معيارهاي حديث تفسيري

سال ششم، شماره اول، پياپي 11، بهار و تابستان 1392، ص 133 ـ 152


اسدالله جمشيدي / دانش‌پژه دوره دکتري تفسير و علوم قرآن                              Nashrieh@qabas.net


دريافت: 7/ 5/ 1392ـ پذيرش: 12/ 11/ 1392



چکيده


از معصومان(ع) به‌عنوان معلم و مبيّن قرآن، احاديث بسياري بر جاي مانده است. اين احاديث از حيث تأثيري که در تبيين قرآن دارند، به چند دسته تقسيم مي‌شوند: دسته‌اي تفسيري است؛ يعني معصومان(ع) کوشيده‌اند تا با محور قرار دادن الفاظ و ساختار کلام و رعايت اصول محاوره، مراد الهي را بيان کنند. در موارد بسياري، اين دسته از احاديث با احاديث مشابه درهم مي‌آميزد وکار بهره‌گيري از آنها را با سختي و اشکال مواجه مي‌سازد. اين مقاله درصدد است با بيان ويژگي‌هاي اين دسته از احاديث، شاخصه‌هايي ارائه دهد که در موارد ابهام، حديث تفسيري از غير آن بازشناخته گردد. براساس اين پژوهش، معيارهاي حديث تفسيري عبارت است از: هماهنگي محتوايي با آيه؛ تبيين مدلول ظاهري آيه، انطباق‌پذيري بر آيه، هماهنگي با سياق آيه، هماهنگي با آيه در سير بيان مطالب.


کليدواژه‌ها: حديث تفسيري، تفسير روايي، تفسير اثري، معيار حديث تفسيري.







مقدمه


روايات متنوعي در تبيين قرآن كريم از معصومان‰ رسيده است. برخي از اين روايات، در مقام بيان مفاد آن و برخي درصدد معرفي مصداق آيات و دسته اي با هدف تبيين مقاصد باطني قرآن صادر شده است. درآميختن اين روايات با يكديگر، چه بسا موجب فهم ناتمام و گاه نادرست آيات گردد. ازاين رو، تفكيك اين روايات از يكديگر ضرورت مي يابد. سؤال اساسي اين نوشتار آن است كه روايات تفسيري را براساس چه معيارهايي مي توان از روايات بيانگر مصداق يا باطن قرآن تفكيك نمود؟


مسئلة تفكيك روايات تفسيري از ساير روايات مرتبط با محتواي قرآن در نوشته هاي متعددي از پيشينيان (فيض كاشاني، 1406، ج1، ص 11) و معاصران (بابايي، 1379، ص 288ـ292؛ مهدي رستم نژاد، 1388) مطرح شده، ولي نويسنده دربارة معيارهاي تفكيك جز اشاراتي گذرا در سخن مفسران (ر.ك: طباطبايي، 1417؛ جوادي آملي، 1378، ج1، ص167ـ169) يا اصوليان (تبريزي، 1369، ص 83ـ84) يا مطالعات قرآني (رستمي، 1380، ص76ـ80) به چيزي دست نيافت. تفاوت مباني اعتبار و فهم اين دسته از احاديث، و قواعد فهم آنها با روايات مربوط به دو دستة ديگر، نكتة ديگري است كه پرداختن به آن را ضروري مي سازد.



تبيين مفاهيم اساسي


معيار در لغت، به ابزار سنجش و ارزيابي گفته مي شود (دهخدا، 1373، مدخل معيار). مقصود از معيار روايات تفسيري، ويژگي هايي است كه با تشخيص آن، حديث تفسيري از موارد مشابه آن متمايز مي گردد.


حديث سخني است كه از سنت حكايت مي كند و اعتبار آن مشروط به شرايطي است، در مقابل سنت كه مقصود از آن عين گفتار و رفتار و تأييد معصوم است و در اعتبار، با قرآن برابري مي كند.


تفسير اصطلاحات گوناگوني دارد (بابايي، 1379، ص 12ـ25؛ خرمشاهي، 1372، ص 142ـ143). اصطلاح مورد نظر در اين نوشته، پرده برداري از مقصودي است كه خداوند با به كارگيري الفاظي معيّن و مضبوط و رعايت اصول شناخته شدة محاوره، درصدد انتقال آنها به مخاطبان است. پس مفسر درصدد است تا با شناخت مدلول الفاظ و توجه به اصول محاوره، مقصود خداوند را بيان كند. مفسر موظف است نكات موجود در متن را استخراج كند و مقصود متكلم را به همان ميزاني كه او اراده كرده و الفاظ متن و قراين پيراموني عهده دار بيان آن هستند، كشف و ارائه نمايد. بنابراين، قيد يا مخصص تفسير به شمار نمي آيد، بلكه وارد ساختن عناصر جديدي به متن است كه به طور طبيعي، مفيد نكات جديدي خواهد بود، نه اينكه متن را تفسير كند. مفسر در تفسير، عنصر جديدي را به متن اضافه نمي كند، بلكه عناصر موجود را كشف مي كند. بله، توجه به مقيد و مخصص و ناسخ و منسوخ و امور ديگر براي تشخيص تكليف، طبق ضوابط مطرح شده در جاي خود لازم است.


اگرچه همة روايات مرتبط با آيات قرآن به عنوان روايات تفسيري خوانده شده (اسعدي، 1389، ص177ـ178؛ طباطبايي، 1384، ص322ـ323). گاه براي تفسير قرآن به كار گرفته مي شوند، ولي با توجه به توضيحي كه براي تفسير ارائه شد، هر روايتي را كه مرتبط با آيات قرآن باشد نمي توان روايت تفسيري تلقي كرد؛ چراكه روايت تفسيري، روايتي است كه بيانگر معناي الفاظ و جمله هاي قرآن باشد، و بسياري از رواياتي كه در كتاب هايي مانند نورالثقلين و البرهان ذكر شده، بيانگر معناي آيه نيست، بلكه در پي تطبيق معناي آيه بر برخي مصاديق پنهان، تطبيق آيه بر بارزترين مصداق آن و مانند آن است (جوادي آملي، 1378، ج1، ص168). بنابراين، روايت تفسيري ـ در برابر روايات بيانگر معاني باطني و مصاديق ـ روايتي است كه درصدد بيان مراد خداي متعال از الفاظ و جملات قرآني  باشد.


در ادامه، مقاله را با بيان ويژگي ها و معيارهاي احاديث تفسيري پي مي گيريم.



1. ارتباط محتوايي با آيه


روايتي تفسيري است كه با آية مورد نظر به لحاظ مضمون و محتوا، رابطه داشته باشد؛ زيرا ممكن است برخي واژگان مشترك در قرآن و حديث، موهم ارتباط روايت و آيه با يكديگر باشد، در حالي كه اين ارتباط از حد لفظ تجاوز نمي كند و حاكي از ارتباط معنايي بين آنها نيست. اشتراك الفاظ به كار رفته در روايت و آيه، از اموري است كه در تشخيص روايت مناسب با آيه ايجاد اختلال مي كند (اسعدي و همكاران، 1389، ص171ـ173 و177ـ178).


