پندار خطاي تاريخي قرآن در داستان ايكه و مدين

سال هفتم، شماره اول، پياپي 13، بهار و تابستان 1393


اسماعيل سلطاني بيرامي / استاديار مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني ره                                  Soltani@qabas.net


دريافت: 12/02/1393 ـ پذيرش: 28/07/1393



چکيده


در آياتي از قرآن کريم دربارة رويدادهاي گذشته، سرنوشت پيامبران، اقوام و شخصيت هاي پيشين و ديگر امور تاريخي سخن گفته شده است. برخي خاور شناسان بر تعارض اخبار تاريخي قرآن با گزاره هاي تاريخي کتب ديگر، از جمله کتاب مقدس تأکيد مي  ورزند. يکي از اين موارد، ادعاي خطاي تاريخي دربارة اصحاب ايکه، اهل مدين و پيامبر آنان حضرت شعيب علیه السلام است. اين مقاله با روش توصيفي ـ تحليلي، ادعاي خاور شناسان را در اين باره نقد و بررسي کرده و به اين نتيجه رسيده است که ادعاي خطاي قرآن به ادلة متقن مردود است و قصة قرآني مدين با کتاب مقدس همخواني دارد. ادله و شواهد، از تعدد مکاني مدين و ايکه حکايت دارند و حضرت شعيب از اهالي مدين بوده، ولي در هر دوجا به نبوت مبعوث شده است. مدين و ايکه در جهت شمال غربي جزيرةالعرب در کنار بزرگ راه حجاز به شام بوده اند.


کليدواژه ها: شعيب، مدين، ايکه، مستشرقان، شبهات قرآني، خطاي تاريخي قرآن، واقع نمايي قرآن.







مقدمه


خاورشناسان با رويكردهاي مختلفي مانند اسطوره انگاري، معنا شناسي، و زبان شناسي به مطالعات و پژوهش هاي قرآني پرداخته اند. يكي از رويكردهاي آنان تحليل متن قرآن و اثبات وجود تناقض درون متني و خطاي برون متني آن است و يكي از محورهاي خطاي برون متني، خطاهاي تاريخي قرآن است. خطاي تاريخي قرآن به اين معناست كه گزاره ها و اخبار تاريخي قرآن با اخبار تاريخي كتب تاريخي و كتاب مقدس تفاوت دارد. هدف آنان از اثبات اختلاف و خطا در قرآن، پايين آوردن شأن و جايگاه قرآن در حد كتاب هاي بشري و اسطوره انگاري آن است (خلف الله، 1999م، ص250). كمترين نتيجه اي كه اينان از اثبات چنين مدعايي انتظار دارند، ايجاد ترديد دربارة يكي از مباني تفسير، يعني واقع نمايي گزاره هاي قرآن است. واقع نمايي قرآن بدين معناست كه آيات اين كتاب الهي مطابق با واقع و حقيقت اند و هيچ گونه مطلب خلاف واقع در آن يافت نمي شود. برخي از آنان بسيار مي كوشند تا چنين القا كنند كه قرآن كتابي باطل است تا زمينة تضعيف اعتقادات ديني و گرايش و جذب آنان به دين مسيحيت را فراهم آورند.


يكي از شبهات آنان، ادعاي خطاي تاريخي در داستان اصحاب الايكة و اهل مدين است. آنان ادعا مي كنند كه قرآن از فردي به نام شعيب و محل بعثت او (مدين و ايكه) نام برده؛ درحالي كه در تاريخ و كتاب مقدس، فردي به نام شعيب شناخته نشده و مكاني به نام مدين و ايكه، وجود خارجي ندارد.


عبدالله يوسف امين مي نويسد:


لمن أرسل شعيب؟ فحَسَبُ سورة هود (84) وَإِلىَ‏ مَدْينَ أخَاهُمْ شُعَيبًا، وإلى أصحاب الأيكة حَسَبُ سورة الشعراء (176-178) ولا يعلم أحد من هو شعيب أصلاً، وما هي مدين وما هي الأيكة؟ ويقول المسلمون إنهما شيء واحد، ومن غريب الأمور وجود مسمّيين لشيء مجهول وغير محدّد تاريخياً، فلا يمكن قبول ذلك؛ شعيب براي چه كساني مبعوث شد؟ طبق آية 84 سورة هود به سوي مدين، برادرشان شعيب فرستاده شد و بر اساس آيات 176-178 سورة شعراء، به سوي اصحاب ايكه فرستاده شد و كسي نمي داند كه اصلاً شعيب كيست و ايكه و مدين كدام است؟ مسلمانان مي گويند آن دو، دو تعبير از يك مكان اند و از امور غريب، دو نام براي مكاني مجهول است كه از نظر تاريخي نامعلوم است. بنابراين قبول آن امكان ندارد (يوسف امين، ش 108).


همچنين به گمان نويسندة مدخل مدين دايرة المعارف اسلام در آية 21 به بعد و آية 45 سورة قصص، پدرزن موسي عليه السلام فردي ناشناخته و گمنام است. در اسطوره هاي تقليدي قرآن، اهل مدين به دليل ايمان نياوردن به پيامبرشان شعيب، دچار عذاب مي شوند (اعراف: 85-91؛ هود: 84-91)؛ ولي سند و مدركي در تورات وجود ندارد كه حضرت شعيب عليه السلام پدرزن موسي عليه السلام بوده است

(دائرةالمعارف اسلام، ج 5، ص 1156).


اين شبهه به چند سؤال قابل تحليل است: 1. بنابر آيات قرآن، ايكه و مدين نامي بر يك مكان است يا دو مكان؟ 2. بر فرض تعدد، حضرت شعيب عليه السلام، در كدام يك مبعوث شد؟ 3. آيا در كتب تاريخ، به ويژه در كتاب مقدس، از فردي به نام شعيب عليه السلام سخن گفته شده است؟ 4. آيا شواهد موجه تاريخي از وجود مكاني به نام مدين و ايكه حكايت دارد؟ 6. بر اساس ادلة نقلي و تاريخي، جايگاه مدين كجاست؟


هرچند مقالاتي دربارة داستان حضرت شعيب عليه السلام وجود دارد (سبحاني، 1373؛ فرج اللهي، 1388؛ محدثي، 1387) و كتب قصص قرآن نيز به داستان اصحاب مدين، زيستگاه و روزگارشان پرداخته اند، محتواي آنها نوعاً در ارتباط با اصل قصه است و با موضوع اين نوشتار (نقد ادعاي خطاي تاريخي قرآن در داستان ايكه و مدين) ارتباطي ندارند؛ لذا مسئلة مورد بحث، نيازمند پژوهشي مستقل است.


اين نوشتار با تكيه بر تفسير و تحليل درست و دقيق آيات قرآن از يك سو و بررسي كتب تاريخي و كتاب مقدس از ديگر سو به بررسي انتقادي ادعاي خطا در داستان حضرت شعيب عليه السلام مي پردازد و در نقد و بررسي شبهه يادشده مي كوشد تا به تحليل منشأ توهم خطا بپردازد و با بيان رويكردي روشمند اين امكان را براي مخاطب فراهم سازد كه در شعاع اين رويكرد و در مواجهه با شبهات جديد، خود بتواند بدان پاسخ دهد.



1. خاستگاه ادعاي مستشرقان


در بررسي شبهة خطاي تاريخي در قرآن و ادعاي يادشده از سوي مستشرقان به اين نكته بايد توجه كرد كه مدعيان با مسلم انگاشتن دو پيش فرض چنين ادعايي كرده اند: اول آنكه آنان با تحليل سطحي محتويات قرآن و با جداسازي و تقطيع آيات از سياق خود و بدون در نظر گرفتن مباني و قواعد صحيح در تفسير آيات، همة آنچه را كه در ظاهر آيه است نص صريح قرآن پنداشته اند؛ دوم آنكه آنان تمام گزاره هاي تاريخي كتب تاريخي و كتاب مقدس را معتبر و مسلم انگاشته اند؛ ازاين رو هر آنچه را در قرآن آمده ولي در كتب تاريخي و كتاب مقدس نيامده و يا متفاوت گزارش شده، از خطاهاي قرآن به شمار آورده اند.


