فصل نامه علمی - پژوهشی
فصل نامه علمی - پژوهشی معرفت فلسفي

بایگانی نشریه

نقدى بر فيزيكى ‏انگارى بر مبناى اختلاف ميان فيزيكى ‏انگارى پيشينى و پسينى

سال نهم، شماره اول، پاييز 1390، 133ـ162


مهدى غياثوند*


چكيده


فيزيكى‏انگارى پيشينى و پسينى، در فيزيكى انگاشتن جهان (و به طور خاص، ذهن يا نفس)، با يكديگر هم‏رأى هستند و فيزيكى‏انگارى را در مقام رهيافتى مابعدالطبيعى در باب تعيين ماهيت ذهن، حالات ذهنى، و ويژگى‏هاى ذهنى تأييد مى‏كنند. محلّ نزاع و اختلاف ميان اين دو تلقّى در اين مسئله نهفته است كه: آيا صدق و كذب فيزيكى‏انگارى وابسته به شناخت‏پذير بودن برخى حقايق خاص به طور پيشينى است يا نه؟ حاميان فيزيكى‏انگارى پيشينى بر لزوم اين وابستگى تأكيد مى‏كنند؛ ولى دسته مقابل منكر آن هستند.


مقاله حاضر صورت‏بندى نقدى است بر فيزيكى‏انگارى بر مبناى واكاوى اين اختلاف. نگارنده كه در اين مسئله، خود با فيزيكى‏انگاران پيشينى موافق است، استدلال خواهد كرد كه براى صدق فيزيكى‏انگارى، وجود رابطه استلزامى از هر دو نوع آن (استلزام دلالت‏شناختى و استلزام‏شناختى)، ميان امر فيزيكى و ذهنى، ضرورى است. با اين حال، نگارنده امكان چنين شناختى را منتفى مى‏داند و دست‏كم روابط استلزامى از نوع معرفتى آن را مورد انكار قرار مى‏دهد. او با پيمودن اين مسير، تلاش مى‏كند تا كذب فيزيكى‏انگارى را نشان دهد.


كليدواژه‏ها: فيزيكى‏انگارى پيشينى، فيزيكى‏انگارى پسينى، آگاهى پديدارى، استلزام دلالت‏شناختى، استلزام‏شناختى.




مقدّمه


در يك تعريف ساده، فيزيكى‏انگارى1 را مى‏توان ايده‏اى مابعدالطبيعى در نظر آوردكه تأكيد دارد همه چيز «فيزيكى»2 است و هيچ چيزى بيش و مافوق امور فيزيكىوجود ندارد.3 در ميانه بحث‏هاى انبوهى كه در باب اين ايده مطرح است، به طور كلّى مى‏توان دو گروه را از هم تميز داد: نخست جريانى كه در مخالفت با اين جنس نگاه به آدمى و جهان دست به قلم مى‏برند و اساسا در صدق آن مناقشه مى‏كنند؛ در مقابل، جريان دوم از درون مبادرت به طرح بحث‏هاى خود مى‏كنند و اختلافات ميان آنها مبتنى بر ملاحظات خاصّى است كه هريك در تعريف و صورت‏بندى اين ايده دارند. اختلاف ميان فيزيكى‏انگارى پيشينى و پسينى4 در جريان اخير مطرح مى‏شود، امّا با جرياننخست نيز مرتبط است؛ بدين معنا كه اختلاف ميان اين دو، ناظر به اين مسئله است كه: آيا صدق و كذب فيزيكى‏انگارى وابسته به شناخت‏پذير بودن برخى حقايق خاص به طور پيشينى است يا نه؟ مقاله حاضر در پى آن است تا ضمن تصريح به وابستگى مذكور، نشان دهد كه شناخت‏پذيرى مورد بحث ميسّر نيست. بدين طريق، نقدى بر فيزيكى‏انگارى وارد خواهد شد.



زمينه‏هاى مشترك فيزيكى‏انگارى پيشينى و پسينى5


فيزيكى‏انگارى پيشينى و پسينى زمينه‏هاى مشترك بسيارى دارند كه ما در اين مقاله، فقط به چند مورد از آنها اشاره مى‏كنيم.6 نخستين زمينه مشترك عبارت است از: فيزيكى‏انگارى ابتنايى7 (و تأكيد بر رابطه استلزامى ميان «فيزيكى» و «ذهنى» به عنوان نتيجه فيزيكى‏انگارى ابتنايى.) فيزيكى‏انگارى ابتنايى را كه به نظر مى‏رسد حدّاقل ادّعايى است كه براى قائل شدن و صحّه گذاشتن بر فيزيكى‏انگارى بايد بدان قائل شد و از اين‏رو بعضا «فيزيكى‏انگارى حداقلى» خوانده مى‏شود، مى‏توان اين‏گونه صورت‏بندى كرد: (1) «فيزيكى‏انگارى در يك جهان ممكن مانند Wصادق است؛ اگر و فقط اگر هر جهانى كه كپى فيزيكى حداقلى‏اى از Wباشد، يك كپى "بى‏افزون و كاست"8 از آنباشد.»9 و يا در صورت‏بندى ديگرى: «هر جهان ممكنى كه يك كپى ميكروفيزيكىحدّاقلى از جهان واقع باشد، يك كپى كامل از آن است.»10


با در نظر گرفتن اين تعريف، بايد گفت: اگر بنا باشد فيزيكى‏انگارى در مورد جهان ما صدق كند، مى‏بايست جهان يك كپى فيزيكى حدّاقلى از خودش باشد. اين نكته به اين معناست كه اگر مبادرت به تهيه يك كپى به لحاظ فيزيكى حدّاقلى از جهان شود، اين كپى شامل مؤلّفه‏اى بيشتر يا كمتر از نمونه اصلى نخواهد بود: هر دو جهان اصلى و كپى، كه فقط حاوى بخش‏هاى فيزيكى جهان اصلى است، دقيقا يكسان خواهند بود. همين نكته كه از نتايج پذيرش فيزيكى‏انگارى در اين صورت‏بندى خود است، زمينه اختلاف ميان فيزيكى‏انگارى پيشينى و پسينى را فراهم مى‏آورد. اين نتيجه را مى‏توان دقيق‏تر نيز صورت‏بندى كرد: با فرض اينكه از اصطلاح «حقايق فيزيكى»،11 براى مثال، حقايق صادق فيزيك يا فيزيك در حالت كامل‏شده آينده‏اش را مراد كنيم، همچنين اتّصال يا عطف تمام آن حقايق فيزيكى را به صورتى شبكه‏وار در نظر گرفته و اين شبكه تورمانند را Pبناميم و همچنين فرض كنيم كه Qتبيينى است كه ماهيت تامّ و تمام جهان يا به تعبير ديگر هر حقيقتى را كه ممكن است وجود داشته باشد بيان مى‏كند، در اين صورت، نتيجه مذكور چنين خواهد بود: اگر فيزيكى‏انگارى صادق باشد، آن‏گاه اين صادق خواهد بود كه:


(2) Pمستلزم Qاست (يا حقايق فيزيكى حدّاقلى جهان ما مستلزم تمامى حقايق جهان ما هستند.)


امّا راه ديگر بيان چنين نكته‏اى آن است كه بگوييم: اگر فيزيكى‏انگارى صادق باشد، ضرورتا بايد عبارت شرطى زير صادق باشد:


(3) اگر Pآن‏گاه Q(PQ).


بنابراين، اگر بخواهيم با در نظر گرفتن اين نتيجه حكم (2) را به تفصيل بازنويسى كنيم، با چنين عبارتى مواجه خواهيم بود:


(4) «تحقّق اين شرايط مستلزم تمامى حقايق ]در باب جهان [است: الف. در دست داشتن تبيين فيزيكى جهان واقع (با تمام جزئيات آن)؛ ب. پذيرش اين ادّعا كه تبيين فوق يك تبيين كامل و بى‏عيب و نقص از جهان واقع در همه جزئيات آن است؛ ج. پذيرش اين ادّعا كه اين جهان واقع، كپى فيزيكى حدّاقلى خودش است.»12


البته بايد تأكيد كرد كه اين استلزام يا ضرورتْ استلزام علّى نيست، بلكه منطقى است. به بيان ديگر، ما با استلزام منطقىِ چگونگى امر ذهنى توسط امر فيزيكى روبه‏رو هستيم؛ چراكه استلزام علّى، براى مثال، با دوگانه‏انگارى نيز سازگار است. پس، اينكه اين استلزام و تعيّن وجود دارد و به لحاظ منطقى هم وجود دارد، امرى است كه دو دسته بر سر آن اتفاق‏نظر دارند.13