وجود برخي الفاظ يا تعابير مشترك در قرآن و حديث موجب شده است تا برخي گردآورندگان روايات تفسيري و برخي مفسران به رغم نبود ارتباط محتوايي، احاديث مشتمل بر آن الفاظ را ذيل آن آيات قرار دهند. براي نمونه، در آية 41 سورة انفال وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ... إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَما أَنْزَلْنا عَلي عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعانِ... تعبير يوم التقي الجمعان براي اشاره به روز جنگ بدر و برخورد دو گروه مؤمنان و مشركان با يكديگر به كار گرفته شده است.


ذيل اين آيه در تفسير عياشي و به نقل از او در كتاب هاي ديگر، اين روايت نقل شده است: عن إسحاق بن عمار عن أبي عبدالله†، قال في تسعة عشر من شهر رمضان يلتقي الجمعان. قلت: ما معني قوله: يلتقي الجمعان؟  قال: يجتمع فيها ما يريد من تقديمه وتأخيره وإرادته وقضائه (عياشي، 1380، ج 2، ص64). تمام اين روايت در كافي به اين صورت نقل شده است: عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ، قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ: وَنَاسٌ يَسْأَلُونَهُ يَقُولُونَ: الْأَرْزَاقُ تُقَسَّمُ لَيْلَةَ النِّصْفِ مِنْ شَعْبَانَ. قَالَ: فَقَالَ لَا، وَاللَّهِ مَا ذَاكَ إِلَّا فِي لَيْلَةِ تِسْعَ عَشْرَةَ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ وَإِحْدَي وَعِشْرِينَ وَثَلَاثٍ وَعِشْرِينَ؛ فَإِنَّ فِي لَيْلَةِ تِسْعَ عَشْرَةَ يَلْتَقِي الْجَمْعَانِ... قَالَ: قُلْتُ مَا مَعْنَي قَوْلِهِ يَلْتَقِي الْجَمْعَانِ؟ قَالَ: يَجْمَعُ اللَّهُ فِيهَا مَا أَرَادَ مِنْ تَقْدِيمِهِ وَتَأْخِيرِهِ وَإِرَادَتِهِ وَقَضَائِهِ (كليني، 1429، ج7، ص 627).


تعبير مزبور در روايات، ناظر به يكي از شب هاي ماه مبارك رمضان، يعني شب نوزدهم است و روايتي كه در تفسير عياشي نقل شده ناظر به كاربرد روايي آن است، و حال آنكه در نسخة موجود تفسير عياشي ذيل آية 41 سورة انفال قرار گرفته است.


كليني (همان)، مجلسي (مجلسي، 1404، ج95، ص144)، شيخ حر عاملي (عاملي، 1409، ج10، ص357) و محدث نوري (نوري، 1408، ج7، ص 472) در جوامع روايي خود، اين روايت را در باب تعيين شب قدر نقل كرده  و ارتباطي بين اين روايت و آية 41 سورة انفال نديده اند.


البته بحراني (بحراني، 1416، ج2، ص 700)، صاحب نور الثقلين (حويزي، 1416، ج2، ص 160)، فيض كاشاني (كاشاني، 1415، ج2، ص 305، پاورقي) و مشهدي (مشهدي، 1368، ج5، ص349) ذيل آية 41 سورة انفال اين روايت را نقل كرده اند. مجلسي (مجلسي، 1404، ج16، ص387) نيز در شرح اين روايت، يلتقي الجمعان را اشاره به آية 41 سورة انفال دانسته و آن را با دو اشكال مواجه ديده و درصدد تصحيح برآمده است. البته او در پايان، اين احتمال را هم مطرح كرده كه اگرچه اين تعبير با آنچه در آيه آمده مشابه است، ولي ممكن است مقصود چيز ديگري باشد. اين تلاش جناب مجلسي به رغم آن است كه او اين روايت را نيز ضعيف ارزيابي كرده است.


علامه طباطبايي نيز تفاوت مقصود از تعبير مشابه در اين آيه و روايت و غيرتفسيري بودن آنها را گوشزد نموده است (طباطبايي، 1417، ج 9، ص 106).



2. تبيين مدلول آيه


اقتضاي رابطة تفسيري بين دو متن پرده برداشتن از روابط موجود بين الفاظ و جملات متن و معناي آنها و كشف مراد از لابه لاي روابط موجود براساس اصول حاكم بر محاورات عرفي است. تبيين رابطه اي با اين ويژگي ها جز با بيان مدلول ظاهري آيه به تحقق نمي پيوندد و چون مفسر در مقام بيان مراد منطبق با قواعد زبان عربي و مطابق با اصول محاورة عقلايي است، پس از تبيين، بايد رابطة بين مراد، كه با پرده برداري از اين الفاظ معيّن و براساس اصول محاورة عقلايي شناخته شده به دست آمده است، براي مخاطبان آشنا با زبان عربي و اصول محاوره روشن باشد. نمي توان گفت اين بيان مدلول اين الفاظ است، ولي ارتباط آنها را ما نمي فهميم. حكم به اثبات يا نفي فرع بر تشخيص ارتباط يا عدم ارتباط بين دال و مدلول است. حكم به اينكه مدلول جمله چنين است و اظهار بي اطلاعي از چگونگي دلالت بر آن در تفسير متن، معناي درستي ندارد.


در روايات تفسيري، مدلول ظاهري آيه توضيح داده مي شود. بنابراين، اگر آنچه در روايت مطرح مي شود با تحليل و تجزيه و تدبر، از الفاظ قرآن قابل استفاده نيست، ديگر اين حديث تفسيري نخواهد بود، بلكه شايد مربوط به ابعاد ديگر آيات باشد. نمونة روشن اين ويژگي حديث تفسيري در اين روايت به چشم مي خورد: زراره از امام باقر† درخواست نمود تا دليل وجوب مسح قسمتي از سر و پا ـ نه تمام آنها ـ را براي او بيان كند. امام† فرمودند: اين نكته، هم در سنت آمده و هم قرآن بر آن دلالت مي كند؛ زيرا خداوند فرموده است: فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ فَعَرَفْنَا أَنَّ الْوَجْهَ كُلَّهُ يَنْبَغِي أَنْ يُغْسَلَ. ثُمَّ قَالَ: وَأَيْدِيَكُمْ إِلَي الْمَرافِقِ. ثُمَّ فَصَّلَ بَيْنَ الْكَلَامِ، فَقَالَ: وَامْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ. فَعَرَفْنَا حِينَ قَالَ: بِرُؤُسِكُمْ أَنَّ الْمَسْحَ بِبَعْضِ الرَّأْسِ؛ لِمَكَانِ الْبَاءِ، ثُمَّ وَصَلَ الرِّجْلَيْنِ بِالرَّأْسِ، كَمَا وَصَلَ الْيَدَيْنِ بِالْوَجْهِ، فَقَالَ: وَأَرْجُلَكُمْ إِلَي الْكَعْبَيْنِ. فَعَرَفْنَا حِينَ وَصَلَهَا بِالرَّأْسِ أَنَّ الْمَسْحَ عَلي بَعْضِهَا، ثُمَّ فَسَّرَ ذلِكَ رَسُولُ اللَّهِˆ لِلنَّاسِ، فَضَيَّعُوهُ. ثُمَّ قَالَ: فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ مِنْهُ. فَلَمَّا وَضَعَ الْوُضُوءَ إِنْ لَمْ تَجِدُوا الْمَاءَ، أَثْبَتَ بَعْضَ الْغَسْلِ مَسْحاً؛ لِأَنَّهُ قَالَ: بِوُجُوهِكُمْ، ثُمَّ وَصَلَ بِهَا وَأَيْدِيَكُمْ... (كليني، 1429، ج5، ص 96-97). امام† با تبيين اقتضاي واژگان به كار رفته در آيه ـ مانند مطلق بودن وجه و ايدي؛ به كارگيري باء در بروسكم و بوجوهكم؛ واو عطف در عطف ارجل بر رووس و ايدي بر وجوه در تيمم ـ و سياق آنها ـ مانند قطع سخن قبلي و آوردن امر جديد در امسحوا ـ درصدد بيان مراد خداوند برآمده اند.