اين درحالي است كه هر دو پيش فرض درخور تأمل و مناقشه است؛ زيرا دلالت آيات بر معنايي كه از آن فهميده مي شود سه گونه است: دلالت گونة نخست واضح، صريح و مقصود خدا بودن آن قطعي است و احتمال خلاف در آن داده نمي شود و به اصطلاح نص است؛ قسم دوم دلالتش بر معنا آشكار است، ولي به حدي نيست كه احتمال خلاف در آن داده نشود و در نتيجه مقصود خدا بودن آن معنا، ظني است (البته ظني كه عقلا بدان اعتماد مي كنند)؛ قسم سوم به گونه اي است كه دلالت الفاظ بر معنا آشكار نيست و مقصود خدا به صورت احتمالي، برداشت مي شود (بابايي و ديگران، 1379، ص219).


پيش فرض دوم، به دو گونه تصوير مي شود: يا گزارة تاريخي اي كه در قرآن آمده، در كتب تاريخي و كتاب مقدس نيامده، و يا اگر هم آمده، گزارش آن متفاوت با گزارة تاريخي قرآن است. در حالت نخست، يادآوري اين نكته ضرورت دارد كه همة حوادث تاريخي در كتب تاريخ و كتاب مقدس نيامده است؛ ازاين رو عدم يادكرد رويداد در كتب يادشده، ملازم با عدم تحقق آن نيست و در حالت دوم (آمدن گزارة تاريخي در كتب يادشده) نيز بايد دانست كه گزاره هاي تاريخي كتب يادشده، همانند دلالت آيات قرآن به سه دسته تقسيم مي شود: قسم اول، اخبار تاريخي متواتر است كه فراواني راويان آن در هر طبقه در حدي است كه توافق آنها بر دروغ بر حسب عادت ممكن نيست يا همراه با قرايني است كه بر اثر آن، علم به مضمون خبر حاصل مي شود؛ قسم دوم، مطلق اخباري است كه متواتر يا همراه با قراين قطعي نيستند، ولي از طريق راويان موثق در همة طبقات به ما رسيده اند كه اخبار آحاد معتبر ناميده مي شوند؛ قسم سوم، اخبار آحاد نامعتبر است كه از طريق راويان موثق در همة طبقات به ما نرسيده است.


با توجه به تقسيم يادشده دربارة دلالت آيات و اعتبار اخبار تاريخي، در اختلاف ميان اين دو، 9 صورت پديد مي آيد كه عبارت اند از: 1. دلالت آية نص و خبر تاريخي متواتر يا محفوف به قراين قطعي؛ 2. دلالت آية نص و خبر تاريخي خبر واحد معتبر؛ 3. دلالت آية نص و خبر تاريخي غيرمعتبر؛ 4. دلالت آية ظاهر و خبر تاريخي متواتر يا محفوف به قراين قطعي؛ 5. دلالت آية ظاهر و خبر تاريخي خبر واحد معتبر؛ 6. دلالت آية ظاهر و خبر تاريخي غيرمعتبر؛ 7. دلالت آية احتمالي و خبر تاريخي متواتر يا محفوف به قراين قطعي؛ 8. دلالت آية احتمالي و خبر تاريخي واحد معتبر؛ 9. دلالت آية احتمالي و خبر تاريخي غيرمعتبر.


از ميان 9 صورت اختلاف، تنها در صورت اول، پنجم و نهم تصور تعارض و خطا وجود دارد؛ زيرا در صورتي كه يكي از دو طرف، نص يا متواتر باشد و طرف ديگرِ اختلاف در آن حد نباشد، درواقع تعارضي در ميان نيست تا خطا متصور باشد؛ زيرا نص و متواتر بر غير آن تقدم دارند.


از اين سه صورتي كه تصور تعارض و خطا در آنها وجود دارد نيز در صورت پنجم و نهم، در هر دو طرفِ آيه و خبر، امكان تأويل هست و بنابراين باز تعارضي روي نمي دهد؛ لذا تنها مصداق تعارض و خطاي تاريخي در صورت نخست تصور دارد كه دلالت آيه اي كه خبر تاريخي در آن وارد شده بر معنايي كه از آن فهميده مي شود، از نوع دلالت هاي نوع اول (نص) باشد و خبر تاريخي مخالف آن نيز متواتر يا همراه با قراين قطعي باشد.


اگر ميان اخبار تاريخي قرآن و اخبار كتب تاريخي اختلاف پديد آيد، نخست بايد در جانب قرآن، نوع دلالت آياتي كه از اخبار تاريخي خبر داده است مشخص شود و در جانب اخبار تاريخي مورخان و كتب تاريخي نيز، لازم است اعتبارسنجي شوند.



2. ايكه و مدين در قرآن


پيش از هر چيز لازم است بر كاربردهاي ايكه و مدين و نام پيامبر آنان در قرآن مروري داشته باشيم. واژة ايكه در چهار آية قرآن در كنار قوم لوط ذكر شده است. بر اساس يك آيه، اصحاب ايكه با قوم لوط معاصر بوده اند و در كنار بزرگ راهي قرار داشتند؛ راهي كه براي مردم زمان نزول آيات آشنا بوده و بقايا و آثار عذاب آنان مشاهده پذير بوده است (حجر: 78 ـ79). در يك آيه، نام پيامبرشان حضرت شعيب عليه السلام معرفي مي شود كه آنان را به تقواي الهي دعوت مي كند و از كم فروشي در معامله نهي مي كند؛ ولي ايشان به نهي وي توجهي نمي كنند به عذاب روز سايه گرفتار مي شوند (شعراء: 176-189). در دو آيه علت عذاب آنان، تكذيب پيامبرشان عنوان شده است (ق: 14؛ ص: 14) و در آيه اي ديگر، نوع عذاب آنان صيحة آسماني بيان مي شود (ص: 15). واژة مدين نيز در مجموع در ده آيه به كار رفته است. سه آية آن مربوط به داستان حضرت موسي عليه السلام است كه آن حضرت از مصر به مدين مي رود و ده سال اجير حضرت شعيب عليه السلام مي شود (قصص: 22 ـ23؛ طه: 40). در سه آيه با تعبير وَإِلىَ‏ مَدْينَ أخَاهُمْ شُعَيبًا، حضرت شعيب، پيامبر اهل مدين دانسته شده است (اعراف: 85؛ هود: 84؛ عنكبوت: 36). در شش آيه، داستان اهل مدين در كنار داستان قوم لوط ياد شده است (سه آية پيشين، به اضافة توبه: 70؛ ص: 13؛ حج: 44). در يك آيه، قوم آن حضرت خطاب به وي مي گويند ما تو را در ميان خود ناتوان مى‏بينيم، و اگر كسان و خويشانت نبودند سنگسارت مى‏كرديم (هود: 91) و در آيه اي ديگر از تكذيب پيامبرشان خبر داده شده است (هود: 95).


از آيات استفاده مي شود كه پيامبرِ اهل مدين و اصحاب ايكه، حضرت شعيب، و شغل مردم آن سامان دادوستد بوده است. آنان در معامله، پيمانه را كم مي گذاشتند و در نتيجه از كالاي مشتري مي كاستند. حضرت شعيب در ميان آنان به نبوت مبعوث مي شود و آنان را از كم فروشي و فسادانگيزي بر روي زمين نهي مي كند؛ ولي آنان سخنان حضرت را تكذيب، و او را به قتل تهديد مي كنند. عذاب الهي در قالب صيحة آسماني يا عذاب روز سايه بر سر آنان فرود مي آيد و به جز حضرت شعيب عليه السلام و مؤمنان به آن حضرت بقية قوم هلاك مي شوند.


