فصل نامه علمی - پژوهشی
فصل نامه علمی - پژوهشی معرفت فلسفي

بایگانی نشریه

فرار از فلسفه / دكتر محمد فنايي اشكوري


فرار از فلسفه 1


محمد فنايي اشكوري


چكيده


آيا دفاع از فلسفه، دفاع از همة افكار فيلسوفان و يا كتاب‌هاي فلسفي است، و آيا تمام حقيقت در فلسفه است و يا تمام فلسفه حقيقت است؟ آيا بايد از فلسفه به طور مطلق دفاع كرد و يا راه فرار از آن را در پيش گرفت؟ روشن است كه نه فلسفه تمام حقيقت است و نه تمام حقيقت در فلسفه نهفته است و نه بايد به طور مطلق مدافع فلسفه بود و نه شيوة فرار از آن را برگزيد، بلكه دفاع از فلسفه، دفاع از شيوة تفكر فلسفي در حد اعتدال و معقول است. آنچه شايسته است، فرار از بلند پروازي‌ها، انحصارنگري‌ها، لغزش‌ها و مغالطات و يك‌سونگري‌هاي فيلسوفان و غير فيلسوفان است.



كليد واژه‌ها


ذهن واقع‌گرا، ذهن عملگرا، اثبات‌پذير، ابطال‌پذير، فلسفه.



برخي از ارباب ذوق و ادب، كه چندي در وادي فلسفه گام زده‌اند، آن را با ذوق خود ناسازگار يافته و پس از دوره‌اي كلنجار و جنگ و گريز، سرانجام چاره را در فرار از فلسفه ديده‌اند. اينك به اجمال، به داوري در مورد برخي از مواضع نزاع بين ايشان و فلسفه مي‌پردازيم.


گفته‌اند كه فلسفه فن است، نه علم،2 و فلسفه «به هنر نزديك‌تر است تا به علم».3 اين سخن به يك معنا مي‌تواند وجهي داشته باشد. آن معنا اين است كه تفكر البته يك فن و يك هنر است. به اين معنا، علم‌ورزي هم فن و هنر است. شباهت‌هاي ديگري نيز بين فلسفه و هنر مي‌توان يافت. اما مي‌دانيم كه فن و هنر لزوماً بيان واقع نيستند و قابل صدق و كذب نمي‌باشند و اگر مدعا چنين باشد كه فلسفه هم اين‌گونه است، پذيرفتني نيست. فيلسوف در مقام فهم واقع است و دعاوي فلسفي صدق و كذب برمي‌دارند. اگر اين دعاوي صادق نباشند، كاذبند و در آن صورت، چندان ارزش صنعتي و هنري ندارند.


فرموده‌اند: «ذهن عمل‌گرا و واقع‌گراي انسان به علم مي‌پردازد، و ذهن نظرگرا و آرمان‌گراي انسان به فلسفه».4 در حاشية اين بيان، لازم است توجه شود كه هر چند در علوم جديد، اهداف عملي هم دنبال مي‌شوند، اما اين منافاتي با جنبة نظري علم ندارد. در علم، هم شناخت حقيقت و هم بهبود زندگي مطلوب است. فلسفه نيز با عمل بي‌ربط نيست. حكمت عملي جزئي از فلسفه است كه به‌طور مستقيم، به عمل و زندگي مربوط است. چارچوب‌هاي كلي براي‌تصميم‌گيري‌هاي كلان زندگي‌اجتماعي در سياست شكل مي‌گيرند وچارچوب‌هاي كلي براي زندگي فردي و روابط بين‌الافراد در اخلاق شناخته مي‌شوند. سياست و اخلاق هميشه دو موضوع اصلي فلسفه بوده‌اند. بسياري از حكما فلسفه را مبناي مدينه و مدنيت مي‌دانسته‌اند. نگاهي به انديشه‌هاي افلاطون در فلسفة يونان، فارابي در فلسفه‌اسلامي، آگوستين در فلسفة مسيحي و جان لاك در فلسفة جديد غرب، اين موضوع را آشكار مي‌كند. حكمت عملي در انديشه‌هاي فيلسوفان ياد شده، كه مي‌توانند نمايندگان نظام‌هاي گوناگون فلسفي باشند، اهميتي كمتر از فلسفة نظري ندارد. نظرگرايي نيز لزوماً آرمان‌گرايي و در مقابل واقع‌گرايي نيست. فلسفه دانشي است نظري كه در آن براي شناخت واقع تلاش مي‌شود. اما واقع را مي‌توان به گونه‌هاي متفاوت لحاظ نمود. به عبارت ديگر، واقع جنبه‌ها و حيثيات متفاوت دارد. يك جنبه از واقع مادي را با مشاهده و تجربه مي‌توان شناخت؛ وجه و جنبة ديگري از همان واقع مادي را مي‌توان با روش فلسفي مطالعه نمود.