ذيل آية 15 و 16 سورة نساء وَاللاَّتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ مِنْ نِسائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتَّي يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبِيلاً * وَالَّذانِ يَأْتِيانِها مِنْكُمْ فَآذُوهُما فَإِنْ تابا وَأَصْلَحا فَأَعْرِضُوا عَنْهُما إِنَّ اللَّهَ كانَ تَوَّاباً رَحِيماً روايتي نقل شده است مبني بر اينكه حكم آية اول اختصاص به زنان غير باكره و حكم آية دوم اختصاص به زنان باكره دارد، بدون آنكه دليلي لفظي از آيه بر اين نكته اقامه شود و به همين سبب، اين روايت تفسيري نيست؛ يعني خداوند از اين الفاظ چنين اراده نكرده است. بله، در صورتي كه صدور آن از معصوم ثابت شود از ضميمة آن به آيه، حكم مورد نظر استنباط مي شود.



3. انطباق پذيري روايت بر آيه


مقصود از انطباق پذيري روايت بر آيه آن است كه وقتي روايت، كنار آيه قرار گيرد بي آنكه نيازي به تأويل و ارتكاب امور خلاف ظاهر از قبيل التزام به حذف، تقدير، زياده و اموري از اين قبيل باشد، آيه معناي مطرح شده در روايت را پذيراست و با بياني ديگر، هماني را مي گويد كه در آيه مطرح شده است. به عبارت ديگر، براي فهم معناي روايت از آيه، نيازي نيست كه با تكلف و زحمت آنچه در روايت آمده است بر آيه تطبيق گردد، بلكه مطلب روايت براساس فهم عرفي از آيه به دست مي آيد.


انطباق پذيري مقابل تحميل است. تحميل به اين معناست كه به رغم ناهماهنگي روايت با آيه، بدون استناد به قرينه اي ظاهر، با ابداع احتمالات گوناگون آيه را با روايت هماهنگ سازيم؛ يعني روايتي كه ارتباط آن با آيه در ظاهر مشخص نيست با ارتكاب خلاف ظاهر، از قبيل التزام به حذف و تقدير و غير آن بتوان بين روايت و آيه ارتباط ايجاد كرد؛ كاري كه برخي مفسران در صورت وجود روايت با سند معتبر، خود را عملاً ملزم به آن مي دانستند، اگرچه ظاهر آيه از پذيرش آن سر باز زند (مجلسي، 1404، ج16، ص387؛ ج24، ص392؛ همو، 1043، ج24، ص392؛ آلوسي، 1415، ج8، ص 38؛ طباطبايي، 1417، ج14، ص 25). تحميل آنجاست كه دلالت آيه حتي پس از بيان روايت شده از جانب معصوم† نيز براي مخاطبان معلوم و مفهوم نباشد و جز با پذيرش تعبدي روايت، آن معنا مدلول سخن دانسته نشود.


بنابراين، روايت تفسيري علاوه بر اينكه بايد بازگوكنندة مفاد ظاهر آيات باشد بايد از جهات لفظي نيز بر آيه منطبق شود. در غير اين صورت، روايت تفسيري نخواهد بود. ضرورت انطباق پذيري روايت بر آيه در نقطه اي كه روايت درصدد بيان آن است ضروري است و نبايد ناسازگاري در بين باشد تا شائبة تحميل به وجود آيد.


ضرورت انطباق پذيري روايت تفسيري، بلكه كلام هر مفسري بر آيات قرآن، لازمة پذيرش اين نكته است كه مفسر درصدد بيان مقتضاي اين عبارتِ مشخص است و مي خواهد آنچه را اين جملات براساس قواعد زبان عرب و محاورة عرفي افاده مي كند، بازگو نمايد و با پذيرش اين نكته، فرض ديگر ناديده گرفتن اين پيش فرض است. در رساندن مفاد ظاهري آيه، فرقي نيست بين اينكه مخاطب صرفاً به كمك الفاظ به آن دست يابد يا از پي درپي آمدن آنها معنايي شكل گيرد؛ زيرا هر دو در تحقق ظهور دخيل هستند.


نكتة مزبور ضرورت انطباق پذيري حديث بر آيه را در همة حالات انطباق پذيري توجيه مي كند. ذكر اين نكته نيز بجاست كه بحث ما در تفسير ترتيبي است؛ يعني مفسر درصدد است تا مفاد آية خاصي را فهم و بيان كند، نه اينكه نظر قرآن يا دين را در موضوع خاصي بيان نمايد.


لزوم انطباق روايت بر آيه، لازمة پذيرش اعتبار ظهورات قرآني نيز هست و روشن است كه مقصود از ظاهر قرآن مدلولي است كه مخاطبان از الفاظ و جملات براساس قواعد زبان عرب و عرف محاوره دريافت مي كنند و اگر بنا باشد ظهور قرآن با روايت مشخص شود ديگر موردي براي عمل به روايات عرض يافت نخواهد شد، و با حمل آيات برخلاف ظاهرشان مي توان آنها را با روايت سازگار ساخت.


ضرورت پرهيز از تحميل مطالب بر قرآن در هر تفسيري از جانب هر كس بايد ملاحظه گردد و در اين باره، روايت و سخن ديگران تفاوتي ندارد. البته چنين نيست كه ضرورتاً آنچه با آيه منطبق نيست و احياناً بر آيه تحميل مي شود مطلب باطلي باشد، بلكه ممكن است مطلبي صحيح بوده، ولي آيه درصدد بيان آن نباشد (طباطبايي، 1417، ج6، ص 109؛ ج9، ص 109).


انطباق روايت با آيه در دو جا نمود خواهد يافت: هماهنگي با مفاد حاصل از دلالت لفظي آيات؛ و هماهنگي با مفاد حاصل از سياق آيه و آيات. در ادامه، اين مطلب بررسي مي شود:



الف. انطباق با مفاد آيه


مقصود از انطباق با مفاد آيه آن است كه آنچه در حديث به عنوان مدلول آيه معرفي شده و به آيه منتسب گشته است بايد بدون تكلف و زحمت بر الفاظ آيه منطبق گردد، نه اينكه بر آيه تحميل شود. يكي از صاحب نظران مي گويد:


رعايت اين نكته بسيار مهم است كه واقعاً درصدد فهم آيه باشيم، نه اينكه پيشاپيش چيزي را پذيرفته باشيم و بعد بخواهيم همان را بر آيات تطبيق كنيم و معناي دلخواه خود را بر قرآن تحميل نماييم، خواه آن پيش داوري ها ناشي از مفاهيم فلسفي باشد يا عرفاني يا علوم تجربي يا جامعه شناسي يا غير آن. اين كار بسيار خطرناك است (مصباح يزدي، 1368، ص229).