امّا اشاره كرديم كه اختلاف ميان فيزيكى‏انگارى پيشينى و پسينى به طور كلّى ناظر به اين مسئله است كه: آيا تأييدپذيرى فيزيكى‏انگارى، وابسته به اين است كه برخى گونه‏هاى خاص از حقايق، به طور پيشينى، شناخت‏پذير باشند يا نه؟ ولى بايد دقّت كرد كه فيزيكى‏انگارى آموزه‏اى پسينى است و يكى از آن حقايق خاصّى نيست كه به آنها اشاره شد. به طور كلّى، برخى از فيلسوفان مانند دونالد ديويدسون قائل به اين هستند كه اساسا فيزيكى‏انگارى اگر صادق باشد، بايد حقيقتى مفهومى يا ضرورى قلمداد شود.14 اين در حالى است كه اغلب فيلسوفان چنين ديدگاهى را نمى‏پذيرند و آن رادر صورت صدق، ممكن‏الصدق مى‏دانند.15 بيانى از فيزيكى‏انگارى كه درصورت‏بندى شماره (1) به آن اشاره شد، چنين چيزى را امكان‏پذير مى‏كند. صورت‏بندى شماره (1) به ما مى‏گويد كه فيزيكى‏انگارى در صورتى در يك جهان صادق است كه منطبق با برخى شرايط خاص باشد، امّا در باب انطباق يا عدم انطباق جهان واقع با اين شرايط سكوت مى‏كند و راه را براى هر دوى اين حالات ـ كه انطباق يا عدم انطباق مى‏باشند ـ بازمى‏گذارد. شايد در باب جهان ما، اين مطلب صدق نكند كه «يك كپى فيزيكى از آن، مى‏بايست يك كپى روان‏شناختى از آن باشد.» امّا كاملاً روشن است كه در اين شرايط، و در صورت قائل شدن به چنين امكانى، فيزيكى‏انگارى در جهان ما صادق نخواهد بود. بنابراين، صورت‏بندى مذكور به وضوح فيزيكى‏انگارى را ايده‏اى ممكن‏الصدق معرفى مى‏كند يا دست‏كم امكان چنين تفسيرى را ميسّر مى‏سازد. در واقع، بحث بر سر اين است كه: آيا صحت و سقم اصل ايده فيزيكى‏انگارى وابسته به شناخت‏پذير بودن برخى از حقايق خاص به طور پيشينى است يا نه؟ پس، روشن است كه در واقع، اين فيزيكى‏انگارى نيست كه متّصف به صفات پيشينى يا پسينى مى‏شود؛ بلكه آنچه اين صفات را به خود مى‏گيرد، استلزام نهفته در حكم (2) يا (3) است. و اصطلاحات فيزيكى‏انگارى پيشينى و پسينى مى‏توانند رهزن اين معنا باشند؛ بدين معنا كه بحث بر سر پيشينى يا پسينى بودن ضرورت مورد اشاره در (2) و (3) است و نه خود فيزيكى‏انگارى. براى مثال، مك‏لاگلين از حاميان اصلى فيزيكى‏انگارى پسينى در اين‏باره مى‏نويسد:


اختلاف ميان فيزيكى‏انگارى پيشينى و پسينى به طور كلّى بر سر اين مسئله است كه: آيا برخى حقايق خاص، به طور پيشينى، شناخت‏پذير هستند يا نه؟ امّا خود فيزيكى‏انگارى يكى از آنها نيست. هم فيزيكى‏انگاران پيشينى و هم فيزيكى‏انگاران پسينى بر آن هستند كه فيزيكى‏انگارى‏صرفا به طور پسينى شناخت‏پذير است.16


از سوى ديگر، فيزيكى‏انگاران پيشينى هم تأكيد مى‏كنند كه فيزيكى‏انگارى خود آموزه‏اى پسينى است. براى مثال، جكسون در اين‏باره مى‏نويسد: «فيزيكى‏انگاران پيشينى، در قائل شدن به اينكه فيزيكى‏انگارى آموزه‏اى پسينى و ممكن‏الصدق است، با ديگر فيزيكى‏انگاران موافق هستند.»17 خلاصه آنكه بسيارى از استدلال‏هاى مشهوردر ردّ فيزيكى‏انگارى (نظير بحث كيفيات ذهنى غايب و معكوس و استدلال معرفت)، مبتنى بر اين هستند كه شكافى معرفتى ميان فيزيكى و ذهنى وجود دارد.18 در حقيقت، هركدام از آنها در پى انكار وجود استلزامى معرفت‏شناختى از حقايق فيزيكى به حقايق ذهنى هستند. اگر صورت‏بندى شماره (2) را كه با توجه به آن « Pمستلزم Q است» در نظر بگيريم، روشن خواهد بود كه هر سه استدلال، اين استلزام ادّعايى را انكار مى‏كنند. بنابراين، فيزيكى‏انگار بايد به نوعى با اين استدلال‏ها مقابله، و استلزام ادّعايى را توجيه كند. فيزيكى‏انگارى پيشينى و پسينى هركدام به روش خود چنين هدفى را دنبال مى‏كنند. به هر حال، اقتضاى فيزيكى‏انگارى اين است كه بر مبناى آن، چگونگى يك حالت فيزيكى چگونگى حالت ذهنى متناظر آن را كه در ابتدا غيرفيزيكى به نظر مى‏رسد، متعيّن خواهد كرد.



اختلاف ميان فيزيكى‏انگارى پيشينى و پسينى


پيشتر اشاره شد كه در بيان بسيار ساده، مبناى اختلاف ميان فيزيكى‏انگارى پيشينى و پسينى را وضعيت معرفت‏شناختى استلزام ادّعايى فيزيكى‏انگاران ميان حقايق ذهنى و فيزيكى تشكيل مى‏دهد. منشأ اختلاف آن است كه: آيا اين استلزام يا ضرورت را مى‏توان به لحاظ معرفت‏شناختى پسينى در نظر گرفت يا نه؟ جكسون مى‏نويسد:


فيزيكى‏انگارى يعنى هر ويژگى غيرفيزيكى‏اى ممنوع!... اگر ماهيت ذهنى چيزى علاوه بر ماهيت فيزيكى نباشد، آن‏گاه مشخص كردن چگونگى حالت فيزيكى يك چيز چگونگى حالت ذهنى آن را لازم خواهد آورد. چگونگى حالت فيزيكى را مشخص كنيد؛ در اين صورت، تمام آنچه كه براى تعيّن بخشيدن به حالت ذهنى كافى است را انجام داده‏ايد و كار ديگرى نيست كه بكنيد... البته، اين تعين يك تعيّن علّى نيست... آنچه فيزيكى‏انگارى را به انواع پيشينى و پسينى تقسيم مى‏كند، ماهيت همين تعيّن يا رابطه استلزامى است؛ پيشينى است يا پسينى؟ تعيّنى شبيه تعيّن «الف ـ شكل» بودن توسط مكان نقاطى كه شكل «الف» را تشكيل مى‏دهند يا تعيّنى شبيه تعيّن محلّى كه آب در آن‏هست توسط محلّى كه H2O در آن هست؟19


پس، در واقع اختلاف بر سر پيشينى يا پسينى بودن ماهيت يك رابطه استلزامى (XY) است. بحث معرفت‏شناختى است؛ بدين معنا، براى مثال، اين حقيقت كه در ظرف كنار دست من آب وجود دارد مستلزم اين حقيقت است كه در ظرف كنار دست من Oوجود داشته باشد. يعنى حقايق قرار داده شده در يكى از مؤلّفه‏هاى اين رابطه استلزامى، مستلزم آن ديگرى است. حال، وضعيت معرفتى ما نسبت به اين رابطه استلزامى چگونه است؟ براى مثال، بعد از آزمايش‏هاى تجربى و به طور پسينى از يك طرف اين رابطه استلزامى ـ يعنى X ـ مى‏توان طرف ديگر ـ يعنى Y ـ را استنتاج كرد يا استنتاج موردنظر، به فرض امكان، به طور پيشينى نيز ميسّر است؟ مى‏دانيم كه آب همان H2Oمى‏باشد؛ همچنين، با در نظر گرفتن احتجاجات كريپكى، مى‏دانيم كه ضرورتا نيز چنين است (چراكه هم آب و هم H2Oدالّ ثابت هستند.) بنابراين، ضرورى پسينى بودن چنين اين‏همانى‏هاى نظرى‏اى امرى است مفروض و مورد اتّفاق.20 امّا بحث بر سر اين است كه: آيا مى‏شود با اطلاعات به قدر كافى تفصيلى از حقايق فيزيكى (مثلاً H2O)، به طور پيشينى، تمام حقايق را در باب آب استنتاج كرد يا خير؟


براى اينكه بحث روشن‏تر شود، مثالى را كه در نقل‏قول فوق به كار برده شد، شرح خواهيم داد. با توجه به اين مثال، ما با دو حالت براى وجود يك رابطه استلزامى مواجه هستيم: 1) موضع فيزيكى‏انگاران پيشينى؛ 2) موضع فيزيكى‏انگاران پسينى. اين هر دو موضع از طريق يك مشابهت مشخص مى‏شوند:


معناى نخست استلزام: مكان قرارگيرى نقاط به حالت محيطى x، مستلزم « -xشكل بودن» است (نحوه قرارگيرى نقاط به حالت محيطى x شكل بودن.)


معناى دوم استلزام: وجود H2Oدر يك مكان، مستلزم وجود آب در آن مكان است (وجود H2Oدر يك مكان وجود آب در آن مكان.)


حاميان فيزيكى‏انگارى پيشينى استلزام ادّعايى در حكم (2) يا معادل‏هاى ديگر آن يعنى (3) و (4) را به معناى نخست در نظر مى‏گيرند21 و حاميان فيزيكى‏انگارىپسينى معناى دوم را در نظر دارند.22 پس بر مبناى فيزيكى‏انگارى پيشينى، ميانحقايقى كه فيزيك در باب عالم در اختيار ما مى‏گذارد و ساير حقايق، شكاف معرفتى‏اى وجود ندارد كه بخواهد با تجربه پر شود. از سوى ديگر، اگر بخواهيم با دو تعريف پيشنهادى مك‏لاگلين نظر فيزيكى‏انگاران پسينى را بيان كنيم، مى‏توانيم بگوييم كه با در نظر گرفتن اين دو تعريف:


1) استلزام معناشناختى: P به لحاظ معناشناختى مستلزم Qاست، اگر و فقط اگر غيرممكن باشد كه (ممتنع باشد كه) PوQ .