مدعي شده‌اند كه دعاوي فلسفي نه اثبات پذيرند و نه ابطال پذير.5 شايد به نظر ايشان، اين امر وجه شباهت فلسفه با فن و هنر است. در آن وادي‌ها نيز از اثبات و ابطال نمي‌توان سخن گفت. اگر مراد از اثبات و ابطال، اثبات و ابطال تجربي باشد، اين سخن موجّه است، اما بايد توجه داشت كه تجربه تنها راه اثبات و ابطال نيست. اگر سخن دربارة حوزه‌هايي باشد كه تجربه در آن‌ها راه ندارد، نبايد از معيار تجربي سخن گفت. آيا تمام واقعيت را مي‌توان با تجربة حسي شناخت؟ آيا حوزه‌هايي كه قابل شناخت تجربي نباشند، از هيچ راه ديگري نيز قابل شناخت نيستند؟‌ به چه دليل؟ بسياري از آموزه‌هاي ديني نيز قابل اثبات و ابطال تجربي نيستند. مشهودات عرفاني نيز با روش تجربي توزين نمي‌شوند.


اگر مراد اين باشد كه دعاوي فلسفي با روش فلسفي نيز قابل اثبات و ابطال نيستند، اين ادعا نيازمند دليل است. چگونه مي‌توان اثبات كرد كه هيچ قضيه‌اي در فلسفه نه اثبات يا ابطال گرديده، و نه قابل اثبات و ابطال است؟ مسلّماً از راه تجربي نمي‌توان اين مدعا را اثبات نمود. ظاهراً وحي و مكاشفه‌اي هم در اينجا نيست. پس مدعي بايد با استدلال عقلي اثبات نمايد كه دعاوي فلسفي غيرقابل اثبات و ابطالند. اما اگر بخواهد چنين كند، با يك تناقض‌نم6 مواجه خواهد شد؛ زيرا خود اين ادعا از سنخ دعاوي فلسفي است. اگر صدقش اثبات گردد، كذبش اثبات خواهد شد. اثبات صدق اين ادعا، اثبات صدق يك قضية فلسفي است، در حالي‌كه اين قضيه منكر امكان اثبات صدق قضاياي فلسفي است.


نوشته‌اند: «هنوز معلوم نيست انسان تجربه / حال فلسفي داشته باشد.»7 ظاهراً مراد اين است كه فلسفه‌ورزي از فعاليت‌هاي اصيل انساني نيست. به عبارت ديگر، تفكر فلسفي يك راه طبيعي براي شناخت واقع نيست. اگر مراد اين باشد، آيا اينكه بشر در اعصار و امصار گوناگون به تفكر فلسفي روي آورده است، خود نمي‌تواند نشان اصالت و ريشه‌دار بودن آن در وجود انساني باشد؟ تجربه / حال در هر مورد، متناسب با آن مورد است. همين كه سؤالي فلسفي طرح مي‌كنيم و به تأمّل نظري در يافتن پاسخ يك پرسش فلسفي مي‌پردازيم، يا زبان به چون و چرا باز مي‌كنيم، در تجربه / حال فلسفي هستيم. اين حقيقتي است كه خود نويسنده محترم در مقدّمة كتابشان برخلاف مدّعاي مزبور بدان تصريح كرده‌اند: «ما همان‌گونه كه حس و حال و تجربة ديني و عرفاني داريم، حس و حال و تجربة فلسفي هم داريم.»8


اظهار نموده‌اند كه فلسفه اندكش خوب است، اما بسيارش ذهن را مي‌سوزاند و هوش عرفي و معقول را از انسان مي‌گيرد.9 به نظر مي‌رسد اين برداشت حاصل برخي مشاهدات و تجارب شخصي نويسندة محترم و برخورد با فيلسوفاني است كه گويا فقط فلسفه خوانده‌اند. البته چنين پديده‌اي وجود دارد، اما به نظر نمي‌رسد اين آفت مختص فلسفه باشد. در اين‌گونه موارد، اشكال از پُرداني فلسفه نيست، اشكال از كم دانستن چيزهاي ديگر است.


آورده‌اند: «يكي از قواعد حكماي قديم اين بود كه مي‌گفتند: «الذاتي لا يُعلّل»... امروزه با پيشرفت شگرف علوم، بسياري از امور ذاتي را مي‌توان تعليل كرد.»10 اولاً، اين استدلال اگر درست باشد، مدعاي قبلي مستشكل را ابطال مي‌كند؛ زيرا قبلاً مدعي شدند كه دعاوي فلسفي ابطال‌پذير نيستند، اما در اينجا نشان مي‌دهند كه يك مدعاي فلسفي ابطال پذيرفته است و متناقض بودن اين دو ادعا آشكار است.