علامه طباطبايي ذيل آية يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما في قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُا إِنَّ اللَّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَرُونَ (توبه: 64) به شأن نزول هاي متفاوتي كه طبرسي نقل كرده است، اشاره مي كند و بعد نقلي را كه گوياي نقشة ترور رسول خداˆ از جانب منافقان است، با آيه منطبق دانسته، مي گويد: تفسير آيه به استناد بقية روايات جايز نيست، مگر طبق مسلك كساني كه در هر صورت ـ چه الفاظ آيه با معنايي كه در روايت آمده مساعد باشد يا نباشد ـ مفاد روايات را بر آيات حاكم مي دانند (طباطبايي، 1417، ج9، ص345). همچنين ذيل آية وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ ميثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَحِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ... (آل عمران: 81) روايتي وارد شده است كه ضمير لتومنن به را به رسول اللهˆ برگردانده و ضمير لتنصرنه را به اميرالمؤمنين†. مرحوم علامه اين روايت را، كه در بيان مرجع ضماير مطرح در آيه است، تفسيري دانسته، ولي از آن نظر كه الفاظ آيه اين تفسير را برنمي تابد، آن را نمي پذيرد؛ اما به قرينة روايتي ديگر، اين روايت را تأويلي مي داند و تصريح مي كند كه در اين صورت، اشكال سابق بر اين روايت وارد نخواهد بود (طباطبايي، 1417، ج3، ص 339). دربارة ضرورت انطباق پذيري روايت تفسيري بر آيه، ر.ك: بلاغي، 1420، ج1، ص299؛ ج2، ص60.


براي روشن شدن انطباق پذيري و تحميل، به اين نمونه توجه كنيد: يكي از مفسران ذيل آية وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاَّ رِجالاً نُوحي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُون (نحل: 43) پس از بياني مطابق گفتار معمول مفسران مبني بر مخاطب بودن مشركان و رد شبهة انسان بودن پيامبران الهي با ارجاع به اهل كتاب، مي گويد: اينها همه خلاف ظاهر و تكلّف است و به نظر حقير، خطاب به اهل ايمان است و خداوند پس از ذكر اوصاف مهاجران و مؤمنان مي فرمايد: هميشه رجال وحي و تنزيل بودهاند. در مشكلات خودتان در زمينة احكام و معارف به آنها و به كساني كه مانند ايشان، اهل علم و دانش اند رجوع نماييد و از آنها بپرسيد اگر نمي دانيد و علم نداريد... بنابراين، بالبينات والزبر متعلّق است به لا تعلمون و تكلفي نيست و معنا واضح و مطابق با روايات از ائمة اطهار‰ است كه به طرق متعدد در كتب معتبر نقل نمودهاند و قريب به تواتر است. بنابراين، وجهي براي اقوال مفسران ـ كه قبلاً ذكر شد ـ نيست و متّبع ظاهر قرآن و صريح روايات است (ثقفي، 1398، ج3، ص 289).


اين مفسر براي همراه ساختن آيه با روايت، درصدد برمي آيد تا مخاطب فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ را مؤمنان معرفي كند و براي اين مقصود، بخش ابتدايي آيه را، كه به روشني ـ به ويژه با ملاحظة آيات همگون (انبياء: 5-8 و يوسف109) ـ درصدد حل شبهة مشركان مبني بر استبعاد قابليت انسان براي سفارت الهي است، مقدمة توصيه مزبور معرفي مي كند و اين اشكال را هم بي پاسخ مي گذارد كه مخاطب فسئلوا در حالي كه در رسالت رسول اكرمˆ ترديد دارد، چگونه خداوند او را مؤمن به شمار آورده است و با فرض ترديد در رسالت آن جناب، چگونه مأمور مي شود با مراجعه به آن حضرت، ترديد خود را برطرف سازد؟ اين ابهامات نشانگر عدم انطباق روايت بر آيه است.


فيض كاشاني در تفسير آية 43 سورة نحل، ابتدا مفاد آيه را ردي بر مشركان نسبت به پيام آوري انسان از جانب خدا دانسته، در ادامه به مفاد روايات ذيل آيه اشاره كرده است و مي گويد:


المستفاد من هذه الأخبار أنّ المخاطبين بالسّؤال هم المؤمنون دون المشركين وأنّ المسئول عنه كل ما أشكل عليهم دون كون الرسل رجالًا وهذا إنّما يستقيم إذا لم يكن وَما أَرْسَلْنا ردّاً للمشركين أو كان فَسْئَلُوا كلاماً مستأنفاً أو كانت الآية ممّا غيّر نظمه ولا سيّما إذا عَلّق قوله بِالْبَيِّناتِ وَالزُّبُرِ بقوله أَرْسَلْنا فانّ هذا الكلام بينهما. وأمّا أمر المشركين بسؤال أهل البيت عن كون الرسل رجالًا لا ملائكة مع عدم إيمانهم باللَّه ورسوله فمما لا وجه له، إلّا أن يسألوهم عن بيان الحكمة فيه وفيه ما فيه (فيض كاشاني، 1415، ج3، ص 136).


البته سخن فيض ظهوري در پذيرش مفاد روايات ندارد و به نظر مي رسد كه ايشان درصدد بيان اشكالات ناظر به اين روايات است.


عملكرد مفسران در ارتباط با روايتي كه ذيل آية 95 سورة مائده يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ وَمَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ... نقل شده، براي تفكيك انطباق پذيري و تحميل نيز قابل توجه است. در اين روايت آمده است: عَنْ زُرَارَةَ، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ† عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ: يَحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ قَالَ: الْعَدْلُ رَسُولُ اللَّهِˆ وَالْإِمَامُ مِنْ بَعْدِهِ ثُمَّ قَالَ: هذَا مِمَّا أَخْطَأَتْ بِهِ الْكُتَّابُ (كليني، 1429، ج8، ص 545).[1] (سند روايت نيز صحيح است)


يكي از فقها (روحاني، 1412، ج11، ص96) مي گويد: ظاهر آيه آن است كه اگر شبيه آنچه حاجي صيد كرد در ميان حيوانات يافت شود كفاره آن حيواني مثلي است، و اگر مانندي نداشت قيمت آن را بايد به عنوان كفاره بدهد و در اين باره بايد به حكم معصوم† عمل كرد و حكم ايشان در نصوص مربوط آمده است. صاحب اين نظر منشأ استظهار خود را روايات متعددي معرفي مي كند كه قرائت صحيح آيه را ذوا عدل و مراد از آن را رسول خداˆ و امام پس از او معرفي كرده، نگارش الف را ناشي از خطاي نسخه برداران دانسته است. بنابراين، مراد از يحكم يعني: حكم خدا را دربارة صيد شكار شده بيان مي كند.