ولي اينكه آيا ايكه و مدين، اسم يك مكان است يا دو مكان، و جايگاه آن كجاست، در آيات قرآن به صراحت نيامده است. قرآن پژوهان نيز ديدگاه هاي متفاوتي ارائه كرده اند. برخي بر يكي بودن ايكه و مدين (محمد بيومي، 1988م، ج‏1، ص293) و برخي ديگر بر مغايرت آن دو تأكيد دارند (طبرسي، 1372، ج‏7، ص317). دربارة جايگاه مدين نيز برخي آن را همان شهر مدين در ساحل درياي سرخ در مجاورت تبوك (محل جنگ تبوك) كه بزرگ تر از تبوك بوده دانسته اند (حموي، 1979م، ج5، ص77-78). به باور برخي، مورخان مسكن آنان را بر شهر معان در استان معان كشور اردن تطبيق داده اند (معطي، 2004م، ص112) و بعضي نيز معتقدند كه اهل مدين بر مردمى اطلاق شده كه ميان خليج عقبه تا كوه سينا مى‏زيسته‏اند (هاكس‏، 1383، ص788).


در ادامه با بررسي قراين نقلي، كتب لغت، آيات، تفاسير و روايات تفسيري از يك سو و بررسي كتب تاريخي و كتاب مقدس از ديگر سو، به بررسي انتقادي شبهات يادشده مي پردازيم؛ به اين صورت كه نخست با بررسي كتب لغت و نيز تحليل آيات و روايات، به بررسي مفهوم لغوي ايكه و مدين، وحدت يا تعدد مكاني آن دو و مكان بعثت حضرت شعيب خواهيم پرداخت و در جانب اخبار تاريخي و كتاب مقدس نيز وجود قصة حضرت شعيب عليه السلام، وحدت و تعدد مكاني ايكه و مدين و تفاوت آن با گزارش قرآن را بررسي خواهيم كرد و در پايان به بررسي جايگاه مدين بر اساس ادلة نقلي و تاريخي خواهيم پرداخت.



3. ايكه و مدين در كتب لغت


يكي از قواعد فهم هر كلام، آگاهي از معاني و مفاهيم كلمات و مفردات آن است و در آگاهي از مفاهيم واژگان، به ويژه در صورتي كه راجع به قومي خاص باشد، توجه به واژگان دخيل ضرورت دارد؛ زيرا اولاً قرآن در بيان قصه هاي تاريخي از واژگان آن اقوام و ملل (به ويژه اعلام و اصطلاحات) كه پيش از نزول در ميان مردم رايج بوده بهره جسته است؛ ثانياً پيش از كاربرد واژگان دخيل در زبان عرب و همچنين قرآن، تغييرات يافته و به اصطلاح معرّب شده اند. با توجه به اين دو نكته، بررسي حالت اصلي واژه ضرورت دارد و غفلت از تغييري كه در واژه رخ داده موجب مي شود با واژة ديگر تشابه اسمي پيدا كند يا ميان اصل آن و لفظِ تغييريافته تغاير احساس شود. بي توجهي به اين مطلب مي تواند مفسر را دچار سردرگمي كند و واژگان را در پرده اي از ابهام قرار دهد.


در كتاب هاي واژگان دخيل، گزارشي دربارة دخيل بودن واژة ايكه نيامده است؛ ازاين رو مي توان گفت ايكه واژه اي عربي است. ريشة اين واژه (ايك) به معناي محل جمع شدن و به هم پيچيدن و پيوستن درختان يا درختي ويژه است (ابن فارس، 1387، ص61). بيشتر لغت دانان ايكه را به معناي درختان فراوان و به هم پيچيده (جنگل) دانسته اند (فراهيدي، 1410، ج‏5، ص423؛ ابن فارس، 1317، ص61؛ ابن منظور، 1414، ج‏10، ص395؛ راغب اصفهاني، 1412، ص98؛ طريحي، 1375، ج‏5، ص257).


عربي يا دخيل بودن واژة مدين مورد اختلاف است. برخي با زايد خواندن ياء، آن را واژه اي عربي و برگرفته از مَدَنَ بالمكان ( در جاي معيني ساكن شد) و يا با زايد خواندن ميم آن را برگرفته از دين مي دانند (ابن منظور، 1414، ج13، ص403). اغلب پژوهشگران اين واژه را از واژگان دخيل در قرآن دانسته اند. نويسندة المعرب، بدون اشاره به اشتقاق آن از عربي و نوع زبان، آن را عجمي دانسته است (جواليقي، 1389، ص326). برخي ديگر به عبري و سرياني بودن آن تصريح كرده اند (بلاسى، 2001، ص297). مؤلف التحقيق كلمة مدن را برگرفته از عبري و سرياني، و مدين را شهري آباد در جهت شمال شهر تبوك نزديك جنوب شرق سينا مي داند (مصطفوي، 1360، ج‏11، ص55). آرتور جفري نيز آن را غيرعربي و برگرفته از زبان سرياني دانسته است (آرتور جفري، 1372، ص375).



4. ايكه و مدين در تفاسير


همان گونه كه پيش از اين بيان شد بر حسب گفتة مفسران، در سه گروه از آيات قرآن از حضرت شعيب عليه السلام سخن به ميان آمده است: يكي آيات مربوط به داستان حضرت موسي عليه السلام و فرار آن حضرت از مصر به مدين و چوپاني براي حضرت شعيب عليه السلام است و دو مورد آن مربوط به اصحاب ايكه و اهل مدين است كه آن حضرت آنان را از كم فروشي نهي مي كند، ولي آنان به نهي او توجهي نكرده، به عذاب گرفتار مي شوند؛ ولي اينكه آيا ايكه و مدين، اسم يك مكان است يا دو مكان، و جايگاه آن كجاست، در آيات قرآن به صراحت نيامده است.


دو ديدگاه دربارة مدين و ايكه ميان قرآن پژوهان رواج دارد: ديدگاه اول كه بيشتر مفسران آن را پذيرفته اند، اين است كه ايكه همان مدينِ قوم شعيب است و شهر مدين به دليل اينكه در ميان جنگل ها و بيشه زارها بود، ايكه نيز ناميده مي شد؛ اما ديدگاه دوم بر مغايرت آن دو نظر دارد كه حضرت شعيب عليه السلام در ميان هر دو مبعوث شده است. در ادامه نخست به بيان و بررسي ادلة ديدگاه نخست، و سپس به بيان شواهد ديدگاه دوم مي پردازيم.



5. ادلة وحدت مكاني ايكه و مدين



1ـ5. وجود مشتركات


قرآن كريم از پيامبرِ اصحاب ايكه و اهل مدين با عنوان شعيب ياد كرده است (شعراء: 176-177؛ اعراف: 85؛ هود: 84؛ عنكبوت: 36). هر دو گروه به ظلم (حجر: 78؛ هود: 94)، تكذيب (شعراء: 176-177؛ اعراف: 92)، كم فروشي (شعراء: 181 – 183؛ اعراف: 85)، افساد بر روي زمين (اعراف: 85؛ شعراء: 183) و سرانجام به كفر (شعراء: 190؛ اعراف: 90) منتسب شده اند. مشتركات يادشده در اين آيات، شاهد بر اين است كه مدين و ايكه دو نام براي يك قريه اند (ابن كثير، 1419، ج‏6، ص143؛ علي بن نايف، بي تا، ص57)؛ زيرا پيامبري در قرآن وجود ندارد كه در يك زمان در دو قريه مبعوث شده باشد (گروهي از نويسندگان، 1422، ج4، ص371). برخي قرآن پژوهان نيز اين شاهد را نقل نموده، ولي نپسنديده اند (آلوسى، 1415، ج‏4، ص412).