2) استلزام معرفتى: P به لحاظ شناختى مستلزم Qاست، اگر و فقط اگر صدق شرطى تابع ارزشى، Q Pامرى پيشينى باشد.23


بايد گفت كه فيزيكى‏انگاران استلزام نخست را مى‏پذيرند، ولى به انكار استلزام دوم مى‏پردازند و بيان مى‏كنند كه: صدق فيزيكى‏انگارى مستقل از استلزام دوم است. بنابراين، اختلاف بر «ايده استلزام پيشينى» مركزيت دارد.


اگر براى جلوگيرى از اطناب بخواهيم اين ايده را به طور خلاصه داشته باشيم، مى‏توان آن را اين‏گونه در نظر گرفت:


(5) «تحقّق شرايط زير، به طور پيشينى، مستلزم تمامى حقايق ]در باب جهان [است: (الف) در دست داشتن تبيين فيزيكى جهان واقع با تمام جزئيات آن، (ب) پذيرش اين ادّعا كه تبيين فوق يك تبيين كامل و بى‏عيب و نقص از جهان واقع در همه جزئيات آن است و (ج) پذيرش اين ادّعا كه اين جهان واقع، كپى فيزيكى حدّاقلى خودش است.»24


در واقع، بحث بر سر شكاف شناختى است كه آيا وجود دارد يا نه؟ به عبارت ديگر، پرسش اين است كه: آيا اين شكاف تبيينى مستلزم يك شكاف وجودشناختى است يا نه؟ اگر بتوان از اطلاعات به قدر كافى تفصيلى از حقايق فيزيكى جهان به طور پيشينى تمام ماهيت جهان را شناخت و استنتاج كرد، آن‏گاه مى‏توان قائل به اين مطلب شد كه نه تنها بين امور مادّى و امورى كه «در بادى امر غيرمادّى به نظر مى‏رسد»، به لحاظ وجودشناختى، شكافى وجود ندارد؛ بلكه شكافى به لحاظ معرفتى هم وجود ندارد. به طور كلّى مى‏توان به دو پرسش در باب استلزام مذكور اشاره كرد كه پاسخ مثبت يا منفى به آن دو، شخص را به سوى يكى از دو گرايش فيزيكى‏انگارى پيشينى يا پسينى سوق خواهد داد:


(پ 1) آيا تأييدپذيرى فيزيكى‏انگارى، وابسته به اين است كه برخى گونه‏هاى خاص از حقايق، على‏الاصول25 به طور پيشينى شناخت‏پذير باشند يا نه؟ به بيان ديگر، آيا صدق فيزيكى‏انگارى درگرو پاسخ مثبت به پرسش دوم است يا نه؟


(پ 2) آيا هيچ ارتباط پيشينى‏اى از حقايق فيزيكى به حقايق ديگر وجود دارد؟


بسته به اينكه منظور از «حقايق ديگر» يا «برخى گونه‏هاى خاص از حقايق» چه باشد و دايره اين حقايق چگونه مشخص شود، هركدام از اين دو پرسش به سه بخش تقسيم مى‏شوند. پس اگر حكم (5) را در نظر بگيريم، مى‏توان اين‏گونه پرسيد كه: آيا صدق فيزيكى‏انگارى با صدق (5) همبسته است؟ و دوم اينكه: آيا هيچ مصداقى از اين حكم وجود دارد يا نه؟ اگر دايره حقايقى را كه در رابطه استلزامى P Qآنها را با Qنشان داديم، به سه قسمتِ (1) تمامى حقايق، (2) حقايق محلى ـ فيزيكى،26 و (3) حقايقپديدارى27 تقسيم كنيم،28 آن‏گاه با ضرب اين سه در دو پرسش فوق با ششپرسش مواجه خواهيم بود. بنابراين اگر محلّ اختلاف را به طور كلّى با «ايده استلزام پيشينى» معرفى كرده باشيم، اين سه ايده را مى‏توان اين‏گونه مشخص كرد:


ايده استلزام عمومى پيشينى: P، به لحاظ شناختى، مستلزم تمام حقايق است. بنابر اين ايده، اگر مفاهيم لازمه وجود داشته باشد، بايد بتوان از Pبه طور پيشينى به استنتاج حقايقى پرداخت؛ نظير «آبْ H2Oاست و در صد درجه به جوش مى‏آيد»، و اينكه در ذهن هر شخصى چه مى‏گذرد (و به طور كلّى، هر حقيقت قابل تصوّرى.)


ايده استلزام محلّى ـ فيزيكى پيشينى: P، به لحاظ شناختى، مستلزم همه حقايق محلّى ـ فيزيكى است. در اين ايده، دايره حقايق ادّعايى به حقايقى محدود مى‏شود كه در جهان ماست و عموما موضوع پژوهش‏هاى علمى يا فلسفى قرار مى‏گيرد؛ نظير: «آب در صفر درجه يخ مى‏بندد، منبع اصلى آب رودخانه‏ها آبى است كه از كوه‏ها جارى مى‏شود، و... .»


ايده استلزام پديدارى پيشينى: P، به لحاظ معرفتى، مستلزم تمام حقايق پديدارى است. مثال‏هاى آگاهى پديدارى از اين قرار است: حسّ ناشى از تماشاى غروب زيباى آفتاب براى ما، حسّ بوييدن يك سيب و... .29


در تناظر با اين سه، با اين شش پرسش مواجه خواهيم بود:


(پ 1.1) آيا تأييدپذيرى فيزيكى‏انگارى، وابسته به صدق «ايده استلزام عمومى پيشينى» است يا نه؟


(پ 1.2) آيا تأييدپذيرى فيزيكى‏انگارى، وابسته به صدق «ايده استلزام محلّى ـ فيزيكى پيشينى» است يا نه؟


(پ 1.3) آيا تأييدپذيرى فيزيكى‏انگارى، وابسته به صدق «ايده استلزام پديدارى پيشينى» است يا نه؟


در هر سه مورد، فيزيكى‏انگاران پسينى قائل به اين هستند كه چنين وابستگى‏هايى وجود ندارد؛ در مقابل، فيزيكى‏انگاران پيشينى بر آن هستند كه چنين وابستگى‏هايى وجود دارد.30 البته، در اين باب، ملاحظاتى وجود دارد كه در بحث‏هاى آتى به آنخواهيم پرداخت.


(پ 2.1) آيا ارتباط پيشينى از حقايق فيزيكى به تمامى حقايق وجود دارد؟


فيزيكى‏انگاران پسينى پاسخ اين پرسش را منفى، امّا فيزيكى‏انگاران پيشينى پاسخ آن را مثبت مى‏دانند.31


(پ 2.2) آيا ارتباط پيشينى از حقايق فيزيكى به حقايق محلّى ـ فيزيكى وجود دارد؟


در باب حقايق محلّى ـ فيزيكى، رأى فيزيكى‏انگاران پسينى آن است كه چه بسا، در برخى از موارد، چنين ارتباطى وجود داشته باشد. امّا فيزيكى‏انگاران پيشينى قائل به اين امر هستند كه قطعا چنين ارتباطى وجود دارد.32


(پ 2.3) آيا ارتباط پيشينى از حقايق فيزيكى به حقايق پديدارى وجود دارد؟


فيزيكى‏انگاران پسينى پاسخ به اين پرسش را منفى مى‏دانند؛ در مقابل، فيزيكى‏انگاران پيشينى بر وجود چنين ارتباطى تأكيد مى‏كنند.33



نقد و بررسى فيزيكى‏انگارى پيشينى


فيزيكى‏انگاران پيشينى مدّعى‏اند كه هر سه دسته حقيقت مورد اشاره ـ يعنى پاسخ مثبت به پرسش‏هاى (2.1)، (2.2)، و (2.3) ـ به طور پيشينى شناخت‏پذيرند. در اين‏باره بايد گفت كه: به نظر مى‏رسد، در مورد (پ 2.2)، تا حدّى بتوان با آنها همراه شد؛ امّا در باب (پ 2.1) و (پ 2.3)، همراهى با آنها دشوار، و به نظر نگارنده، غيرممكن است.


مبناى استنتاج پيشينى فيزيكى‏انگاران پيشينى را تلقّى خاصّ آنها از عمل واژه‏ها و به طور كلّى زبان در برخورد ما با واقعيت تشكيل مى‏دهد. اولاً، آنها بازنمايانگرا34هستند. به رأى آنها، واژه‏ها مانند علائمِ نقشه‏ها و پرچم‏ها منابع اطلاعاتى به شمار مى‏روند در باب اينكه چيزها چگونه بايد باشند يا هستند. از طرف ديگر، آنها از نوعى مفهوم كاركردى از بازنمايى با عنوان «بازنمايى كاركردى»35 دفاع مى‏كنند. در واقع،آنها چنين فكر مى‏كنند كه اين منبع اطلاعات بودن واژگان زبان، خود وابسته به آن است كه اين واژه‏ها كاركردى از امور فيزيكى يا چيزها، چنان‏كه هستند، باشند؛ يعنى يك نحو تابعيت از امور فيزيكى داشته باشند. بنابراين، اين نحو منبع بودنْ مشروط به دو شرط است: اوّلاً بايد رابطه‏اى كاركردى در ميان باشد؛ ثانيا بايد مشخص باشد كه اين كاركرد يا تابعيت چگونه كاركرد يا تابعيتى است. براى مثال، جكسون در اين باب مى‏نويسد:


واژه‏ها را مى‏توان درست به همان طريقى كه پرچم‏ها و نقشه‏ها را به كار مى‏بريم، به كار برد. آنها چگونگى چيزها را بازمى‏نمايانند؛ اطلاعات عرفى را حمل مى‏كنند. ما مى‏دانيم كه يك نقطه سرخرنگ بر روى يك نقشه يك مركز خريد، چگونگى ] برخى [چيزها را بازمى‏نماياند؛ در واقع، همان اطلاعى را حمل مى‏كند كه واژه‏هاى «شما اينجا هستيد» حمل مى‏كنند. به همين نحو، يك پرچم قرمز خطرى را نشان مى‏دهد كه واژه «خطر» به طرز مناسبى نشان مى‏دهد. توانايى پرچم‏ها، نقشه‏ها، واژه‏ها و جملات براى بازنمايى اوضاع جهان كه به آن اجازه مى‏دهد كه به عنوان منبع اطلاعات درباره جهان در نظر گرفته شوند، وابسته به رابطه كاركردى‏اى است كه ميان ساختارهاى فيزيكى (پرچم‏ها، نقشه‏ها، واژه‏ها، جملات و از اين دست) و چگونگى اوضاع‏جهان به همراه اشراف ما بر ماهيت‏اين كاركرد است.36


جكسون استدلالى هم بر اين نگاه خود به زبان ارائه مى‏دهد، آن‏هم با اين مثال: «در اين اتاق، چهار صندلى وجود دارد.» هركس كه فارسى بداند، آگاه است كه براى صادق بودن اين جمله، بايد چهار صندلى در اتاق وجود داشته باشد؛ ضرورتا هم بايد چنين باشد. يعنى به شرط صادق بودن اين جمله، به هنگام اداى آن، بودن چهار صندلى در اتاق امرى ضرورى است. در واقع، جكسون تأكيد مى‏كند كه اگر اوّلاً واژگان ما كاركردى از چگونگى چيزها نباشند و ثانيا چگونگى اين كاركرد مشخص نباشد، آن‏گاه ما بايد به هنگام شنيدن «در اين اتاق، چهار صندلى وجود دارد»، هيچ چيز نفهميم. به رأى او، تعبيرات روان‏شناسانه نيز همين وضع را دارند و پاسخ پرسش (2.3) هم مثبت است؛ يعنى اوّلاً تعبيرات روان‏شناسانه كاركردى از چگونگى چيزها در جهان‏اند و ثانيا چگونگى اين كاركرد براى ما مشخص است. در غير اين صورت، زمانى كه جمله «من درد مى‏كشم» را از كسى مى‏شنويم، بايد بگوييم: نمى‏فهميم كه او چه مى‏گويد؛ مانند اينكه وقتى كسى مى‏گويد: آب همان H2Oاست، اوّلاً تأكيد دارد كه واژه «آب» كاركردى از چيزى است (وگرنه آب معنايى نمى‏داشت، چون دالّ بر چيزى نبود) و ثانيا واژه «آب» كاركردى از نحوه قرار گرفتن هيدروژن و اكسيژن است و اين نشان مى‏دهد كه مثلاً هيدروژن و اكسيژن بايد در يك تركيب H2Oقرار بگيرند تا چيزى بشوند كه بتوان به آن «آب» گفت. در غير اين صورت، شما بايد بگوييد كه اصلاً معناى جمله «آب همان H2Oاست» را نمى‏فهميد.


بنابراين، با فرض اينكه ما مى‏دانيم ـ براى مثال ـ واژه «درد» نشانه يك ويژگى است، حال هرچه مى‏خواهد باشد، نامش را Kمى‏گذاريم. گفتيم: هرچه مى‏خواهد باشد؛ يعنى نمى‏دانيم كه اين Kچه ويژگى‏اى است! امّا مى‏دانيم كه وقتى مى‏گوييم: چيزى دردمند است، يعنى ويژگى داشتن ويژگى Kرا دارد. حالا ديگر به اين طريق مى‏دانيم كه درد نشانه چيست: «درد» نشانه يك ويژگى است؛ ويژگى داشتن ويژگى K. البته، ممكن است، روزى «درد» نشانه خود ويژگى Kشود؛ امّا بحث ما فارغ از آن بود كه اين ويژگى چيست.


مثال ديگر مى‏تواند اين باشد: «او باور دارد كه برف سفيد است.» واژگان اين جمله و خود اين جمله كه باور داشتن را بر «او» حمل مى‏كند، چه نوع ويژگى‏هايى را توصيف مى‏كنند؟ فيزيكى‏انگار بر آن است كه اين جمله ويژگى‏هاى فيزيكى را توصيف مى‏كند؛ يعنى مدلول و مرجع اين باور بايد امرى فيزيكى باشد. امّا براى طىّ مسير از دال به مدلول (واژه به مرجع)، اوّل بايد بتوانيم يا، بهتر بگوييم، توانسته باشيم جمله را بفهميم. و اين يعنى اينكه ما به طور ماقبل تجربى (پيشينى)، در مقام معناشناسى، بودن و چگونگى اين كاركرد بين واژه و مرجع را مى‏دانيم. در واقع، استلزامى كه اينجا بين واژه و مرجعى كه به آن ارجاع مى‏دهد وجود دارد، استلزامى پيشينى است.



استدلال بر مبناى ناگزيرى از حذف‏گرايى37


لبّ استدلال اين است كه فيزيكى‏انگاران در صورت نپذيرفتن فيزيكى‏انگارى پيشينى، مجبور به اتّخاذ موضعى حذف‏گرايانه‏اند. در استدلال معناشناختى، فرض بر اين بود كه اتّصافات روان‏شناختى حقيقى و درست هستند. امّا بسيارى از فلاسفه قائل به چنين موضوعى نيستند؛ زيرا زبان ذهنى ما متضمّن درجه‏اى از خطاست. اين خطا به اين دليل اتّفاق مى‏افتد كه تصوّر عاميانه‏اى از حالات حسّى به اين حالات، ويژگى ذاتى كيف‏گونه‏اى38 يا نوع بخصوصى از ويژگى‏ها كه با توجه به فيزيكى‏انگارى در هيچ جانمايان نمى‏شوند، حمل مى‏كند.


در اين حالت كه ويژگى‏هاى توصيف‏شده در زبان عامّه در هيچ جا نمايان نمى‏شوند، اگر بخواهيم با سخت‏گيرانه‏ترين استانداردها پيش برويم، تنها گزينه پيش‏روى ما حذف‏گرايى خواهد بود. بايد اين جملات يا واژه‏ها و به طور كلّى تمام اتّصافات اين‏چنينى را حذف كنيم. در اين صورت، بحث ما «سالبه به انتفاى موضوع» مى‏شود. و ديگر نمى‏توان گفت كه فهم ما از زبان روان‏شناسى عامّه، ويژگى‏هاى فيزيكى اتّصافى آن زبان را آشكار خواهد كرد. به عبارت ديگر، وقتى ما عوام درباره «ذهن» مطلبى مى‏نويسيم يا مى‏خوانيم، درباره «هيچ» مى‏نويسيم يا مى‏خوانيم؛ چون اين واژگان و جملات و اتّصافات منشأ هيچ‏گونه ويژگى فيزيكى نيستند.


امّا مطابق با فيزيكى‏انگارى پيشينى، راه ديگرى هم هست و آن اينكه زبان را طورى پالايش كنيم يا فهمى از زبان داشته باشيم كه به زبان عامّه نزديك باشد؛ در عين حال، ويژگى‏هاى اتّصافى ـ همگى ـ ويژگى‏هاى فيزيكى باشند تا مجبور به حذف نباشيم. در واقع، نظر فيزيكى‏انگارى پيشينى بر آن است كه در يك زبان پالايش‏شده، و با يك چنين فهمى از زبان عامّه كه تمام اتّصافاتش حاكى از ويژگى‏هاى فيزيكى باشد، از يك ارتباط مناسب ويژگى‏هاى فيزيكى، ما به طور پيشينى اين جملات يا اتّصافات يا واژگان روان‏شناسى عامّه را استنتاج كنيم. بنابراين، با حذف زبان روان‏شناختى مخالفت، و از پالايشى در زبان حمايت مى‏شود كه اوّلاً بر مبناى آن، فهم آن زبان منجر به كسب ويژگى‏هاى اتّصافى فيزيكى آن شود و ثانيا اجازه دهد كه ببينيم چطور ويژگى‏هايى كه آن زبان براى نماياندن انتخاب مى‏كند، به طور پيشينى، از امور فيزيكى تبعيت مى‏نمايد؛ يعنى هم وجود كاركرد و هم چگونگى آن را فهم ما از زبان ممكن سازد (در غير صورت، بايد حذف‏گرا بود.)39


به طور كلّى، اصول ناظر به فيزيكى‏انگارى پيشينى را مى‏توان اين‏گونه جمع‏بندى كرد:


1) فهم ما از توصيفات يا محمولات ذهنى، ويژگى‏هاى ذهنى وصف‏شده يا حمل‏شده توسط آن حمل‏ها يا توصيفات را به ما عرضه مى‏دارد.


2) فهم ما از توصيفات يا محمولات ذهنى، انگاره‏هاى ذهنى مربوطه در امور فيزيكى (يا منطوى در امور فيزيكى) را به ما عرضه مى‏دارد.


3) كاركردها انگاره‏هايى در (يا منطوى در) امور فيزيكى هستند.


4) حالات ذهنى تحقّق چندگانه دارند و ما فقط كاركردها را مى‏دانيم.