ايشان براي همراه ساختن آيه و روايت، تحريف قرآن را مي پذيرد و يحكم به را بيان كردن معنا مي كند و نتيجه مي گيرد: براي حكم به مماثلت، نيازمند دليل شرعي هستيم و اصلاً بيان آيه را ناظر به اعتبار شهادت عدلين نمي داند. در ادامه نيز مي گويد: اگر قرائت رايج را نيز صحيح بدانيم باز مراد از ذوا عدل پيامبرˆ و جانشينان معصوم آن جناب هستند و مقصود كافي بودن حكم يكي از آن دو به مماثلت است. اين تلاش ها براي همراه ساختن آيه و روايت مورد نظر، نشان از عدم همراهي آن دو دارد و به نظر مي رسد جز تحميل بر قرآن چيز ديگري نيست، بلكه در اين تفسير، متن اصلي تخطئه و به استناد روايت، متني جديد بازتوليد و همان محور تفسير قرار گرفته است.


چه بسيار مي بينيم كه براي هماهنگ ساختن قرآن با حديث، احتمالاتي در آيه طرح مي كنند كه با ذوق سليم ناسازگار است و اگر كسي با كلام خودشان چنين كنند آن را برنمي تابند (مجلسي، 1404، ج17، ص 394؛ بحراني، 1363، ج15، ص257- 260؛ نجفي، 1367، ج20، ص 200).


از ميان مفسران، علامه طباطبايي كه به رعايت اين نكته اهتمام بسيار داشته، به موارد بسياري متفطّن شده و در تفسير خود به آن متذكر شده است. ايشان ذيل آية وَقالُوا لا تَنْفِرُوا فِي الْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ (توبه: 81) اين روايت را نقل مي كند: أن رسول اللهˆ أمر الناس أن ينبعثوا معه ـ وذلك في الصيف ـ فقال رجال: يا رسول الله، إن الحر شديد ولا نستطيع الخروج، فلا تنفروا في الحر. فقال الله: قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ فأمره بالخروج. و ايشان در نقد آن، مي گويد: ظاهر آيه اين است كه منافقان به منظور پيش گيري از همراهي مردم با رسول خداˆ اين حرف را مطرح كردند، ولي ظاهر حديث اين است كه آنها از سر خيرخواهي اين مسئله را مطرح كردند و ازاين رو، بيان حديث بر قرآن منطبق نيست (طباطبايي، 1417، ج9، ص 364).


مرحوم علامه ذيل آية وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ* وَمَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ فَأُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِما كانُوا بِآياتِنا يَظْلِمُونَ (اعراف: 8-9) دو روايت نقل مي كند: اول. يوضع الميزان يوم القيامة فيوزن الحسنات والسيئات. فمن رجحت حسناته علي سيئاته دخل الجنة، ومن رجحت سيئاته علي حسناته دخل النار؛ دوم. من كان ظاهره أرجح من باطنه خفّف ميزانه يوم القيامة، و من كان باطنه أرجح من ظاهره ثقل ميزانه يوم القيامة. در ادامه مي فرمايد: مضمون اين دو روايت مشكلي ندارد، ولي نمي توان اين دو آيه را با آنها تفسير كرد و به اين منظور نيز وارد نشدند (طباطبايي، 1417، ج8، ص 15)؛ زيرا طبق بيان ايشان، آيه نمي فرمايد حسنات و سيئات با هم مقايسه مي شوند و به اقتضاي آن، دربارة هركس داوري مي شود، بلكه طبق بيان ايشان، آيه درصدد معرفي حق به عنوان معيار سنجش اعمال است و درنتيجه، هر عملي به ميزان برخورداري و مطابقت با آن سنگيني دارد و عدم مطابقت ماية سبكي و خفت است. ولي در روايت، در هر دو طرف حسنه و سيئه رجحان به كار رفته كه موهم سنجيدن حسنات و سيئات با هم است و در اين زمينه، با بيان آيه هماهنگ نيست. ازاين رو، ايشان آن دو روايت را تفسيري ندانسته است (براي مشاهدة موارد ديگر، ر.ك: طباطبايي، ج18، ص 36 و 37؛ ج9، ص 217). تأمل در بيان علامه نشان دهندة ميزان لازم از انطباق بين روايت تفسيري و آيه از نظر ايشان است.


ويژگي انطباق پذيري روايت تفسيري در مقايسه با دستة ديگري از روايات مربوط به محتواي قرآن ـ روايات تطبيقي ـ كه به صرف نوعي تقارن و مشابهتِ محتوايي آيه با مورد جديد در آنها جريان مي يابد، بهتر درك مي شود.


در تطبيق آيه بر مورد جديد، ضرورتي ندارد كه همة جزئيات آيه با مورد جديد انطباق داشته باشد. براي نمونه، ذيل آية 28 سورة اعراف وَإِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَاللَّهُ أَمَرَنا بِها قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَتَقُولُونَ عَلَي اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ طبق روايتي (كليني، 1429، ج2، ص 256) امام† عمل زشتي را كه مشركان مدعي هستند خدا به آن فرمان داده است بر ادعاي رهبران جور مبني بر فرمان خدا به وجوب اطاعت از آنها تطبيق مي كند، و با اين تطبيق، فرمان برداري از حاكمان جور را فاحشه معرفي مي كند.


اين در حالي است كه زمان نزول آيه با زمان تحقق موضوعي كه آيه بر آن تطبيق شده متفاوت است و استدلال مطرح در روايت نيز با مورد آيه منطبق نيست؛ زيرا مردم دوران جاهليت احكام زشت بسياري ازجمله طواف عريان به دور كعبه را به خداوند نسبت مي دادند. اما پيشوايان ناحق و حاكمان ظلم پيشه، كه در اعصار گوناگون رهبري مسلمانان را در اختيار داشتند و پيرامون آنها عالماني بودند كه با استناد به آيات الهي فرمان پذيري از آنها را واجب مي دانستند، مي توانند ازجمله نزديك ترين مصداق هاي آيه باشند (طباطبايي، 1417، ج8،

ص 89). در آية شريفه، مشركان به دو نكته استناد كرده اند: قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَاللَّهُ أَمَرَنا بِها. ولي در روايت فقط به يك نكته توجه داده است و از اين مي توان استفاده كرد كه برخلاف روايات تفسيري، اگر روايت با آيه از برخي وجوه نيز انطباق داشت تطبيق صحيح است و انطباق پذيري كامل شرط نيست.



ب. انطباق پذيري روايت با سياق آيات


برخي روايات ناظر به محتواي آيه با سياق شكل گرفته از همراهي تعدادي از آيات، انطباق پذير نيست. اين دسته از روايات، كه با سياق آيات هماهنگ نيست ـ براساس تبييني كه گذشت ـ از جرگة روايات تفسيري خارج است. اين ويژگي مستلزم آن است كه آيه متناسب و منطبق با شرايط فراهم آمده از سياق تفسير شود و ـ به عنوان مثال ـ اگر سياق و پيوستگي جملات مستلزم نزول يكپارچة آيات است براي هركدام شأن نزول مستقلي منظور نشود. ذيل آية إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِينَ (شعراء: 4) اين روايت نقل شده است: عن أبي عبدالله† قال: تخضع رقابهم ـ يعني بني أميةـ وهي الصيحة من السماء باسم صاحب الأمر (قمي، 1367، ج2، ص 118). اين در حالي است كه تأمل در آيات قبل و بعد، نشانگر آن است كه اين آيات دربارة مشركان زمان رسول خداˆ است و روايت مزبور آيه را بر بني اميه، كه با فاصلة زماني بسياري از نزول پديد آمدند، منطبق ساخته است. روشن است كه روايت درصدد بيان مراد آيه نيست. مرحوم علامه ذيل اين روايت مي فرمايد: والظاهر أنّه من قبيل الجري دون التفسير لعدم مساعدة سياق الآية عليه (طباطبايي، 1417، ج15، ص 254، 14، 106؛ ج20، ص 367؛ رستمي، 1390، ص158). بنابراين، روايت تفسيري بايد با سياق آيه هماهنگ باشد.