1ـ1ـ5. نقد و بررسي


دليل يادشده دربردارندة دو ادعاست: اول اينكه اشتراكات ميان دو قوم، دليل اتحاد آن دو قوم است؛ دوم اينكه امكان ندارد يك پيامبر در دو مكان به پيامبري مبعوث شود. با اين حال هر دو ادعا مخدوش است؛ زيرا اولاً در آيات فراواني، از اقوامي يادشده كه به دليل وجود ويژگي هايي مانند تكذيب پيامبر و عدم تبعيت از او، ظلم، فساد بر روي زمين و كفر گرفتار عذاب شده اند (هود: 25-117) و ازاين رو وجود اشتراكات ميان دو قوم، ملازم با اتحاد آنها نيست؛ ثانياً ديدگاه مغايرت ايكه و مدين لزوماً به اين معنا نيست كه حضرت شعيب عليه السلام در يك زمان در آن دو مكان مبعوث شده است؛ بلكه ممكن بوده بعثت به صورت متناوب باشد. علاوه بر اين دليلي بر ضرورت بعثت يك پيامبر تنها در يك مكان وجود ندارد؛ بلكه موارد نقضي بر اين سخن در آيات و روايات ديده مي شود. از جمله نبي مكرم اسلام صلي الله عليه واله در مكه به نبوت مبعوث شد؛ سپس به مدينه هجرت، و مردم آن ديار را به اسلام دعوت كرد. همچنين حضرت ابراهيم عليه السلام نخست در بابل مردم را به آيين خداپرستي دعوت و سپس به فلسطين مهاجرت كرد و مردم آن سامان را به يكتاپرستي فرا خواند (حكيم، 1377، ص194-206).



2ـ5. ويژگي مختص


بر اساس آيات قرآن، هر يك از اقوام پيامبران ويژگي اي مختص خود داشته اند. براي مثال ويژگي اختصاصي بني اسرائيل گوساله پرستي، ويژگي اختصاصي قوم ثمود، پي كردن ناقة صالح و ويژگي قوم الياس، پرستش بت بعل است. ويژگي اختصاصي اصحاب ايكه و اهل مدين نيز كم فروشي بوده است و اين مسئله حكايت از يك قوم بودن آن دو دارد (گروهي از نويسندگان، 1422، ج4، ص371).



1ـ2ـ5. نقد و بررسي


اگر معيار دليل دوم، اين باشد كه قرآن براي هر قومي ويژگي خاصي شمرده است، استدلال ناتمام است؛ زيرا نه تنها دليل عقلي و نقلي قرآني و روايي بر ويژگي مختص داشتن هر يك از اقوام نداريم، بلكه در موارد پرشماري در قرآن ديده مي شود كه يا چندين ويژگي در يك قوم جمع مي شود (مانند سرگرداني چهل ساله در بيابان، گوساله پرستي و مسئلة گاو بني اسرائيل در قوم حضرت موسي عليه السلام) و يا قومي به ويژگي خاصي شناخته نشده است (از جمله قوم حضرت ايوب و داوود‡) و يا چند قوم در يك ويژگي اشتراك دارند (مانند بت پرستي در اقوام مختلف).



3ـ5. يادكرد اصحاب ايكه و مدين پس از قوم حضرت لوط عليه السلام


بحث اصحاب ايكه و اهل مدين و شعيب در همة آيات قرآن پس از مسئلة قوم لوط آمده است و اين حكايت از دو مطلب دارد: اول اينكه قوم حضرت شعيب از نظر زماني پس از حضرت لوط مي زيسته اند؛ ثانياً اينكه اصحاب ايكه و اهل مدين، يك قوم بوده اند (گروهي از نويسندگان، 1422، ج4، ص332).



1ـ3ـ5. نقد و بررسي


يكي از ويژگي هاي اعجاز بياني قرآن، حكيمانه بودن تقديم و تأخيرهاي آن است. تقديم و تأخير واژگان قرآن داراي فايده هاي بي شمار و دخل و تصرف غايتمند است و به نكتة لطيفي رهنمون مي شود.[1] يكي از انواع تقدم، تقدم از حيث زماني است. در آيات قرآن، نام پيامبران و اقوام آنان همواره به ترتيب زماني ذكر شده است. براي نمونه همواره در قرآن حضرت اسحاق عليه السلام بر يعقوب عليه السلام، و موسي عليه السلام بر عيسي عليه السلام مقدم شده است (بقره: 136 و140؛ آل عمران: 84؛ هود: 71؛ يوسف: 38) و در كانون بحث ما نيز ازآنجاكه از حضرت شعيب عليه السلام، اصحاب ايكه و اهل مدين پس از قوم لوط ياد شده، مي توان نتيجه گرفت كه حضرت شعيب عليه السلام و اصحاب ايكه و اهل مدين از نظر زماني پس از حضرت لوط عليه السلام مي زيسته اند؛ ولي اين مسئله ملازم با وحدت اصحاب ايكه و اهل مدين نيست.



4ـ5. هم مكاني هر پيامبر با قوم خويش


يكي از نويسندگان معاصر براي اثبات وحدت مدين و ايكه مي نويسد: هر پيامبرى به سوى مردم خويش فرستاده و از ميان قوم خود برگزيده مى شود؛ زيرا هر قوم و گروهي، زبان و سخن پيامبري را كه از خود آنان بوده بهتر از زبان و سخن ديگري مى‏فهمند و راستى و امانت و پاكى او را بهتر مى‏شناسند (محمد بيومي، 1988م، ج‏1، ص293). بنابراين حضرت شعيب در يك مكان مبعوث شده، ولي آن مكان دو نام داشته است.



1ـ4ـ5. نقد و بررسي


پاسخ اين سخن نيز با پاسخي كه به دليل اول داده شد، روشن مي شود؛ علاوه بر اينكه اولاً در متن دليل، از ارجحيت هم مكاني به دليل بهتر فهميدن راستي و درستي پيامبر سخن گفته شده است؛ بنابراين اگر در مكاني ديگر به سخن پيامبر ارزش بيشتري بدهند و قدرش را بهتر بشناسند و به درستي و پاكي او پي ببرند، ممكن است پيامبر در آن مكان حضور يابد چنان كه دربارة پيامبراني چون حضرت ابراهيم عليه السلام و پيامبر اسلام صلي الله عليه واله اين گونه بود؛ ثانياً هم زباني و شناخت قوم نسبت به پيامبر لزوماً به معناي وحدت مكان آنها نيست و امكان دارد قوم يك پيامبر در عين آنكه سخن پيامبر را مي فهمند و نسبت به او شناخت دارند، اما مكان متفاوتي با پيامبر داشته باشند؛ ثالثاً پيامبر، خليفة خدا بر روي زمين است و حضورش در يك مكان، مبتني بر دستور خداوند است.



5ـ5. هم زباني هر پيامبر با قوم خويش


دليل ديگري كه نويسنده يادشده بر تعدد مكاني ايكه و مدين ارائه مي دهد اين است كه هر پيامبرى به زبان مردم خويش آشناتر است؛ چنان كه در قرآن نيز آمده است: وَما أرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيبَينَ لَهُمْ (ابراهيم: 4)؛ ما هيچ پيامبرى را جز هم زبان با قوم خويش نفرستاديم، تا آنچه را بايد براى آنان بازگويد. بنابراين امكان ندارد پيامبري در مكاني كه با مردمش هم زبان نيست فرستاده شود. ازاين رو حضرت شعيب عليه السلام تنها در ميان قوم خويش و يك مكان مبعوث شده، ولي آن مكان دو نام داشته است (محمد بيومي، 1988م، ج‏1، ص293).



1ـ5ـ5. نقد و بررسي


اين استدلال از دو مقدمه تشكيل شده است. مقدمة اول اين است كه بر اساس آيه، هر پيامبر بايد هم زبان قوم خويش باشد و مقدمة دوم اينكه اگر ايكه و مدين دو مكان متفاوت باشند، حضرت شعيب هم زبان يكي از آن دو نخواهد بود. نتيجه اينكه مدين و ايكه دو مكان متفاوت نيستند. در نقد اين استدلال بايد گفت ملازمة مقدمة دوم پذيرفتني نيست؛ زيرا ممكن است ايكه و مدين به لحاظ زباني اتحاد داشته باشند و حضرت شعيب عليه السلام هم زمان يا به صورت متناوب و در دو زمان نزديك به هم در اين دو مكان به پيامبري مبعوث شده باشد.