از اين اصول، نتيجه خواهد شد كه ما همه‏چيز را از فهم خود از اسنادات ذهنى مى‏توانيم بدانيم. به عبارت ديگر، شما در صورت پذيرش چهار شرط بالا يك فيزيكى‏انگار پيشينى خواهيد بود. رأى فيزيكى‏انگارى پيشينى اين است كه همان‏طور كه همه فيزيكى‏انگاران فارغ از پيشينى يا پسينى بودن در مورد (1) اشتراك‏نظر دارند، اگر دومى را هم علاوه بر اوّلى قبول كنند، فيزيكى‏انگار پيشينى خواهند شد.40


امّا اين ادّعا قدرى عجيب به نظر مى‏رسد. آيا فهم ما از محمولات ذهنى مى‏تواند اين‏قدر زياد به ما بگويد؟ چطور چنين چيزى ممكن است؟ براى نمونه، جكسون فكر مى‏كند كه توانايى ما در تشخيص اَشكال از يكديگر و نام بردن آنها مى‏تواند به اين سؤالات پاسخ بگويد. براى اين منظور، علاوه بر مثالِ شكل (مثلث)، او مثال تورّم را هم مى‏آورد41 و مى‏خواهد بگويد كه هر دوى اين انگاره‏ها ـ يعنى مثلّثى‏شكل بودن وتورّمى بودن يك اقتصاد ـ كاركردى‏اند؛ از طرف ديگر، حالات ذهنى هم كاركردى، و از اين لحاظ، مانند هم هستند. يعنى در همه اين موارد مانند هم، تشخيص كاركرد كافى است: در اوّلى، نياز نيست كه فرمول نحوه قرارگيرى نقاط مثّلث را داشته باشيم تا تشخيص دهيم كه مثّلثى‏شكل است؛ در دومى، لازم نيست بدانيم كه در دو اقتصاد متفاوت دقيقا چه كالاهايى گران شده و قدرت خريد در كجاها پايين آمده است تا بفهميم كه اقتصاد تورّمى است؛ در سومى هم لازم نيست دقيقا اتّفاقات فيزيكى را بدانيم. و از سوى ديگر، همگى هم داراى قابليت تحقّق چندگانه‏اند و فقط نقش كاركردى يكسانى را بازى مى‏كنند. مثّلث چه قائم‏الزاويه باشد و چه متساوى‏الساقين (و چه در هر شرايط ديگر)، باز هم نقش كاركردى مثّلث بودن را ايفا مى‏كند و ما عوام، فارغ از فرمول دقيق قرارگيرى نقاط، مى‏دانيم كه مثلّثى‏شكل بودن، صرفا انگاره‏اى در امور فيزيكى است. در واقع، ما تلقّى كاركردى از مثلّثى بودن داريم و همين بس است. حال، ادّعاى جكسون اين است كه در باب حالات ذهنى و اتّصافات روان‏شناختى هم بايد همين تلقّى كاركردگرايانه را به حالات ذهنى داشته باشيم.


نهايتا مى‏توان بحث را اين‏گونه صورت‏بندى كرد كه: اوّلاً چون حالات ذهنى نقش‏هاى علّى بازى مى‏كنند، تفاوت در حالات ذهنى مستلزم تفاوت در حالات كاركردى و علّى خواهد شد (بنابراين، يكسانى در نقش‏هاى كاركردى هم مستلزم يكسانى در حالات ذهنى خواهد بود)؛ ثانيا اگر زبان روان‏شناختى، زبانى براى نشان دادن انگاره‏هاى كاركردى باشد؛ از اينها نتيجه مى‏شود كه: «دانش به قدر كافى تفصيلى از جهان برحسب تعبيرات فيزيكى، به دليل اينكه به طور پيشينى همه اطلاعات كاركردى را به ما ارائه خواهد داد، به طور پيشينى، برداشتى از جهان را بر مبناى تعبيرات ذهنى به ما ارائه خواهد كرد.»


در همه مثال‏هايى كه آورده شد (مثلّثى‏شكل بودن و...)، ما با تسلّطى كه زبان بر اين انگاره‏ها دارد مواجهيم: در مورد مثلّثى‏شكل بودن از نحوه قرارگيرى نقاط، و در مورد حالات ذهنى، نقش كاركردى ـ تسلّطى كه شامل توانايى تشخيص بدون دانستن فرمول‏هاى مربوطه مى‏شود. در واقع، در همه اينها، شرطى‏هاى صادق خاصّى بايد وجود داشته باشند: در يكى از محلّ قرارگيرى به شكل، و در ديگرى از فيزيكى به نقش كاركردى و از نقش كاركردى به حالت ذهنى.



برخى از معضلات فيزيكى‏انگارى پيشينى


قبل از طرح ايرادات فيزيكى‏انگارى پيشينى، بايد اشاره كنيم كه همه اين ايرادات ناظر به (پ 2.1) و (پ 2.3) هستند و ما صحبتى از (پ 2.2) نخواهيم كرد؛ چراكه موضوع اصلى ما رابطه ذهن و بدن، و بنابراين، حقايق آگاهى پديدارى است. از سوى ديگر، در باب اين حقايق، ميان اين دو جريان اتّفاق‏نظر وجود دارد.42


1) ايرادات وارد بر (پ 2.1):


1.1) بسته بودن به لحاظ معرفتى: برخى از حقايق به لحاظ شناختى براى هر موجودى بسته‏اند. جذر 9 حتى براى شامپانزه‏ها و دلفين‏ها هم 3 است و آنها در باب اين حقيقت، به لحاظ شناختى، بسته‏اند. حال اگر فرض بر اين باشد كه پيشينى بودن، پيشينى بودن براى ما باشد، آن‏گاه تز استلزام عمومى پيشينى باطل است.43


1.2) فرض جملات دوارزشى: جملات دوارزشى، در سنّت نوشتارى اين حوزه، جزء مفروضات‏اند. حال، مى‏گوييم: اين دوارزشى بودن موجب آن خواهد شد كه تز استلزام عمومى پيشينى، به حقايق به لحاظ معناشناختى معيّنى محدود شود. به اين طريق، «سعيد» يا طاس، يا غير طاس و يا نيمه‏طاس است كه به معناى داشتن موهاى كم‏پشت مى‏باشد. در اين حالت، ما با منطق سه ارزشى مواجهيم؛ امّا چون حالت سوم بر مبناى منطق دوارزشى مفروض متعيّن نيست، به لحاظ معناشناختى، متعيّن شمرده نمى‏شود. از طرفى، فقط حقايقِ به لحاظ معناشناختى متعيّن شناخت‏پذيرند. بنابراين، حتى بر اساس تمام اطلاعات فيزيكى، اينكه «سعيد» طاس است يا نه شناخت‏پذير نيست. نهايتا اينكه: «شما براى حفظ تز استلزام عمومى پيشينى، يا بايد دوارزشى بودن را رد كنيد يا اينكه ايده را بايد به حقايق به لحاظ معناشناختى معيّنى محدود كنيد.»44


1.3) تنگناى ايده در برابر دعاوى غيرتحليلى و در عين حال غيرامكانى: اين ادّعاى غيرتحليلى و غيرامكانى را در نظر بگيريد: «يك خداى واجب‏الوجود وجود دارد.» حال، اين ادّعا اگر در عين حالى كه غيرتحليلى است، پيشينى نباشد، صدق و كذبش حتى توسط كامل‏ترين تبيين‏هاى فيزيكى از عالم هم ثابت نمى‏شود. از طرفى، ميان فيزيكى‏انگاران، توافقى هست مبنى بر اينكه براى توضيح اتّفاقات جهان، نيازى به فرض خدايى واجب‏الوجود نيست. بنابراين، اگر كذب اين ادّعا امرى پيشينى نباشد و به عبارتى، به طور پيشينى از تبيين‏هاى فيزيكى لازم نيايد، آن‏گاه چون هر موجود غيرامكانى‏اى در يك كپى فيزيكى حدّاقلى وجود دارد، ايده بايد غلط باشد. پس، حتما بايد كذبش به طور پيشينى از تبيين‏هاى فيزيكى لازم بيايد.


امّا آيا صدق يا پذيرفتنى بودن فيزيكى‏انگارى روشن مى‏كند كه اين ادّعا به طور پيشينى كذب است؟ فيزيكى‏انگاران پيشينى به راحتى نمى‏توانند به اين پرسش پاسخ منفى دهند و از زير ادّعاى بزرگ خود مبنى بر اينكه «هيچ خداى واجب‏الوجودى در كار نيست»، شانه خالى كنند؛ زيرا با فرض دوارزشى بودن، اين ادّعا يا كاذب و ضرورتا كاذب است يا صادق و ضرورتا صادق مى‏باشد. امّا اين ادّعا نه به طور تحليلى كاذب، و نه به طور تحليلى صادق است. پس، چگونه مى‏توان گفت كه اين ادّعا به طور پيشينى كاذب است؟!45


مثال‏هاى زيادى از اين دست دعاوى موجود است. غير از كلّيات افلاطونى، خداى واجب‏الوجود، و به طور كلّى، بسيارى از دعاوى مابعدالطبيعى؛ برخى دعاوى علمى نيز چنين شرايطى دارند. مثلاً در شيمى (يا شيمى ـ فيزيك)، معادله «شرودينگر» براى اتم هيدروژن پاسخى تحليلى دارد، امّا در موارد ديگر، با معضل معروف چند جسم مواجه است. در هنگام برخورد با اين موارد، معادله براى پاسخ از روش‏هاى تخمينى استفاده مى‏كند؛ ما با احتمال روبه‏رو هستيم و دعاوى به هيچ وجه تحليلى نيستند. البته، شواهدى در دست است مبنى بر اينكه پاسخ‏هاى يگانه‏اى براى تمام عناصر وجود دارد؛ امّا اين امر شايد فقط بيانگر آن باشد كه حقايق اين عناصر، به لحاظ معناشناختى، توسط حقايق فيزيكى لازم آمده‏اند و نه اينكه تحليلاً و به طور پيشينى از آنها استنتاج شده باشند يا حتى استنتاج‏پذير به شمار آيند.