ذيل آية فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (نحل: 43) رواياتي وارد شده كه اهل ذكر را امامان معصوم† معرفي كرده است. اين روايات با سياق آيات در تعارض است؛ زيرا اين آيات به روشني دربارة شبهه افكني مشركان دربارة شايستگي انسان براي پيام آوري از جانب خداست و چون مشركان به اهل كتاب اعتماد داشتند قرآن ايشان را به اهل كتاب ـ كه در آيه با تعبير اهل ذكر خوانده شدند ـ ارجاع مي دهد. با وجود اين تعارض آشكار، چگونه مي توان آن روايات را مفسر اين آيه دانست؟ علامه در حل اين مشكل، مي فرمايد: هنگامي كه اين بخش از آيه فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ به طور مستقل در نظر گرفته شود ـ و شأن قرآن نيز چنين است كه مستقل از موضوع ملاحظه گردد ـ اين كلام ظاهراً از حيث سؤال كننده و سؤال شونده و موضوع سؤال، عام است. سؤال كننده هر كسي است كه نسبت به چيزي از معارف حقيقي و امور مكلفان ناآگاه است و موضوع پرسش جميع معارف و مسائلي است كه ممكن است فردي از آن آگاه نباشد. مسئول نيز اگرچه به حسب مفهوم، عام است، ولي روايات مصداقي از آن را ذكر كرده است. اينكه اهل بيت‰ چگونه مصداق ذكر هستند، با استناد به آيات، در روايات و كلام علامه ذكر شده است.


ايشان متعرض نشدن معصومان‰ به چيزي از ويژگي هاي آيه در روايات مزبور را دليل صحت تبيين خود و بيان مصداق دانستن اين روايات بيان مي دارد (طباطبايي، 1417، ج12، ص 285).


با توجه به تطبيقي دانستن روايت، ديگر اقتضاي سياق در آن رعايت نمي شود و مي توان از آن قاعده اي كلي استخراج كرد و هر مخاطبي را متناسب با سؤالش به موضوع مقتضي ارجاع داد كه در روايت نيز بر همين اساس عمل شده است. بنابراين، ديگر به روايت نمي توان خرده گرفت كه چرا مشركان را، كه به رسول خداˆ باور ندارند، به اهل بيت‰ ارجاع مي دهد؟ (همان).


ايشان رواياتي كه اتصال آيات را ناديده انگاشته و براي هر آيه اي شأن نزولي معرفي مي كنند غيرتفسيري قلمداد كرده و آن را نشانة تطبيق آيه بر موضوعات بعد از نزول دانسته اند (همان، ص149؛ ج19، ص198).



4. انطباق روايت با آيه در نحوة بيان مطالب


از نظر منطقي، بين دو كلمه و يا دو گزاره روابط متنوعي برقرار است. اين سؤال قابل طرح است كه بين دو كلمة تفسيري يا دو گزارة تفسيري چه رابطه اي برقرار است؟ به نظر مي رسد رابطة بين دو كلمه يا دو گزارة تفسيري، بايد رابطة تساوي باشد. براي تحقق چنين رابطه اي، لازم است موضوع، محمول، كمّ و كيف در گزارة تفسيري برابر باشد. در غير اين صورت، جملة مفسِر مطلبي با خصوصياتي ديگر را توضيح مي دهد و تفسير كلام مورد نظر نخواهد بود. ملاحظة اين نكته در روايت تفسيري نيز لازم است. بر اين اساس، يكي از ويژگي هاي روايات تفسيري اين است كه در آنها بيان معصوم† در مقايسه با آن بخش از آيه كه درصدد توضيح و تفسير آن است، در سعه و ضيق، كلي و جزئي بودن، و عام و خاص بودن و انواع ديگر از الگوهاي كلامي مطابق باشد.


ذيل آية وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ (شعراء: 214) رواياتي نقل شده است، مبني بر اينكه رسول خداˆ پس از نزول اين آيه، قبايل موجود در مكه را دسته دسته انذار كردند يا همة قريش يا همة قوم خود را انذار كرد، به رغم اينكه موضوع اين فرمان در آيه، فقط بستگان نزديك پيامبرˆ يعني فرزندان عبدالمطلب يا فرزندان  هاشم هستند. دقيقاً به همين دليل، اين دسته از روايات تفسيري نخواهد بود (طباطبايي، 1417، ج15، ص 334). بنابراين، لازم است روايت تفسيري از حيث موضوع و محمول و سعه و ضيق آن و ديگر ويژگي هاي سخن گفتن با مفاد آيه هماهنگ باشد.


اين ويژگي در روايات تفسيري، برخلاف رواياتي است كه درصدد معرفي مصداق است و معمولاً آيه عام يا مطلق است و در روايت، براي آن مصداقي خاص معرفي مي شود، ولي آيه بر عموم خود باقي است. براي نمونه، ذيل آية نور، رواياتي نقل شده است؛ مانند: قَالَ أَبُوعَبْدِ اللَّهِ† فِي قَوْلِ اللَّهِ تَعَالي اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ: فَاطِمَةُƒ فِيها مِصْباحٌ: الْحَسَنُ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ: الْحُسَيْنُ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌ: فَاطِمَةُ كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ بَيْنَ نِسَاءِ أَهْلِ الدُّنْيَا، يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ: إِبْرَاهِيمُ† زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَلا غَرْبِيَّةٍ: لَا يَهُودِيَّةٍ وَلَا نَصْرَانِيَّةٍ، يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ: يَكَادُ الْعِلْمُ يَنْفَجِرُ بِهَا، وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلي نُورٍ: إِمَامٌ مِنْهَا بَعْدَ إِمَامٍ، يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ: يَهْدِي اللَّهُ لِلْأَئِمَّةِ‰ مَنْ يَشَاءُ، وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ (كليني، 1429، ج1، ص480). علامه طباطبايي پس از نقل اين روايت مي گويد: اين روايت از آن دسته رواياتي است كه به برخي نمونه ها اشاره مي كند و اين نمونه ها يعني: رسول خداˆ و اهل بيت‰ از برترين مصاديق آن هستند، ولي ظهور آيه غير ايشان از انبيا و اوليا را شامل مي شود (طباطبايي، 1417، ج15، ص 141). همچنين در برابر رواياتي است كه درصدد بيان نكات تفصيلي براي موضوع مطرح در آيه است.