6. شواهد تعدد مكاني ايكه و مدين


چنان كه پيش از اين بيان شد، قرآن كريم از اهل مدين و اصحاب ايكه نام مي برد كه پس از قوم لوط مي زيسته اند و پيامبرشان حضرت شعيب عليه السلام بوده است و طبق گفتة برخي تعدد نام، ظهور در تعدد متعلق و مسماي آن دارد و تا دليلي بر وحدت متعلق يافت نشود نمي توان حكم به وحدت داد. به نظر مي رسد نه تنها دليلي بر وحدت دو قوم يادشده وجود ندارد، بلكه مي توان شواهدي بر تعدد آن دو در آيات شريف و روايات يافت كه در ادامه به برخي شواهد اشاره مي كنيم.



1ـ6. تصريح به وجود خويشان حضرت شعيب عليه السلام در ميان اهل مدين


قَالُواْ يا شُعَيبُ مَا نَفْقَهُ كَثِيرًا مِّمَّا تَقُولُ وَإِنَّا لَنرََئكَ فِينَا ضَعِيفًا وَلَوْ لَا رَهْطُكَ لَرَجَمْنَاكَ (هود: 91)؛ گفتند: اى شعيب، ما بسيارى از آنچه را كه مى‏گويى نمى‏فهميم و ما بى‏ترديد تو را در ميان خودمان ناتوان مى‏بينيم و اگر قبيلة كوچكت نبود، حتماً سنگسارت مى‏كرديم.


رهط در لغت به معناي عشيره و قوم فرد است (ابن منظور، 1414، ج‏7، ص305؛ راغب اصفهاني، 1412، ص367). برخي تعداد افراد اين عشيره را سه تا ده نفر دانسته اند و برخي آن را از هفت تا ده نفر شمارش كرده اند (فراهيدي، 1414، ج1، ص721). در آيات 84-95 سورة هود كه سخن از اهل مدين است، با صراحت از وجود عشيره و خانوادة حضرت شعيب در ميان قوم خبر داده و همين خانواده، مانع سنگسار شدن آن حضرت اعلام شده است؛ ولي در آياتي كه سخن از اصحاب الايكه است، چنين مطلبي مشاهده نمي شود.



2ـ6. دو عذاب متفاوت براي اصحاب ايكه و اهل مدين


در آيات قرآن براي اصحاب ايكه و اهل مدين دو عذاب متفاوت گزارش شده است: وقتي سخن از مدين و نافرماني آنان در برابر حضرت شعيب عليه السلام به ميان آمده، در دو آيه از زمين‏لرزه به منزلة كيفر آنان ياد شده است: فَأخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ (اعراف: 91)؛ آية ديگر عنكبوت: 37؛ اما وقتي سخن از اصحاب ايكه و نافرماني آنان شده است كيفر آنان عذاب روز سايه عنوان شده است: فَكَذَّبُوهُ فَأخَذَهُمْ عَذابُ يوْمِ الظُّلَّةِ إِنَّهُ كانَ عَذابَ يوْمٍ عَظِيمٍ (شعراء: 189). در تفسير عذاب يوم الظله آمده است كه اهل ايكه پس از چند روز تشنگي و گرماي سوزان، تكه ابري مشاهده مي كنند كه به آسمان شهر نزديك مي شود. آنها به دليل عطش فراوان، شتابان به سوي آن مي روند و در مدت زماني كوتاه به خاكستر تبديل مي شوند (طبرى، 1412، ج 19، ص67؛ طبرسى، 1372، ج7، ص317). تعدد عذاب اصحاب ايكه و اهل مدين نشانگر تعدد اين دو مكان و قوم است و روشن مي شود كه حضرت شعيب عليه السلام به سوي دو قوم مبعوث شده است. شايد بتوان حديث عكرمه و سدّى را كه در آن از مبعوث شدن حضرت شعيب عليه السلام به سوي دو قوم و گرفتار شدن دو قوم به دو گونه عذاب سخن گفته شده، مؤيدي بر اين برداشت دانست.


ممكن است گفته شود كه تعدد عذاب دليل بر تعدد اقوام نيست، بلكه خداوند آنان را به چند گونه كيفر، عذاب كرده است (محمد بيومي، 1988م، ج‏1، ص293)؛ چنان كه براي قوم ثمود چهار گونه عذاب (صيحه، صاعقه، رجفه و طاغيه) در چهار آية قرآن گزارش شده است (هود: 67؛ فصلت: 17؛ اعراف: 78؛ حاقه: 5). در پاسخ اين سخن بايد گفت هرگاه در قرآن براي يك قوم چند گونه عذاب مطرح شود، با توجه به وحدت قوم، بر ابعاد مختلف عذاب قابل حمل خواهد بود و بلاغت قرآن اقتضا داشته است كه براي تأثيرگذاري بيشتر و عميق تر در انسان ها به ابعاد مختلف يك عذاب بپردازد؛ ازاين رو دربارة قوم ثمود، اين معنا قابل حمل است كه عذاب آنان، زمين لرزه همراه با صاعقه و صداى وحشتناك آسماني بوده و همة عذاب ها، ويرانگر بوده اند. درواقع آنان در يك روز با عوامل مختلف مرگ‏آور روبه رو شدند كه هر يك به تنهايي مي توانست آنان را نابود كند. ولي در مورد اصحاب ايكه و مدين كه همراه با دو نام متفاوت، دو نوع عذاب گزارش مي شود، تعدد عذاب شاهدي بر تعدد قوم مي تواند باشد.