ثانياً، بايد توجه داشت كه دعاوي فلسفي را نمي‌توان با روش تجربي آزمود. فيلسوفان گفته‌اند: ذاتيات معلل نيستند. اگر به روش تجربي بتوان نشان داد كه خاصيتي معلّل است، معلوم مي‌شود آن خاصيت ذاتي نيست، نه آنكه ذاتي است و معلّل است. تعيين مصداق شأن فيلسوف نيست. در چنين مواردي، معلوم مي‌شود مثالي را كه فيلسوف براي قاعده‌اش بيان كرده نادرست است، نه آنكه قاعدة فلسفي او باطل باشد.


خاطرنشان كرده‌اند كه فلسفه تاريخ دارد، آن‌هم تاريخي ملوك‌الطوايفي و تكّه‌پاره، اما سنّت ندارد. فلاسفه تكرو هستند.11 «هر فيلسوفي گم‌شدة خودش را دارد و همواره در طلب آن است. اما عالمان / دانشمندان اغلب در پي گم‌شدة مشترك و مشاع هستند... فلسفه به جاي اينكه مانند علم، يك سنت يكپارچه داشته باشد، يك تاريخ يا بلكه تاريخچه‌هاي شكسته بستة پراكنده و پريشان دارد. تاريخ و سنّت‌علم، جهاني است، اما تاريخ و سنّت نامدوّن فلسفه فردي فرقه‌اي، محلي و مكتبي و مدرسه‌اي است... فلسفه حتي سنّت مشاع بي‌بنيه‌اي هم ندارد.»12 از همين روست كه فلسفه تكامل ندارد و هر فيلسوفي كار خود را از صفر شروع مي‌كند.


آري، هر فيلسوفي از صفر شروع مي‌كند. فلسفه عرصة آزمودن مستقل انديشه‌هاست. در فلسفه، تبعيت و تقليد راه ندارد. ولي با اين‌حال، فيلسوف از دستاوردهاي انديشوران ديگر بهره مي‌برد و به كمك آن دقيق‌تر و سريع‌تر حركت مي‌كند. آيا مي‌توان گفت كه امروز معرفت فلسفي ما در موضوعات گوناگون فلسفي همچون هستي‌شناسي، معرفت‌شناسي، ذهن‌شناسي، اخلاق و سياست در حد معرفت فلسفي فلاسفة پيش از سقراط است؟ اگر بپذيريم كه چنين نيست، في‌الجمله به تكامل معرفت فلسفي اذعان كرده‌ايم و به اين اعتبار، بايد براي آن قايل به تاريخ باشيم. بسياري از حقايق تاريخ واحد و سير تاريخي در يك خط معيّن ندارند. تاريخ خود انسان‌ها چنين است. تاريخ چين، يونان، مصر و ايران يك تاريخ نيست و خط‌سير واحدي ندارد و تاريخ هيچ قومي‌ دنبالة تاريخ قوم ديگر نيست. هر يك تاريخ خود را دارند. معنويت، هنر و ادبيات نيز اين‌گونه است. اين تنوّع مقتضاي جهان متكثّر است و اشكالي در اين نيست. اشكال از آنجا پيش مي‌آيد كه علم تجربي را سرمشق هر نوع معرفت و حقيقتي قرار دهيم. علم تجربي نيز يكي از فعاليت‌هاي بشري است، با اشتراكاتي كه با ساير معارف دارد و ويژگي‌هايي كه مختص آن است.


آري، فلسفه مانند علوم تجربي نيست؛ همچون رياضي و منطق هم نيست. اما در عين حال، عقلاني و استدلالي است. نمي‌توان گفت: هيچ معياري براي ارزيابي دعاوي فلسفي وجود ندارد. اگر چنين باشد، بايد هر ادعايي در فلسفه پذيرفته شود، يا بي‌پاسخ بماند. بسياري از دعاوي هستند كه اگر كسي بنمايد، فلاسفه بالاجماع آن‌ها را رد مي‌كنند. استدلال‌هاي فلسفي را مي‌توان با روش منطقي ارزيابي نمود. منطق، كه يقيني و مورد قبول است، تنها وقتي مفيد و كاراست كه بتوان آن را در داوري‌هاي نظري به‌ كار گرفت. منطق داراي احكام صوري محض است؛ اگر نتوان موادي معتبر براي صور منطقي فراهم نمود، منطق لغو و بي حاصل خواهد بود.