اين بدان معناست كه ما ابتدا بايد مفاد يكايك ادله را تشخيص و با كنار يكديگر نشاندن آنها، تكليف نهايي را تشخيص دهيم (ر.ك: رجبي، 1378، ش2، ص 221)؛ زيرا بايد مراد آيه با چشم پوشي از روايتي كه ممكن است مخصص يا مقيد آن باشد معلوم و همچنين مفاد دليل خاص نيز معلوم گردد و پس از كشف مراد هريك، از جمع بندي آنها به حكم الهي رسيد. اگر تكليف نهايي خاص باشد به اين معنا نيست كه از اين آيه نيز از اول، همين خاص اراده شده است. ازاين رو، مرحوم علامه مي فرمايد: روايات رسيده از معصومان‰ نشانگر آن است كه ايشان از عام قرآني حكمي، و از آن همراه با مخصص حكمي ديگر استفاده مي كردند؛ مثلاً، از عام، استحباب و به ضميمة خاص، وجوب و همچنين در ادلة ناظر به حرمت و كراهت. اگر از ابتدا مراد از عام تخصيص خورده فقط حكم خاص باشد ديگر نمي توان از آن حكم عام هم استنباط نمود (ر.ك: طباطبايي، 1417، ج1، ص 260).[2]


آنچه با عنوان انطباق پذيري روايت بر آيه گفته شد شايد برخي مواقع در قسمتي از روايت ملاحظه شود. روشن است كه همان بخش براي تفسير قابل بهره برداري است و نبايد اين بخش را به عنوان ناهماهنگي قسمت هاي ديگر كنار گذاشت (همان، ج11، ص 379).



5. حفظ نظم حاكم بر بيان آيه


هر گوينده اي براي دست يابي به اهدافش، عناصر و عوامل دخيل در مراد خود را با چينش، نظم و هندسة خاصي القا مي كند؛ مثلاً، شخصي خاص را مخاطب قرار مي دهد، حالتي خاص را برجسته مي سازد و رعايت نكات ديگر. در كلام تفسيري، نظم مورد نظر گوينده بايد محفوظ بماند. بر همين اساس، يكي از ويژگي هاي روايات تفسيري حفظ ساختار آيات و رعايت نظم حاكم بر بيان آيه است. مقصود از نظم ساختار افزون بر ترتيب قرار گرفتن كلمات در عبارات، عبارات در جملات و جملات در بندها و امور ديگري مانند رعايت موضوعِ محوري متن، توجه به اتصال و انفصال اجزاي جمله، توجه به نقاط اصلي و فرعي و نقاطي كه به عللي در متن برجسته مي شود و هدف مورد نظر متن و حفظ همه آنچه متن درصدد انتقال آن است مي شود (شاهسوندي، 1382، ص 128- 150). بدين روي بايد نظمي كه آيه در بيان نكات مورد نظر رعايت كرده است در روايت تفسيري حفظ  شود و برهم زدن آن خلاف تفسير است. ذيل آية 17- 19 سورة ليل وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَي* الَّذي يُؤْتي مالَهُ يَتَزَكَّي* وَما لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزي اين روايت نقل شده است: أمّا قوله: وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَي قال رسول اللّه: ومن تبعه. والَّذِي يُؤْتِي مالَهُ يَتَزَكَّي قال: ذاك أمير المؤمنين†، وهو قوله تعالي: وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَهُمْ راكِعُونَ. و قوله: وَما لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزي فهو رسول اللّهˆ الّذي ليس لِأَحَدٍ عِنْدَهُ (مِنْ) نِعْمَةٍ تُجْزي و نعمته جارية علي جميع الخلق (استرآبادي، 1409، ص 782). در آية اول، مقصود از الاتقي را رسول خدا و تابعان آن حضرت، و جملة صله و موصول الذي يؤتي ماله را، كه روشن است مربوط به قبل است و وصف الاتقي است، به امام علي†، و در ادامه، مقصود از آية سوم را رسول خداˆ دانسته است. شاهد تفسيري نبودن روايت آن است كه در اين روايت، اجزاي يك متن به ظاهر به هم پيوسته را ـ موصوف و صفت ـ الْأَتْقَى الَّذِي يُؤْتِي مالَهُ يَتَزَكَّى وما لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى از هم جدا كرده، موصوف را بر شخصي و صفت را بر شخص ديگر تطبيق كرده و وصف دوم را دوباره بر موصوف مورد نظر خود تطبيق كرده است. اگر ما اين روايت را تفسيري بدانيم بايد ملتزم شويم كه جملاتي كه پيوستگي معنايي آن روشن است تكه تكه شود و از هر بخشي معنايي اراده شود، و اين به هيچ وجه، با فصاحت و بلاغت قرآن سازگار نيست. مرحوم علامه همين نكته را دليل غيرتفسيري بودن اين روايت دانسته و آن را از زمرة روايات تطبيقي معرفي كرده است (طباطبايي، 1417، ج20، ص 308- 309؛ ج17، ص 69).


علامه طباطبايي در جاي ديگر، ذيل آية وَلَقَدْ عَهِدْنا إِلي آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً (طه: 115) روايتي نقل مي كند مبني بر اينكه مقصود از عهد در اين روايت، عهدي است كه خداوند از پيامبران الهي نسبت به پيامبر خاتم و جانشينان معصوم ايشان گرفت، ولي حضرت آدم آن را انكار نكرد، ولي اقرار هم نكرد و به همين سبب، او از اولي العزم محسوب نمي شود. ايشان پس از نقل روايت مي گويد: والمعني المذكور في الرواية من بطن القرآن أرجع فيه الأحكام إلي حقيقتها والعهود إلي تأويلها وهو الولاية الإلهية، وليس من تفسير لفظ الآية في شيء (همان، ج14، ص 230).[3] ايشان دليل اين اظهار نظر را چنين بيان مي كند: اين دسته آيات (طه: 115- 126) به يك موضوع مي پردازد و اگر آية 115 به صورتي كه در روايت آمده است تفسير شود موضوع محوري اين آيات، كه دنبالة داستان به آن وابسته است ـ نهي از خوردن شجره ـ از بين مي رود و قسمت هاي ديگر نيز ما را از اين بخش بي نياز نمي كند و اين قسمت، يعني نهي از نزديك شدن به شجره نيز در آياتي كه قبل از سورة طه نازل شده، مطرح نگرديده است كه كسي بگويد مي توان از آنها استفاده كرد و به همين علت، داستان ابتر مي گردد. بدين روي، اين روايت بيانگر بطن است، اگرچه در برخي روايات به صورت تفسير ارائه شده و شايد اين به سبب خطاي راويان حديث باشد (همان).



تذكر


توجه به اين نكته مهم است كه هماهنگ نبودن روايت با آيه نبايد عامل مجعول دانستن روايت شود؛ زيرا چه بسا ممكن است نتيجة آسيبي باشد كه نقل روايت در طول زمان با آن مواجه شده است. مرحوم علامه ذيل آية آخر سورة انعام وَهُوَ الَّذي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ وَرَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَبْلُوَكُمْ في ما آتاكُمْ، اين روايت را ذكر مي كند: عن أبي عبدالله† قال: لا يقول: درجة واحدة، إنّ الله يقول: درجات بعضها فوق بعض، إنّما تفاضل القوم بالأعمال. ابتدا به اين نكته تذكر مي دهد كه آيه در سخن امام نقل به معنا شده است و بعد مي فرمايد: اين حديث در تفسير آيه اي مانند هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ وارد شده است، نه در تفسير آيه اي كه مورد بحث ماست ـ آية آخر سورة انعام ـ و طرح آن ذيل اين آيه به سبب خطاي راوي است. ايشان تطبيق ناپذيري ذيل روايت إنّما تفاضل القوم بالأعمال با آية آخر سورة انعام ـ و تطبيق پذيري با آية پيشنهادي خود را ـ مستند حدس خويش بيان مي كند (طباطبايي، 1417، ج7، ص 397).