1) ايرادات ناظر به (پ 2.3):


اوّلاً مشكل اساسى فيزيكى‏انگارى پيشينى در باب استنتاجِ به طور پيشينى حقايق پديدارى همان مسئله وجود شكاف معرفت‏شناختى است كه پيش از اين به آن اشاره شد. در واقع، براى مثال، به طور منسجم تصوّرپذير به نظر مى‏رسد كه دو فرد كه كپى فيزيكى يكديگر هستند، بتوانند چنان باشند كه يكى به طور پديدارى آگاه، و ديگرى تماما عارى از آگاهى پديدارى باشد ـ يك زامبى46. زامبى‏ها به طور پيشينى ناممكنبه نظر نمى‏رسند. در واقع، ايده زامبى‏ها هيچ تناقضى را كه فقط به وسيله استدلال پيشينى بشود كشف كرد، دربر ندارد. چنان‏كه اشاره كرديم، هر سه استدلال ناظر به كذب كاركردى‏سازى مفاهيم آگاهى پديدارى هستند.


فيزيكى‏انگارى پيشينى بر همين نكته انگشت مى‏گذارد. اساسا تأكيد جكسون در استدلال معرفت‏شناختى بر نقش بازنمايانگر واژه‏ها و مفهوم بازنمايى هم به همين دليل بود. امّا به رأى نگارنده، توسّل به بازنمايى در باب حقايق محلّى ـ فيزيكى كاملاً پاسخ‏گوست. به بيان ديگر، به نظر مى‏رسد كه بسيارى از تعبيرات محلّى ـ فيزيكى، تحليل‏هاى مفهومى «تثبيت ـ مرجع»47 و «معنا ـ دادن»48 پيشينى داشته باشند؛ ولوآنكه اين دو نوع تحليل مفهومى در عين پيشينى بودن ممكن‏الصدق باشند و يا آنكه صرفا يكى از اين دو نوع تحليل وجود داشته باشد.49 امّا در باب تعبيرات آگاهى پديدارى، به هيچ‏روى، اين سخن درست به نظر نمى‏رسد. در واقع، تعبيرات آگاهى پديدارى فاقد هر دو گونه تحليل مفهومى هستند.


البته، كاملاً ممكن است كه فيزيكى‏انگاران پيشينى بپذيرند كه چنين تحليل‏هايى وجود نداشته باشد؛ در عوض، ما را دعوت به پذيرش آن چيزى كنند كه در مثال‏هايى مانند «مثلّثى‏شكل بودن» از ديد آنها روى مى‏دهد، و بر مبناى آن، ما با تسلّطى كه زبان بر اين انگاره‏ها دارد مواجهيم: در مورد مثلّثى‏شكل بودن از نحوه قرارگيرى نقاط، و در مورد حالات ذهنى، نقش كاركردى ـ تسلّطى كه شامل توانايى تشخيص بدون دانستن فرمول‏هاى مربوطه مى‏شود. و از اين امر نتيجه مى‏گيرند كه در همه اينها، شرطى‏هاى صادق خاصّى بايد وجود داشته باشند: در يكى از محلّ قرارگيرى به شكل، و در ديگرى از فيزيكى به نقش كاركردى و از نقش كاركردى به حالت ذهنى.


به رأى نگارنده، در مورد آگاهى پديدارى، نمى‏توان چنين موضعى را اتّخاذ كرد؛ چراكه حالات آگاهى پديدارى اساسا سوبژكتيو و وابسته به چشم‏انداز هستند و متعلّق به فردى خاص. درست است كه وقتى كسى مى‏گويد: «من درد مى‏كشم»، ما فهمى از اين گفته او داريم؛ امّا بايد دقت كرد كه اين فهم به هيچ روى نشان‏دهنده تسلّط ما بر موضوع نيست. ما صرفا بر اساس مشابهت اين شرايط با تجربيات پديدارى خود، به فهم اين جمله نائل مى‏آييم؛ آن‏هم به طور ناقص. در حقيقت، ادا كردن جملاتى نظير اينكه «تو نمى‏دونى تماشاى غروب آفتاب در دل كوير چه جور حسّى داره!» در ادبيات روزمرّه و غيررسمى، درست به همين دليل است كه شما حتى فارغ از تسلّط ادّعايى جكسون، با در دست داشتن تمام اطلاعات ممكن فيزيكى عالم هم قادر نخواهيد بود چنين حسّى را تبيين كنيد.


براى روشن‏تر شدن بحث، مى‏توان به استدلال چامرز اشاره كرد كه از راه ديگرى در پى اثبات اين موضوع است. بر مبناى استدلال او، به طور كلّى مى‏توان دو معنا براى «بازنمايى» در نظر گرفت:


1) بازنمايى كاركردى: در اين نوع بازنمايى، «الف» بازنمايى شده است؛ صرفا اگر يك سيستم به «الف» پاسخى بدهد و يا يك سيستم رفتار مناسب را در قبال «الف» از خود نشان دهد.


2) بازنمايى پديدارى: در اين نوع بازنمايى، «الف» بازنمايى شده است؛ صرفا اگر يك سيستم صاحب تجربه‏اى آگاهانه چون «الف» باشد.


از سوى ديگر، كلّ جريان كار جكسون براى پر كردن شكاف تبيينى را مى‏توان به عنوان تلاشى در نظر گرفت براى يافتن يك ميانجى چون X؛ به طورى كه (1) توضيح كاركردها براى توضيح Xكافى باشد و (2) توضيح X براى توضيح آگاهى پديدارى كافى باشد. بازنمايى مورد اشاره جكسون قرار است نقش اين ميانجى را بازى كند. در واقع، به رأى او حالات ذهنى ما بازنمايانگر اشيا هستند و ما مى‏توانيم اين بازنمايى‏ها را بر مبناى كاركرد آنها توضيح دهيم. بنابراين، مى‏توانيم حالات ذهنى را بر مبناى كاركرد آنها شرح كنيم.


نقد چامرز بر اين مبناست كه بازنمايى، در هيچ‏يك از دو معنا، نمى‏تواند چنين نقشى را در باب حقايق آگاهى پديدارى ايفا كند؛ به اين ترتيب كه در معناى اوّل از بازنمايى (بازنمايى كاركردى)، تبيين كاركردْ بازنمايى را تبيين خواهد كرد، امّا تبيين بازنمايىْ آگاهى را تبيين نخواهد كرد. در معناى دوم از بازنمايى نيز تبيين بازنمايىْ آگاهى را تبيين خواهد كرد، امّا تبيين كاركردْ بازنمايى را تبيين نخواهد كرد. در هر دو مورد، شكاف تبيينى ميان كاركردى و پديدارى باقى مى‏ماند.50


نكته آخر هم اينكه استدلال دوم جكسون به هيچ وجه مهم نيست. البته، استدلال مذكور ممكن است براى فيزيكى‏انگار بااهميت باشد، امّا براى مخالفان فيزيكى‏انگارى داراى اهميت نيست.



نقد و بررسى فيزيكى‏انگارى پسينى


در مورد ادّعاى فيزيكى‏انگاران پسينى مبنى بر صدق يا كذب فيزيكى‏انگارى مستقل از به طور پيشينى شناخت‏پذير بودن هر سه دسته حقيقت مورد اشاره ـ يعنى پاسخ منفى به پرسش‏هاى (1.1)، (1.2)، و (1.3) ـ بايد گفت كه فارغ از هر نظرى در باب دو پرسش نخست، به نظر مى‏رسد در مورد (پ 1.3) به سختى مى‏توان با آنها همراهى نشان داد. بايد تأكيد كرد كه برخلاف رأى آنها چنين وابستگى‏اى وجود دارد.


نخستين معضل پيش‏روى فيزيكى‏انگارى پسينى را مى‏توان اين‏گونه تقرير كرد كه: صادق بودن اينكه آب H2Oاست، صدقى ضرورى شمرده مى‏شود؛ يعنى ضرورتا صادق است كه آب H2Oمى‏باشد. امّا در مقام شناخت، امكان ديگرى هم وجود دارد و آن، اين امكان معرفتى يا شناختى است كه آب H2Oنباشد. كما اينكه اين اين‏همانى، كشفى جديد است. در واقع، در مواجهه با يك حكم اين‏همانى ضرورى پسينى، شما در مقام شناخت (يا به لحاظ شناختى) با دو امكان روبه‏رو هستيد: 1) اينكه پس از تجربه، اين‏همانى مورد بحث برقرار باشد (براى مثال، آب همان H2Oبه شمار آيد)؛ 2) آنكه برقرار نباشد (در مثال آب، تركيبى ديگر در كار باشد.) و اين مطلب پاشنه آشيلى براى فيزيكى‏انگارى پسينى است: شايد كپى فيزيكى هم بودن دو چيز، و در عين حال، متفاوت بودن آنها به لحاظ حالات ذهنى‏شناختى (مثل باورها و خواست‏ها) غيرممكن باشد. امّا در مورد حالات پديدارى آگاهى، امر بدين منوال نيست. در شرايطى كه براى همين حالات ذهنى ويژگى «حسّى شبيه...» وجود دارد، در مورد آب و H2Oچنين ويژگى‏اى وجود ندارد و آنها كاملاً متفاوت‏اند.


