان نيست بود و از نيستي به عرصة هستي گام نهاد. از اين منظر، جهان بايد آفريدگاري داشته باشد تا آن را از عدم بيرون كشد و هستي را كه تنها منحصر در خود اوست، به آفريدگان عطا كند. هنگامي كه ارادة آفريدگار بر آفرينش قرار گرفت، به نخستين مخلوقش هستي  بخشيد و از مسير او، آرام آرام در طي دوره هاي طولاني و مستمر، جهان را به وجود  آورد و تدبير مي كند.


از منظر خرد، هرچند در بيشتر ديدگاه ها آفريدگار كنار گذاشته نمي شود، توجه اصلي به اجزاي پديده هاي جهان است. در اين نگاه، بر اساس فعل و انفعالات، تأثير و تأثرات اجزاي پديده ها بر يكديگر، همچون عناصر و ذرات چهارگانه، يا پْرَكرتي و پوروشه يا ماده و روح، فرايند آفرينش تبيين مي شود.


در آيين هندو، به موازات بحث آغاز آفرينش و فرايند آن، چه در مسئله آفرينش از نيستي و چه فعل و انفعالات اجزاي پديده ها بر يكديگر، بحث فرجام جهان نيز به طور جدي و تقريباً به تفصيل بيان مي شود. اين بحث كه با عنوان انحلال يا پْرَلَيه(pralaya) در متون ديني آيين هندو و مكتب هاي آن مطرح است، در واقع عكس فرايند آغاز آفرينش است. براي مثال، چنانكه در آفرينش بر پاية پْرَكْرتي و پوروشه، با وجود تأثير و تأثر گونَه هاي سه گانة پْرَكْرتي بر يكديگر و شعور و آگاهي پوروشه، فرايند آفرينش رخ مي دهد، انحلال جهان نيز بر همين اساس، با برگشت اين تغييرات به حالت نخست خود روي مي دهد.


چنين فرايند بسيار عظيم و با دوره هاي بسيار طولاني آفرينش و به همان نسبت، انحلال آن ـ كه ترسيم شد ـ منحصر در يك دوره نيست؛ بلكه پس از هر دورة آفرينش و انحلال، دوره اي ديگر آغاز مي شود و به انجام مي رسد و اين آغاز و انجام و اين آفرينش و انحلال، پيوسته و تا ابد ادامه خواهد داشت.




پي‌نوشت‌ها:


1. اين مکتب‌ها عبارتند از: 1. نيايه Nyāya: مکتب فلسفي رئاليستي که بر مبناي منطق استوار است و به چهار منبع معرفتي ادراک حسي، استنتاج، تطبيق و گواهي معتقد است؛ 2. وي‌شه‌شيکه Vaiśeṣka: اين مکتب اشتراکات فراواني با مکتب منطقي نيايه دارد و در پي رهايي و نجات نفس انسان است؛ 3. سانْک‌ْهيه Sānkhya: مکتب فلسفي دوگانه‌‌انگار که به دو واقعيت ماده و روح معتقد و وجود خدا منکر است؛ 4. يوگه Yoga: اين فلسفه با مکتب سانْک‌ْهيه نزديک است و بسياري از مباني معرفتي و متافيزيکي آن را قبول دارد اما منکر خدا نيست. اين فلسفه بر تمرين براي رسيدن به رهايي تکيه دارد؛ 5. مي‌مامْ‌سا Mīmāmsā: مکتبي فلسفي براي دفاع از مناسک‌گرايي کتاب‌هاي ودايي بنا نهاده شد و در صدد توجيه‌پذير ساختن آن است؛  6. ودانْتَه Vedānta: مکتب فلسفي که بر پايه اوپه‌نيشدها شکل گرفت. اين فلسفه بر برهمن يکتا تأکيد دارد.( چاتري و ديگران، 1384، ص 120ـ169؛ Fredrichs & Others, 1986)




 



منابع


جلالي نائيني، محمدرضا، (1375)، هند در يك نگاه، تهران، نوشتار.


چاتري، ساتيش چاندرا و داتا، (1384)، دريندراموهان، معرّفي مكتب هاي فلسفي هند، ترجمه فرناز ناظرزاده كرماني، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب.


رضازاده ي شفق صادق، (1367)، گزيده ي اوپه نيشدها، چ دوم، تهران، علمي و فرهنگي.


شايگان داريوش، (1386)، اديان و مكتب هاي فلسفي هند، چ ششم، تهران، اميركبير.


Dasgupa, Surendranath, (1952), A History of Indian Philosophy, Cambridge at the university press.


Dharmic Scriptures Team, (2002), The Puranas, A compact English-only version of the Major 18 Puranas in one document, website: www.urday.com.


Eliade Mircea, (1993), Encyclopedia of Religion, Macmillan publishing company, New York.


Fredrichs, Kurt & Others, The Rider Encyclopedia of Eastern Philosophy and Religion, London.


Jones Constsnce A and Jame,s D. Ryan(2006), Encyclopedia of Hinduism, Series ed. Gordon Melton, New York.