اگر دانش ما منحصر به منطق، رياضي و علوم تجربي باشد و از معرفت فلسفي محروم باشيم، معرفت ما نسبت به جهان، اندك و نااستوار خواهد بود. اعتبار معرفتي علوم وابسته به احكام فلسفي بسياري است. وجود واقعيت، امكان شناخت واقعيت، اعتبار روش تجربي، قانون‌مندي عالم، اصل عليت و بسياري از پيش‌فرض‌هاي معرفت‌شناختي و جهان‌شناختي ديگر علوم، مسائلي فلسفي مي‌باشند. البته سنخ معرفت فلسفي، متفاوت با علوم رياضي و منطق است. متعلّق معرفت فلسفي نيز متفاوت با متعلّق ديگر معارف است. اين وجه از حقيقت را به اين شيوه بايد شناخت. فرار از فلسفه، فرار از شناخت وجه و حيثيتي از هستي است كه ما انسان‌هاي متعارف جز به ‌اين روش نمي‌توانيم آن را بشناسيم. پس بياييم با فلسفه آشتي كنيم.


نبايد گمان كرد كه همة آنچه در كتب فلسفي آورده مي‌شود، فلسفه است. در متون موجود فلسفي، فقط استدلال نيست، بسياري از دعاوي پشتوانة غير استدلالي دارند؛ مانند: عقايد سياسي، ديني، عرفاني، علمي، منافع و علايق و حتي سلايق شخصي و خرافات و مشهورات و تخيّلات و حدسيات.


استدلالي بودن هم همه جا ملازم با درست بودن نيست؛ استدلالي ممكن است معتبر نباشد. اما قرار است كه فلسفه تا آنجا كه ممكن است بر مدار برهان داير باشد. يك كار فلسفي نقد آثار و انديشه‌هاي فلسفي و نشان دادن ضعف‌ها و تصحيح و تنوير افكار است.


دفاع از فلسفه دفاع از همة افكار فلاسفه يا كتب فلاسفه نيست. دفاع از فلسفه دفاع از شيوة تفكر فلسفي در حدود معقول و متواضعانه آن است. دفاع از فلسفه بخشي از دفاع از حق است. از اين‌رو، مقيد به قيود آن است. نه تمام حقيقت در فلسفه است و نه تمام فلسفه حقيقت است. اما بي شك، فلسفه متضمّن حقايقي مي‌باشد. دفاع مطلق از فلسفه جايز نيست؛ چنان‌كه «فرار از فلسفه» نيز روا نمي‌باشد. آنچه رواست فرار از بلندپروازي‌ها، انحصاري نگريستن‌ها، لغزش‌ها، مغالطات، و يك‌سو نگري‌هاي فيلسوفان و غير فيلسوفان است. اگر اين‌ها را كنار نهيم، آنچه مي‌ماند تفكر، خردورزي، برهان‌محوري،حقيقت‌جويي و عشق به‌حكمت است و فلسفة‌حقيقي و حقيقت فلسفه نيز همين است. از اين حقيقت نبايد گريخت و نيكوست كه گريختگان نيز بدان بازگردند. بسياري در طول تاريخ به فلسفه روي آورده، سپس از آن گريخته و آن‌گاه پس از تجديد قوا، با آن به ستيز برخاسته‌اند. باري، اگر گريز از فلسفه وجهي داشته باشد، اما ستيز با فلسفه قابل دفاع نيست و پيروزي در پي ندارد.


نكته‌ها چون تيغ پولاد است تيز *** گر نداري تو سپر واپس گريز

پـيش اين پـولاد بي اسپـر ميـا *** كـز دريـدن تيغ را نبـود حيـا





پي‌نوشت‌ها


1. فرار از فلسفه، عنوان كتابي است از جناب آقاي بهاء الدين خرّمشاهي در شرح احوال و زندگي، پيشينة فرهنگي و سلوك علمي‌خود. عنوان كتاب بر گرفته از فصلي از كتاب است با همين عنوان كه در آن نويسنده دربارة فلسفه به بحث و نقد پرداخته‌ است. مشخصات كامل اثر به اين قرار است: بهاء الدين خرّمشاهي، فرار از فلسفه، تهران، جامي، 1377. كليه ارجاعات متن مقاله به صفحات اين كتاب است.


2. همان، ص 599.


3. همان، ص 603.


4. همان، مقدمه، ص 9.


5. همان، ص 604.


6. paradox.


7. همان، ص 600.


8. همان، مقدمه، ص 10 و ص 631.


9. همان، ص 622.


10. همان، ص 648.


11. همان، ص 650.


12. همان، ص 652.