بنابراين ممكن است حتى اگر نقش‏هاى كاركردى يكسانى را من و كپى ايده‏آل من ـ زامبى دوقلوى من ـ داشته باشيم، باز هم فقط من به ضميمه آن مثلاً حالت به خود پيچيدن و فرياد زدن (درد واقعى) را داشته باشم. و او هيچ چيز را احساس نكند. از اين‏رو، آگاهى من، چيزى اضافه بر ماهيت فيزيكى من خواهد بود. پس، فيزيكى‏انگارى كذب است؛ چون بحث از ويژگى‏اى به ميان آمد كه فيزيكى نيست. امّا اين استدلال زامبى پاسخى دارد و آن اينكه زامبى‏هاى دوقلو ممكن نيستند، ولى ممكن به نظر مى‏رسند؛ زيرا عدم امكان آن امرى پسينى است. شرطيه‏اى كه مقدّم آن ماهيت فيزيكى من، و تالى آن ماهيت آگاهانه است، ضرورى پسينى قلمداد مى‏شود. امّا همين پذيرش امكان شناختى كپى ايده‏آل فاقد آگاهى، مشكلات جدّى براى فيزيكى‏انگارى پسينى ايجاد خواهد كرد. به اين ترتيب كه دو امكان در برابر ما قرار مى‏گيرند:


1. من و زامبى من، از لحاظ فيزيكى، واقعا يكسان هستيم و فقط من آگاهى پديدارى دارم.


2. من و زامبى من، از لحاظ فيزيكى، واقعا يكسان هستيم و در فقدان آگاهى پديدارى هم يكسانيم.


امّا چگونه اثبات كنيم كه شناخت يا دليلى براى باورداشت به اينكه حالت دوم تحقّق دارد، در دست داريم؟ ادّعاى فيزيكى‏انگار پسينى اين است كه مى‏داند يا دليلى دارد مبنى بر اينكه اين دومى برقرار است؛ ولى او چگونه اين ادّعا را مستدل مى‏كند؟


در پاسخ به اين پرسش، مى‏توان به برهان معروفى اشاره كرد كه مورد وفاق همه فيزيكى‏انگاران است. اين برهان در برابر دوگانه‏انگاران اقامه مى‏شود: اگر زامبى از هر لحاظ كپى من است و فاقد آگاهى مى‏باشد، بايد بتواند تمام آنچه را من توليد مى‏كنم توليد كند و همه رفتارهاى فيزيكى من را نظير به نظير انجام دهد؛ در واقع، بايد تمام حالات شناختى من را داشته باشد. او بايد بتواند جملات را كپى من بسازد؛ مثلاً همچون من، اين جمله از دهانش خارج شود كه: به طور بى‏واسطه و درون‏نگرانه، براى من واضح است كه آگاهم و اين آگاهى در وراى آرايش فيزيكى‏ام است. اين جمله، يعنى: زامبى مى‏گويد كه زامبى نيست و آگاه است. در اين حالت، ما در مقام شناخت نمى‏توانيم استدلال كنيم يا بدانيم كه واقعا زامبى است يا نه! امّا همين مشكل دامن فيزيكى‏انگاران پسينى را هم مى‏گيرد. آنها هم نمى‏توانند اثبات يا استدلال كنند كه زامبى نيستند و تجربيات آگاهانه دارند. در واقع، فيزيكى‏انگارى پسينى قادر نيست كه بين امكان معرفتى اينكه خود اين فلاسفه زامبى باشند و اين امكان معرفتى كه زامبى نباشد، تميز بگذارد:


اكنون مى‏توانيم مشكل را براى فيزيكى‏انگارى به طور مستقيم‏ترى مطرح كنيم. فيزيكى‏انگاران پسينى (و نه فيزيكى‏انگاران پيشينى)، بايد بپذيرند كه دو امكان شناختى وجود دارد ]يا بايد اجازه وجود دو امكان شناختى را بدهند]: (1) اينكه اشيا به لحاظ فيزيكى دقيقا همان‏گونه هستند كه در واقع هستند و هيچ توانايى‏اى نسبت به تجربه احساس‏هاى گوناگون [يا همان آگاهى پديدارى ]وجود ندارد و (2) اينكه اشيا به لحاظ فيزيكى دقيقا همان‏گونه هستند كه در واقع هستند و قابليت تجربه احساس‏هاى گوناگون [يا همان آگاهى پديدارى ]وجود دارد. به نظر مى‏رسد، هيچ دليلى مبنى بر متمايل شدن به اوّلى و نه دومى وجود ندارد. اوّلى هيچ فايده تبيينى و هيچ فايده‏اى برحسب سادگى بر دومى ندارد.51


دليل ديگرى كه با توجه به بحث زامبى‏ها برعليه فيزيكى‏انگارى پسينى مى‏توان به آن اشاره كرد اين است كه پذيرفتن دومى ـ يعنى شماره (2) يا امكان منطقى دوم ـ هيچ‏گونه مزيّت تبيينى بر اوّلى ندارد. در واقع، به هيچ چيز نمى‏توان اشاره كرد كه با دومى به تبيينى بهتر از اوّلى برسد. از ميان دو امكان منطقى: «آب H2Oباشد» و «آب H2Oنباشد»، امكان منطقى اوّل ـ در تبيين ـ بر دومى مزيّت دارد. و تجربيات ما را بهتر توضيح مى‏دهد؛ امّا هيچ‏يك از دو امكان منطقى زامبى‏ها چنين مزيّتى بر ديگرى ندارند. دليل سوم و چهارم هم عدم همين مزيّت در سادگى و راحتى بحث وجودشناختى است.52



نتيجه‏گيرى


1. فيزيكى‏انگاران پسينى مدّعى اين نكته هستند كه: «على‏رغم فقدان چنان ارتباطات پيشينى‏اى بين مفاهيم مورد بحث، در عين حال، مفاهيم پديدارى ويژگى‏هاى فيزيكى يا كاركردى را مشخص مى‏كنند.»53 از اين‏رو، در فيزيكى‏انگارى پسينى، اصل براستقلال كذب و صدق فيزيكى‏انگارى از هر پاسخى است كه به پرسش‏هاى (2.1)، (2.2)، و (2.3) داده شود. به همين سبب، در مقاله حاضر، تلاش كرديم تا اين اصل را نقد كنيم و نشان دهيم كه براى صدق فيزيكى‏انگارى، وجود ارتباطات پيشينى يا به تعبير ديگر پيشينى بودن استلزام ضرورى است. بنابراين، پاسخ فيزيكى‏انگاران پسينى به پرسش‏هاى (1.1)، (1.2)، و (1.3) بايد مثبت باشد، نه منفى. البته، در اين مطلب كه پرسش‏هاى (2.1) و (2.3) بايد پاسخ منفى داشته باشند، نگارنده با فيزيكى‏انگاران پسينى هم‏رأى است.


2. از نظر فيزيكى‏انگاران پيشينى، صدق فيزيكى‏انگارى وابسته به شناخت‏پذير بودن حقايق پديدارى به طور پيشينى است؛ بنابراين، بايد به پرسش‏هاى (1.1)، (1.2)، و (1.3) پاسخ مثبت داد. ما در اين زمينه، با فيزيكى‏انگاران پيشينى موافقيم؛ امّا چون فيزيكى‏انگارى پيشينى بر پاسخ مثبت به همه پرسش‏هاى (2.1)، (2.2)، و (2.3) استوار است، تلاش ما در بخش انتقادى اختصاص‏يافته به فيزيكى‏انگارى پيشينى نشان دادن كذب اين پاسخ مى‏باشد.


3. استدلال ما برضدّ فيزيكى‏انگارى، به طور كلّى، اين‏گونه صورت‏بندى مى‏شود:


الف) فيزيكى‏انگارى پسينى باطل است؛


ب) فيزيكى‏انگارى پيشينى باطل است؛


ج) پس، فيزيكى‏انگارى باطل است.


ما با اشاره به دو استدلال برضدّ اصل اساسى فيزيكى‏انگارى پسينى، سعى كرديم نشان دهيم كه مسئله صدق يا كذب فيزيكى‏انگارى را نمى‏توان مستقل از به طور پيشينى شناخت‏پذير بودن حقايق آگاهى پديدارى بررسى كرد: بند (الف) استدلال؛ همچنين، با توسّل به استدلال‏هايى كه در نقد استنتاج به طور پيشينى حقايق پديدارى و به طور كلّى تمامى حقايق آورديم، سعى كرديم نشان دهيم كه استنتاج به طور پيشينى و مستقل از تجربه حقايق آگاهى پديدارى ممكن نيست: بند (ب) استدلال. بنابراين، چون وابستگى مذكور وجود دارد (و امرى كه صدق فيزيكى‏انگارى وابسته به ميسّر بودن آن است، ناميسّر مى‏باشد)، فيزيكى‏انگارى كاذب است.



منابع


ـ چرچلند، پاول، مادّه و آگاهى، ترجمه امير غلامى، تهران، مركز، 1382.


ـ كريپكى، سول، نام‏گذارى و ضرورت، ترجمه كاوه لاجوردى، تهران، هرمس، 1381.


- Chalmers, D, Consciousness and its Place in Nature, In S. Stich & T. Warfield (eds.), The Blackwell Guide to Philosophy of Mind, Oxford, Blackwell, 2003.


- _____ , The Conscious Mind: In Search of a Fundamental Theory, Oxford, Oxford University Press, 1996.


- _____ , & F. Jackson, "Conceptual Analysis and Reductive Explanation", The Philosophical Review, v. 110, 2001, p. 315-360.


- Davidson, D, Mental Events, In: J. David. Chalmers (ed.) Philosophy of Mind: Classical and Contemporary Readings, New York, Oxford University Press, 1970.