شايد بتوان گفت: در روايت مذكور، كلمة بعضها فوق بعض توضيحي است از ناحية امام† براي كلمة درجات. امام† درصدد است واحد بودن درجه را نفي كند و به درجات توجه دهد و ازاين رو، كلمة بعد از آن از آيه نيست تا ما ملتزم شويم به اينكه امام† آيه را نقل به معنا كرده اند.


نكتة ديگر اينكه شايد اين سخن تفسير آية وَلِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا وَما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ (انعام: 132) يا وَلِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا وَلِيُوَفِّيَهُمْ أَعْمالَهُمْ وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ (احقاف: 19) بيان شده باشد و جملة مِمَّا عَمِلُوا كه امام آن را چنين بيان كرده إنّما تفاضل القوم بالأعمال با آن منطبق است.


توجه به اين نكته در حديث تفسيري لازم است كه با توجه به احتمال صدور سخنان موجود از مصدر عصمت و مفسران داناي به امور ظريف قرآن و با توجه به سعة ظرفيت محتوايي الفاظ قرآن، بايد نسبت به احاديثي كه احتمال معقولي براي بيانگري آنها نسبت به قرآن مي دهيم، اهتمام مضاعفي ابراز داريم و همان گونه كه اساطين فن در جاهايي بحث را به احتمال برگزار كرده اند، راه تأمل و تدبر در روايات را مسدود ندانيم.



نتيجه گيري


تفكيك نكردن روايات تفسيري از روايات مربوط به بيان مصداق و باطن قرآن، موجب فهم نادرست آيات يا فهم ناقص آنها مي گردد. براي اين منظور، تعيين معيارهايي براي تفكيك اين گروه هاي حديثي از يكديگر ضروري است. در اين مقاله، روشن گشت كه رواياتي تفسيري هستند كه اولاً، رابطة معنايي با آيه داشته باشند و صرف وجود تعابير قرآني در روايت موجب تفسيري بودن آن نيست و در اين روايات، مدلول ظاهري آياتْ محل گفت وگو و تبيين قرار مي گيرد و معاني باطني يا مصداق آيات بررسي نمي شود. تبيين مدلول ظاهري آيات بدون تحميل بر آيه تحقق مي پذيرد و در آن به اقتضاي سياق آيات توجه شده، نظمي كه خداوند در بيان مقصود خود اعمال فرموده رعايت مي گردد. ممكن است معيارهاي ديگري نيز وجود داشته باشد كه نگارنده به فهم آنها نايل نشده است. روايتي كه فاقد معيارهاي مزبور باشد تفسيري نيست و شايد به زواياي ديگر قرآن پرداخته باشد.





منابع


آلوسي، محمود، 1415ق، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، بيروت، دار الكتب العلميه.


ازهري، محمد، 1421ق، تهذيب اللغه، بيروت، دار احياء التراث العربي.


اسعدي و همكاران، محمد، 1389، آسيب شناسي جريان هاي تفسيري، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.


بحراني،  هاشم، 1416ق، البرهان في تفسير القرآن، بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات.


بحراني، يوسف، 1363، حدائق الناضره، قم، انتشارات اسلامي.


بلاغي نجفي، محمدجواد، 1420ق، آلاء الرحمن في تفسير القرآن، قم، بنياد بعثت.


تبريزى، ميرزا موسى بن جعفر بن احمد، 1369، أوثق الوسائل في شرح الوسائل، بي جا، انتشارات كُتُبى نجفى.


جوادي آملي، عبدالله، 1378، تسنيم تفسير قرآن كريم، قم، نشر اسراء.


حر عاملي، محمد، 1409ق، وسائل الشيعة، قم، مؤسسة آل البيت‰.


حسيني استرآبادي، شرف الدين علي، 1409ق، تأويل الآيات الظاهرة، قم، انتشارات اسلامي.


خرمشاهي، بهاءالدين، 1372، قرآن پژوهي، تهران، مركز نشر فرهنگي مشرق.


رستمي، حامد، 1390، وجوه و توسعه معنايي آيات در انديشه علامه طباطبايي، قرآن شناخت، ش 8، ص145-169.


رستمي، علي اكبر، 1380، آسيب شناسي و روش شناسي تفسير معصومان‰، بي جا، كتاب مبين.


روحاني، محمدصادق، 1412ق، فقه الصادق، چ سوم، بي جا، مدرسه الامام الصادق†.


زهري، محمد، 1421ق، تهذيب اللغه، بيروت، دار احياء التراث العربي.


شاهسوندي، شهره، 1382، تأثير نظم زباني و نظم زماني در ترجمه هاي قرآن كريم، مطالعات اسلامي، ش60.


طباطبايي، محمدكاظم، 1384، نقش روايات در فهم آيات، علوم حديث، ش 35-36، ص322-323.


طباطبايي، سيدمحمدحسين، 1417ق، الميزان في تفسير القرآن، قم، انتشارات اسلامي.


طوسي، محمد، 1407ق، تهذيب الأحكام، چ چهارم، تهران، دار الكتب الإسلاميه.


ـــ ، بي تا، التبيان في تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربي.


عياشي، محمد، 1380، تفسير عياشي، تهران، چاپخانه علميه.


فيض كاشاني، محسن، 1415ق، الصافي، تهران، انتشارات صدر.


ـــ ، 1406ق، الوافي، اصفهان، كتابخانه امام أمير المؤمنين علي†.


قمي، علي، 1367، تفسير قمي، قم، دار الكتاب.


كليني، محمد، 1429ق، الكافي، قم، دار الحديث.


مجلسي، محمدباقر، 1403ق، بحار الأنوار، چ دوم، بيروت، دار إحياء التراث العربي.


ـــ ، 1404ق، مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، چ دوم، تهران، دار الكتب الإسلامية.


مجلسي، محمدتقي، 1406ق، روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه، چ دوم، قم، مؤسسه فرهنگي اسلامي كوشانبور.


مصباح يزدي، محمدتقي، 1368، معارف قرآن، قم، راه حق.


نجفي، محمدحسن، 1367، جواهر الكلام، تهران، دار الكتب الاسلاميه.


نورى، حسين، 1408ق، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، قم، مؤسسة آل البيت‰.


 











 .[1]مطلب اين روايت به انحاي ديگر در كافي و منابع روايي نقل شده است: كليني، 1429، ج8، ص544ـ545؛ عياشي، 1380، ج1، ص 344ـ343؛ طوسي، 1407، ج6، ص314. صاحب نظران سند روايت را صحيح دانسته اند (مجلسي، 1406، ج6، ص40).




[2]. واعلم أنك إذا تصفحت أخبار أئمة أهل البيت حق التصفح، في موارد العام والخاص والمطلق والمقيد من القرآن وجدتها كثيراً ما تستفيد من العام حكما، ومن الخاص أعني العام مع المخصص حكما آخر، فمن العام مثلاً الاستحباب كما هو الغالب ومن الخاص الوجوب، وكذلك الحال في الكراهة والحرمة.




[3]. به نظر مي رسد در اين متن علامه طباطبايي از مصطلح خود در بطن فاصله گرفته و شايد بطن در معناي تأويل در نظر ايشان به كار رفته است.