3ـ6. معرفي حضرت شعيب به منزلة برادر اهل مدين


قرينة ديگر بر اينكه حضرت شعيب عليه السلام ميان دو قوم (اصحاب ايكه و اهل مدين) مبعوث شد، اين است كه در سه آيه از قرآن كريم وقتي سخن از اهل مدين است، سه بار عبارت وَإِلى‏ مَدْينَ أخاهُمْ شُعَيباً تكرار شده است (اعراف: 85؛ هود: 84؛ عنكبوت: 36) ولي در هيچ يك از آياتي كه سخن از اصحاب ايكه به ميان آمده، واژة اخاهم نيامده است. واژة اخ در لغت به كسى گفته مي شود كه با ديگرى در پدر و مادر و يا در يكى از آن دو شريك باشد؛ سپس در معنا توسعه داده شده و به صورت استعاره دربارة هر كسي كه با ديگرى در قبيله يا دين يا شغل و غير اينها شريك باشد، به كار رفته است (راغب اصفهاني، 1412، ص68). در قرآن نيز اين واژه در معناى اصلى و در معناى مجازى هر دو استفاده شده است؛ مانند ثُمَّ أرْسَلْنا مُوسى‏ وَأخاهُ هارُونَ بِآياتِنا كه در معناى اصلى است، و در آيات شريفة وَإِلى‏ عادٍ أخاهُمْ هُوداً (اعراف: 65) وَإِلى‏ ثَمُودَ أخاهُمْ صالِحاً (اعراف: 73) به دليل اينكه حضرت هود و صالح با قومشان هم قبيله بودند واژة اخ در معناي مجازي (مشاركت در قبيله) به كار رفته است. كاربرد اخاهم دربارة حضرت شعيب و مدين، طبق روايتي از امام سجاد عليه السلام (عياشي، 1380، ج‏2، ص20؛ كوفي،1410، ص192) و گفتة بيشتر مفسران، از اين قبيل بوده و به معناي برادر نسبي بودن حضرت شعيب عليه السلام با آن قبيله است (بلخي، 1423، ج‏2، ص48؛ طوسي، بي تا، ج‏4، ص461؛ طبرسي، 1372، ج‏4، ص688؛ بغوي، 1420، ج‏2، ص214؛ فخر رازي، 1420، ج‏14، ص313؛ حقى بروسوى، بي تا، ج‏3، ص200). البته اگر قرينه اي وجود داشته باشد كه فرد از آن قبيله نيست، مي توان آن را به معناي ديگري مانند دوست داشتن و غمخوار بودن حمل كرد؛ ولي در صورتي كه چنين قرينه اي وجود نداشته باشد، اين واژه بر معناي اصلي قابل حمل خواهد بود. براي مثال در آية إِذْ قالَ لَهُمْ أخُوهُمْ لُوطٌ ألا تَتَّقُونَ (شعراء: 161) لوط عليه السلام برادر مردمي كه بر آنان مبعوث گشته بود، خوانده شده است. با توجه به اينكه حضرت لوط عليه السلام از اهالي بابل بوده و با حضرت ابراهيم عليه السلام به شام آمده، و اهل آن ديار نبوده است، مي توان گفت به دليل دلسوزي يا به دليل ازدواج با آن قبيله برادر آنان ناميده شده است. البته برخي قرآن پژوهان در قرينه بودن اين وجه ترديد كرده و گفته اند ‏اينكه حضرت شعيب عليه السلام در يادكرد از اصحاب ايكه، برادر آنان خوانده نشده، از اين‏ روست كه آنان را به پرستش ايكه متصف ساخته و برادر خواندن او نامناسب است؛ زيرا وي در اين شيوه با آنان همراه و همرأى نبوده است؛ ولي وقتي از مدينى‏ها به منزلة يك قبيله ياد شده، بجاست كه برادر آنان خوانده شود (ابن كثير، 1992، ج1، ص219). اين سخن مناقشه پذير است؛ زيرا اولاً در هيچ يك از آيات، دليلي بر ايكه پرستي آنان وجود ندارد؛ ثانياً در برخي آيات از اصحاب ايكه نيز همانند مديني ها به منزلة يك قبيله و قوم ياد شده ولي حضرت شعيب عليه السلام برادر آنان خوانده نشده است (ص: 13). علاوه بر اينكه در هر سه آيه اي كه آن حضرت برادر مديني ها خوانده شده، آيه در مقام دعوت به توحيد و پرستش خداي يگانه و نهي از كم گذاشتن پيمانه در معامله و در نتيجه فسادانگيزي در زمين و هشدار به عذاب روز قيامت است؛ ازاين رو اگر قرار باشد برادر خواندن آن حضرت نامناسب باشد اينجا نيز نامناسب است؛ زيرا حضرت با آنان در شرك، كم گذاشتن پيمانه و كاستن از كالاي مشتري در معامله و فساد در زمين همراه و همرأي نبوده است.



7. ايكه و مدين در احاديث اسلامي


در منابع شيعي تنها يك روايت در تفسير جوامع الجامع وجود دارد كه بر اساس آن مدين و ايكه دو مكان متفاوت بوده اند و حضرت شعيب از طرف خداوند مأمور به هدايت دو قوم متفاوت مي شود: إنّ شعيبا أخا مدين أرسل إليهم وإلى أصحاب الأيكة (طبرسي، 1377، ج‏3، ص169). در تفسير مجمع البيان روايتي از قتاده نقل مي شود مبني بر اينكه خداوند حضرت شعيب را به سوي دو امت فرستاد (طبرسي، 1372، ج‏7، ص317). بيشتر منابع اهل سنت روايتي با همين مضمون از ابن مردويه و حافظ بن عساكر از طريق محمدبن عثمان بن ابي شيبه با سند از ابن عمرو از رسول خدا صلي الله عليه واله نقل كرده اند: قال رسول الله صلي الله عليه واله: إن مدين وأصحاب الأيكة أمتان بعث الله إليهما شعيبا (ابن كثير، 1419، ج6، ص143؛ ابن ابي حاتم، 1419، ج13، ص774؛ سيوطي، 1404، ج4، ص103). برخي منابع اهل سنت نيز روايتي از سدي نقل مي كنند كه بر اساس آن حضرت شعيب عليه السلام به سوي دو قوم مبعوث شد: ايكه و مدين؛ و آنان به دو عذاب گرفتار شدند: اهل مدين به صيحه و اصحاب ايكه به گرماي سوزاني كه سايه نداشت. پس خداوند ابري فرستاد كه به اميد نجات به ساية آن پناه بردند و خداوند همان ابر را عذاب آنان قرار داد. در اين باره به آية 189 شعراء استشهاد شده است (طبري، 1412، ج9، ص4؛ ابن ابي حاتم، 1419، ج5، ص1519؛ ميبدي 1371، ج4، ص438). در گزارشى از عكرمه و سدّى آمده است كه خداوند جز شعيب هيچ پيامبرى را دو بار برنگزيد: يك بار براى مدينى‏ها، كه خداوند با بانگى كشنده آنان را كيفر داد، و ديگر بار براى ايكه‏اى‏ها كه به عذاب روز سايه كيفر شدند: ما بعث الله تعالى نبيا مرتين إلا شعيبا مرة إلى مدين فأخذهم الله تعالى بالصيحة، ومرة إلى أصحاب الأيكة فأخذهم الله تعالى بعذاب يوم الظلة (آلوسي، 1415، ج‏4، ص412). در مقابل اين ديدگاه، تنها يك روايت در برخي تفاسير شيعه و اهل سنت از ابن عباس نقل شده كه بر اساس آن، اصحاب ايكه همان اهل مدين شمرده شده اند (طوسي، بي تا، ج8، ص58؛ طبرسي1373، ج7، ص317؛ ابن عاشور، بي تا، ج19، ص189).


اين روايات از نظر سندي داراي اشكال و مرسل اند، اما وجود روايت هرچند ضعيف در زمينة تعدد و تفاوت قوم ايكه و مدين در منابع فريقين و نبود روايتي دربارة اتحاد آن دو قوم، اگر دليل مستقلي هم به شمار نيايد، دست كم مي تواند مؤيد و شاهدي بر اين ديدگاه باشد. علاوه بر اينكه يك روايت مسند نيز در زمينة تعدد دو قوم وجود دارد، گرچه ابن كثير آن را غريب و ناآشنا دانسته است (ابن كثير، 1992، ج1، ص219). با اين حال ابن عاشور با استفاده از ادله و شواهد ديگر در ذيل آن مي نويسد:


اظهر اين است كه اهل ايكه قبيله اي غير از اهل مدين اند و همان گونه كه در تورات آمده، اهل مدين همان اهل خويشان حضرت شعيب از ذرية مدين بن ابراهيم از همسرش قطوره بودند كه در سرزمين مدين در شرق الخليل اسكان يافتند (ابن عاشور، بي تا، ج‏19، ص189).



8. ايكه و مدين در كتاب مقدس


گرچه بشر از گذشتة دور به يادسپاري رويدادهاي تاريخي و نقل آن براي ديگران و نيز به ضبط آن اهميت مي داد، برخي عوامل در خطاي تاريخ نگاري نقش داشته اند. كساني كه رويدادي را ديده يا شنيده بودند احساسات دروني و تعصبات قومي خويش را در بيان رويداد دخالت مي دادند. نيز تلاش حكومت هاي خودكامه بر اين بوده كه آنچه را به سودشان است اشاعه دهند و آنچه را به زيانشان است تحريف كنند يا جلوي ثبتش را بگيرند. علاوه بر اين موارد، نقص ابزار اخذ و نقل خبر و نگهداري كتب از پوسيدن و عوامل ديگر موجب شده تاريخ پشتوانه محكمي براي ايمني از دروغ و خطا نداشته باشد. ازاين رو نه ثبت جريانات تاريخي در كتاب ها دليل بر صحت آنهاست و نه عدم ثبت آنها دليل فقدان اصل حادثه است (طباطبايي، 1417، ج‏2، ص30).