- Dowell, J. L, "Formulating the Thesis of Physicalism: An Introduction", Philosophical Studies, V. 131, 2006, p. 1-23.


- Hawthorne, J. P, "Blocking Definitions of Materialism", Philosophical Studies, v. 110, 2002, p. 103-113.


- Jackson, F, From Metaphysics to Ethics: A Defense of Conceptual Analysis, Oxford University Press, 1998.


- _____ , Another Case for A Priori Physicalism, in: Brian McLaughlin and Jonathan Cohen (eds.), Contemporary Debates in Philosophy of Mind, Oxford, Blackwell, 2007.


- _____ , Epiphenomenal Qualia, in: J. David Chalmers (ed.), Philosophy of Mind: Classical and Contemporary Readings, New York, Oxford University Press, 1982.


- LaPorte, J, Rigid Designators, Stanford On-line Encyclopedia of Philosophy, 2006.


- Levine, J, "Materialism and Qualia: the Explanatory Gap", Pacific Philosophical Quarterly, v. 64, p. 354-361, in: J. David Chalmers (ed.), Philosophy of Mind: Classical and Contemporary Readings, New York, Oxford University Press, 1983.


- _____ , Anti-Materialist Arguments and Influential Replies, in: M. Velmans & S. Schneider, (eds), The Blackwell Companion to Consciousness, Blackwell Publishing Ltd, 2007.


- McLaughlin, B, A Priori versus A Posteriori Physicalism, Paderborn, Mentis, 2005a.


- _____ , On the Limits of A Priori Physicalism, in: Brian McLaughlin and Jonathan Cohen (eds.), Contemporary Debates in Philosophy of Mind, Oxford, Blackwell, 2007a.


- _____ , Supervenience, Stanford On-line Encyclopedia of Philosophy, 2005b.


- _____ , Type Materialism for Phenomenal Consciousness, in: M. Velmans & S. Schneider, (eds), The Blackwell Companion to Consciousness, Blackwell Publishing Ltd, 2007b.


- Nagel, T, "What is it like to be a bat?", Philosophical Review, v. 83, p. 435-450, in: J. David Chalmers (ed.), Philosophy of Mind: Classical and Contemporary Readings, New York, Oxford University Press, 1974.


- Rakova, M, Philosophy of Mind A-Z, Edinburgh University Press, 2006.


- Stoljar, D, Physicalism, Stanford On-line Encyclopedia of Philosophy, 2001.


- Tye, M, Consciousness Revisited: Materialism Without Phenomenal Concepts, MIT Press, 2009.




* دانشجوى دكترى فلسفه، دانشگاه تهران. دريافت: 10/2/90 ـ پذيرش: 19/7/90.


mahdi.ghiasvand@gmail.com




1. Physicalism.


2. Physical.


3ـ اين تعريف اوّليه‏وساده از فيزيكى‏انگارى را مى‏توان به عنوان تعريفى كه مورد وفاق است، در نظر گرفت. رك:


J. L. Dowell, "Formulating the Thesis of Physicalism: An Introduction", Philosohphical Studies, v. 131, p. 1.


4. A Priori and A posteriori physicalism.


5ـ بناى ما از ورود به بحث اشتراكات، به هيچ‏روى، فهرست كردن اين مشتركات فلسفى نيست و نمى‏تواند باشد؛ چراكه اساسا پرداختن به امور مشتركى چون عينيت‏گرايى، ايده يگانگى علوم و عموميت علم فيزيك، نام‏انگارى در باب كلّيات و تحويل‏گرايى، و ساير مشتركات فلسفى از اين دست، از حوصله اين مقاله بيرون است. مقصود از اين بحث طرح دقايقى است تا محلّ اختلاف روشن‏تر شود.


6ـ رويه كار در اين مقاله از اين قرار خواهد بود كه براى بررسى فيزيكى‏انگارى پيشينى و پسينى عمدتا كار خود را بر روى دو نماينده از هر دو طيف، يعنى جكسون به عنوان حامى اصلى فيزيكى‏انگارى پيشينى و مك‏لاگلين به عنوان كسى كه از پركارترين‏ها در دفاع از فيزيكى‏انگارى پسينى است، متمركز خواهيم كرد؛ چراكه از اين طريق، امكان طرح بحث به طور نظام‏مندترى ميسّر خواهد بود.


7ـ براى بحث‏هاى بيشتر در باب تاريخچه اين واژه و مفهوم فلسفى آن، ر.ك:


B. McLaughlin, Supervenience, p. 28-31.


8. Simpliciter.


9. F. Jackson, From Metaphysics to Ethics: A Defense of Conceptual Analysis, p. 12.


10. M. Tye, op.cit, p. 26.


11ـ منظور ما در اين رساله از يك حقيقت فيزيكى (Physical Truth)، عبارت از يك گزاره در باب امور فيزيكى است كه صادق باشد. به طور مثال، «آب در 100 درجه سانتيگراد مى‏جوشد» يك حقيقت فيزيكى است.


12. B. McLaughlin, A Priori Versus A Posteriori Physicalism, p. 269.


13. F. Jackson, A Case for A Priori Physicalism, p. 251; B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. 201.


14. C.f. D. Davidson, Mental Events, p. 116-125.


15. C.f. D. Stoljar, Physicalism.


16. B. McLaughlin, A Priori versus A Posteriori Physicalism, p. 267.


17. F. Jackson, A Case for A Priori Physicalism, p. 251.


18ـ براى آشنايى با اين استدلال‏ها و برخى بحث‏هاى پيرامونى، رجوع به منابع زير كمك‏كننده خواهد بود:


J. Levine, "Materialism and Qualia: the Explanatory Gap", Pacific Philosophical Quarterly, v. 64, p. 116-125; J. Levine, Anti-Materialist Arguments and Influential Replies, p. 371-380; F. Jackson, Epiphenomenal Qualia, p. 273-280; D. Chalmers, The Conscious Mind, Chapter 17.


19. F. Jackson, Another Case for A Priori Physicalism, p. 186.


20ـ براى آشنايى با آراء كريپكى در باب معنا و به ويژه مفهوم دالّ ثابت و اين‏همانى نظرى، مى‏توان علاوه بر كتاب نام‏گذارى و ضرورت به مقاله خوبى با اين‏ مشخصات‏ اشاره ‏كرد كه ‏به ‏اين ‏مفهوم ‏اختصاص‏ داده ‏شده است:


J. LaPorte, Rigid Designators;


و براى آشنايى با تحليل كريپكى از اين همانى‏هاى نظرى، نگاه كنيد به: سول كريپكى، نام‏گذارى و ضرورت، ترجمه كاوه لاجوردى، ص 150ـ166.


21. F. Jackson, A Case for A Priori Physicalism, p. 256.


22. B. McLaughlin, A Priori versus A Posteriori Physicalism, p. 270.


23. B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. 201.


24. B. McLaughlin, A Priori versus A Posteriori Physicalism, p. 273.


25ـ مقصود از به كارگيرى اين تعبير على‏الاصول اين است كه در اين بحث‏ها، نظر به تحقّق عملى نيست، بلكه همين كه امكان منطقى يك چنين استنتاجى على‏الاصول و نه عملاً ميسّر باشد، براى پيشبرد بحث ما كافى خواهد بود.


26. Vernacular-Physical.


27. Phenomenal truth.


28ـ اصل اين تقسيم‏بندى از يكى از مقالات مك لاگلين گرفته شده است:


B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. 203-215.


29. C.f. M. Rakova, Philosophy of Mind A-Z, p. 36; T. Nagel, "What is it like to be a bat?" Philosophical Review, v. 83, p. 435-450, in: J. David Chalmers (ed.), Philosophy of Mind: Classical and Contemporary Readings, p. 219; M. Tye, op. cit, p. 23.


30. D. Chalmers & F. Jackson, "Conceptual Analysis and Reductive Explanation", The Philosophical Review, v. 110, p. 315; B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. 200.


31. B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. 203; D. Chalmers & F. Jackson, "Conceptual Analysis and Reductive Explanation", The Philosophical Review, v. 110, p. 315.


32. B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. 212; F. Jackson, A Case for A Priori Physicalism, p. 252.


33. B. McLaughlin, A Priori versus A Posteriori Physicalism, p. 277; F. Jackson, Another Case for A Priori Physicalism, p. 186.


34. Representationalist.


35. Functional Representation.


36. F. Jackson, Another Case for A Priori Physicalism, p. 189-190.


37ـ براى آشنايى با حذف‏گرايى، مى‏توان به كتاب ماده و آگاهى، اثر چرچلند، رجوع كرد كه خود از ابداع‏كنندگان اين رهيافت بوده است.


38. Qualia-Type Property.


39. F. Jackson, Another Case for A Priori Physicalism, p. 190-194.


40. F. Jackson, A Case for A Priori Physicalism, p. 258-260.


41. F. Jackson, Another Case for A Priori Physicalism, p. 194-196.


42. B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. 212; F. Jackson, A Case for A Priori Physicalism, p. 252.


43. B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. 402.


44. Ibid.


45. C.f. J. P. Hawthorne, Blocking Definitions of Materialism, p. 110-111.


46. Zombie.


47. Reference-fixing.


48. Meaning-giving.


49ـ براى آشنايى با اين دو نوع تحليل مفهومى، ر.ك: سول كريپكى، همان، ص 160ـ163.


50. D. Chalmers, Consciousness and its place in nature, p. 111.


51. F. Jackson, Another Case for A Priori Physicalism, p. 189.


52. D. Chalmers, Consciousness and its place in nature, p. 114 & 112-119.


53. B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. 215.