در مقايسة كتاب مقدس و قرآن نيز ممكن است برخي از داستان هاي تاريخي قرآن در كتاب مقدس نيامده باشد و نيز به دليل اينكه قرآن كتاب تاريخ و قصه نيست، برخي از قصص كتاب مقدس و كتب تاريخي در قرآن نيامده است. همچنين ممكن است برخي رويدادهاي تاريخي به گونه اي كه واقع شده اند در تاريخ نيامده باشند و از دست تحريف در امان نمانده باشند. ازاين رو يادكرد يك رويداد تاريخي در قرآن و نبود آن در كتب يادشده و نيز يادكرد واقعه اي تاريخي در كتب يادشده و نبود آن در قرآن دليل بر خطاي قرآن نيست؛ چنان كه تفاوت گزارش تاريخي قرآن با آنچه در تاريخ و از جمله در كتاب مقدس آمده نيز ملازم با خطاي قرآن نيست.


تذكر اين نكته ضروري است كه طبق باور متكلمان معاصر مسيحي، عهد عتيق (تورات كنوني) روايت هايي از موسي عليه السلام و سرگذشت بني اسرائيل بوده كه تا سال ها پس از آن حضرت به صورت شفاهي نقل مي شد. سخنان يادشده حدود قرن پنجم پيش از ميلاد در مجموعه هايي گرد آمده و در يك كتاب به نام عهد عتيق تدوين شده است كه تنها بخش اندكي از آن پيام مستقيم خداست (ميشل، 1377، ص32). انجيل هاي موجود نيز وحي به حضرت عيسي عليه السلام نيست؛ زيرا مسيحيان خود باور ندارند كه به عيسي عليه السلام وحي شده است و كتابي به نام انجيل داشته است و اين انجيل ها گزارش سيره و سخنان آن حضرت توسط برخي از حواريان و پيروان ايشان است (مريل سي، 1362، ص136-138؛ توفيقي، 1389، ص174-175؛ توماس ميشل، 1377، ص43-44).


در قصة حضرت شعيب عليه السلام نخست بايد روشن شود كه آيا اين قصه در تاريخ و كتاب مقدس ثبت شده است يا نه و در صورت ثبت شدن، با آنچه در قرآن آمده متفاوت است يا نه و ميزان اعتبار آن چقدر است. با مراجعه به كتاب عهد عتيق درمي يابيم كه از مكاني به نام ايكه ياد نشده است و با توجه به ادله اي كه پيش از اين گفتيم، سخن نگفتن كتاب مقدس از ايكه، دليل بر وجود خارجي نداشتن اين مكان نيست. چنان كه بسياري از امكنة تاريخي و واقعي معاصر عهد عتيق در آن كتاب مورد اشاره قرار نگرفته اند. دربارة مدين نيز تنها در يك فراز آن، سخني آمده كه از نظر محتوا شباهتي با برخي آيات قرآن دارد: در باب دوم از سفر خروج، ماجراي حضرت موسي عليه السلام بيان شده است كه پس از كشتن فردي مصري و فاش شدن راز آن، از ترس مجازات به شهري به نام مديان مي گريزد و در آنجا پس از مدد رساندن به دختران كاهن مديان در سيراب ساختن گوسفندان، به خانة كاهن دعوت مي شود. كاهن مديان به نام يترون Jethro)) يا رعوئيل (Reuel) دخترش صفّوره را به تزويج موسي عليه السلام در مي آورد و حضرت موسي عليه السلام براي يترون چوپاني مي كند (سفر خروج باب 2 فراز 13-22). حال بايد ديد فردي كه كتاب مقدس از آن با عنوان كاهن مديان (يترون يا رعوئيل) نام مي برد كيست. در قاموس كتاب مقدس، يترون كاهن يا امير مديان و پدرزن حضرت موسي عليه السلام معرفي مي شود كه نامش رعوئيل خوانده شده است و طبق گفتة اين كتاب، لقب وي يترون و از نسل حضرت ابراهيم عليه السلام و قطوره بوده است (هاكس، 1383، ص944). در باب هجدهم سفر خروج كه گزارش داستان حضرت موسي عليه السلام پس از نجات بني اسرائيل از دست فرعونيان است، آمده در ملاقاتي كه ميان موسي عليه السلام و پدرزنش صورت مي گيرد، حضرت موسي عليه السلام به استقبال پدرزنش بيرون مي آيد و او را تعظيم مي كند و مي بوسد. موسي عليه السلام پدرزن خود را از آنچه خداوند با فرعونيان كرده بود آگاه مي سازد و يترون بدين سبب شاد مي شود و خدا را سپاس مي گويد و به شكرانه اين نجات قرباني مي دهد و موسي و هارون‡ و ديگر مشايخ اسرائيل را اطعام مي كند. آنان در حضور يترون نان مي خورند و يترون به حضرت موسي عليه السلام پند مي دهد و موسي عليه السلام به پندهاي ايشان جامة عمل مي پوشاند (سفر خروج باب 18). با توجه به آنكه كاهل در اصطلاح كتاب مقدس به معناي پيشواي ديني است و نيز با توجه به ويژگي هايي كه براي وي آمده است و حكايت از جلالت مقام و شأن يترون دارد، احتمال پيامبر بودن وي تقويت مي شود.


به دليل شباهت فراواني كه ميان نقل اين داستان در آيات قرآن و كتاب مقدس وجود دارد، مديان بر مدين حضرت شعيب انطباق دارد (جواد علي، 1976م، ج1، ص451) و نيز مي توان احتمال داد كه يترون يا رعوئيل همان شعيب عليه السلام باشد؛ چنان كه گروهي از مفسران گفته اند نام سرياني شعيب عليه السلام يترون است و رعوئيل كه در زبان سرياني به معناي دوست خداست، لقب ايشان بوده است (طبري، 1412، ج8، ص166؛ ابن عاشور، بي تا، ج8، ص186؛ ابن كثير، 1419، ج 3، ص401؛ آلوسي، 1415، ج4، ص412؛ ابوالفتوح رازي، 1408، ج8، ص293). از اين نظر، اختلافي ميان آيات قرآن و عهد عتيق جز در ظاهر الفاظ نيست و ادعاي اينكه در كتاب مقدس از فردي به نام شعيب نام برده نشده و تورات جايي به نام مدين نمي شناسد، بي مورد خواهد بود. تنها بحثي كه در كتاب مقدس بدان پرداخته نشده داستان كم فروشي مردم مدين، و نهي پيامبر آنان از اين كار و نيز وحدت و تعدد مكاني ايكه و مدين است.



9. ديدگاه ها در مورد جايگاه مدين


محققان دربارة جايگاه مدين ديدگاه هاي مختلفي مطرح ساخته اند كه به برخي از آنها اشاره مي كنيم.



1ـ9. معان


بنابر ديدگاهي كه از سوي برخي قرآن پژوهان طرح شده سرزمين مدين يا شهر شعيب، بر شهر معان در استان معانِ كشور اردن تطبيق يافته كه مسكن برخي از فرزندان حضرت اسماعيل بوده و مردمش با مصر، لبنان و فلسطين تجارت داشته‏اند (معطي، 2004م، ص112؛ بى آزار شيرازى، 1380، ص177). امروزه معان (محافظة معان)‏ نام استاني در كشور پادشاهي اردن است. اين استان از بزرگ ترين استان هاي كشور اردن و در ۲۱ كيلومتري جنوب شهر عمان (پايتخت) اردن است؛ نخستين منطقه اي از خاك اردن كه اسلام وارد آن شده است. در دوران خلافت امويان به اين منطقه توجهي ويژه مي شد و بناهاي پرشماري در آن ساخته اند. از آثار دوران اموي مي توان به شهر قوم شعيب اشاره كرد. معان نقطة پيوند شهروندان و مهاجران سوريه و عراق بوده است، و راه آهن ارتباطي ميان عراق و سوريه از اين شهر مي گذرد (شامي،1993، ص93؛ لبيب، 1990م، ص300).



2ـ9. ميان خليج عقبه تا كوه سينا


نويسندة قاموس كتاب مقدس دو احتمال دربارة سرزمين مديان (مدين) بيان مي كند: بنابر يك احتمال، سرزمين مدين از خليج عقبه تا موآب و كوه سينا امتداد داشته و طبق احتمال ديگر اين سرزمين از شبه جزيرة سينا تا فرات را دربر مي گرفته و قوم آنجا با فلسطين و لبنان و مصر تجارت داشته اند، كه موسي نيز مدتي در آن ساكن بوده است (هاكس‏، 1383، ص788).



3ـ9. مدين


بنا به نوشتة ياقوت حموي در معجم البلدان مدين حضرت شعيب عليه السلام، همان شهر مدين در ساحل درياي سرخ در مجاورت تبوك (محل جنگ تبوك)، و بزرگ تر از تبوك است. در همين شهر چاهي وجود دارد كه حضرت موسي عليه السلام از آن براي گوسفندان حضرت شعيب عليه السلام آب كشيد و از ابوزيد نقل مي كند كه وي آن چاه را كه بر آن بنايي بوده مشاهده كرده است (حموي، 1979م، ج5، ص77-78؛ جواد علي، 1976، ج 1، ص454). ابن كثير نيز همين سخن را پذيرفته، جز اينكه در جايگاه اين شهر به خطا رفته و سرزمين مدين را بر شهري ميان حجاز و شام و در نزديكي معان در كشور اردن از طريق حجاز تطبيق داده است (ابن كثير، 1419، ج‏3، ص401؛ ج4، ص294). خبر مدين در غزوة زيدبن حارثه در تاريخ ابن هشام وارد شده است (ابن هشام، ۱۳۵۵، ج1، ص635). در شعر كُثَير آمده است:











رهبان مدين و الذين عهدتهم

لو يسمعون كما سمعت حديثها



 



يبكون من حذر العقاب قعوداً

خرّوا
لعزة ركّعاً و سجوداً




 

(حموي، 1979م، ج5، ص77-78)


از مفهوم شعر برمي آيد كه در زمان وي در مدين جماعتي از راهبان بودند كه به پرستش پروردگار اشتغال داشتند و از ترس عقابِ مجدد مي گريستند.


بطلميوس نيز جايى را در كرانة درياى سرخ با نام موديانا (Modiana) ياد كرده كه پژوهشگران آن را جايگاه مدين مى‏دانند و مرزهاى آن با مرزهاى مدين كه در كتاب‏هاى عربى آمده سازگارى دارد؛ چنان كه يوسفوس فلاويوس مورخ يهودى از شهري به نام مدينا (Madiana) در شرق درياي سرخ نام مي برد و آن را بر مدين منطبق مي داند (جواد علي، 1976م، ج1، ص455).


به گفتة ياقوت حموي، ايكه نيز با تبوك (محل جنگ تبوك) انطباق دارد و اهل تبوك نيز چنين اعتقادي دارند. تبوك محلي ميان وادي القري و شام است و گفته شده كه اصحاب ايكه در تبوك سكونت داشتند و شعيب عليه السلام از آنان نبوده بلكه اهل مدين بوده است (حموي، 1979م، ج2، ص14).


بررسي: دربارة جايگاه ايكه و مدين شاهدي از قرآن و نيز روايت صريحي از معصوم ديده نمي شود؛ ولي در برخي آيات و روايات اشاراتي وجود دارد كه مي تواند در نفي احتمالات ديگر مؤثر باشد. خداوند در آية 78 و 89 سورة حجر دربارة قوم لوط و اصحاب ايكه مي فرمايد: فَانتَقَمْنَا مِنهُْمْ وَإِنهَُّمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِينٍ. يكي از معاني امام، راه آشكار است كه به دليل مقصود واقع شدن و پيروي شدن به اين نام ناميده مي شود (ابن منظور، 1414، ج12، ص26؛ طريحي، 1375، ج6، ص10). معناي آيه اين است كه خرابه هاي قوم لوط و اصحاب ايكه در كنار راهي قرار داشت كه براي مردم زمان نزول آيات آشنا بوده و بقايا و آثار عذاب آنان مشاهده پذير بوده است (طباطبايي، 1417، ج‏12، ص185). با توجه به نزول سورة حجر در مكه (معرفت، 1375، ص57) از آيه استفاده مي شود كه اهالي مكه با خرابه هاي ايكه آشنا بودند و در مسافرت ها مي توانستند بقايا و آثار عذاب آنان را ببينند.


در منابع روايي علي بن ابراهيم قمي در تفسيرش روايتي نقل مي كند مبني بر اينكه مدين شهري در مسير راه شام بوده است (قمي،1367، ج1، ص331). همچنين بر اساس روايت امام صادق عليه السلام كه در آن عبدالملك بن مروان، امام باقر و امام صادق‡ را از مدينه به شام احضار مي كند، آن حضرت در راه مدينه به شام و در بازگشت از شام به مدينِ حضرت شعيب عليه السلام برخورد مي كند. از اين روايت استفاده مي شود كه مدين در ميانة راه مدينه به شام قرار داشته و بدين نام معروف بوده است (راوندي، 1409، ج1، ص272).


از شواهد قرآني، روايي و تاريخي بر مي آيد كه مدين و ايكه در جهت شمال غربي جزيرةالعرب در كنار بزرگ راه حجاز به شام بوده است. ازاين رو دو احتمالي كه قاموس كتاب مقدس بيان داشته و مدين را بر شبه جزيرة سينا تا فرات يا از خليج عقبه تا موآب و كوه سينا منطبق دانسته است، صحيح به نظر نمي رسند.



نتيجه گيري


1. خاور شناسان با مسلم انگاشتن پيش فرض هايي اثبات نشده بر خطاي تاريخي قرآن در داستان اصحاب ايكه، اهل مدين و پيامبر آنان، حضرت شعيب عليه السلام اصرار دارند؛


2. بر اساس آيات قرآن، پيامبر اهل مدين و اصحاب ايكه، حضرت شعيب عليه السلام بوده كه آنان را از كم فروشي در معامله نهي مي كند؛ ولي آنان به نهي وي توجهي نمي كنند و به عذاب روز سايه و صيحة آسماني گرفتار مي شوند؛


3. طبق ادله و شواهد، ايكه و مدين دو مكان متفاوت بودند، ولي پيامبري واحد داشتند؛


4. يادكرد قرآن از يك رويداد و نبود آن در كتاب مقدس و نيز تفاوت اين دو كتاب، دليل خطاي قرآن نيست؛


5. كتاب مقدس از ايكه سخن نگفته، ولي فرازهايي از آن دربارة مدين و كاهن آنجا به نام يترون است كه به دليل همخواني با آيات قرآن، اين كاهن بر حضرت شعيب عليه السلام قابل انطباق است؛


6. از نظر مكاني ايكه و مدين در جهت شمال غربي جزيرةالعرب در كنار بزرگ راه حجاز به شام بوده است.







منابع


كتاب مقدس (عهد عتيق و عهد جديد)، 1987م.


آلوسى، سيدمحمود، 1415ق، روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم‏، بيروت، دار الكتب العلمية.


ابن ابى حاتم، عبدالرحمن بن محمد، 1419ق، تفسير القرآن العظيم، چ سوم، رياض، مكتبة نزار مصطفى الباز.


ابن عاشور، محمد بن طاهر، بي تا، التحرير و التنوير، بي جا، بي نا.


ابن فارس، احمد، 1387، ترتيب معجم مقاييس اللغة، ترتيب و تنقيح علي عسكري، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.


ابن كثير دمشقى، اسماعيل بن عمرو، 1419ق، تفسير القرآن العظيم، بيروت، دار الكتب العلمية.


ـــــ ، 1992م، البدايه و النهايه، بيروت، دار احياء التراث العربي.


ابن منظور، جمال الدين محمد، 1414ق، لسان العرب، بيروت، ‏دار صادر.


ابن هشام، عبدالملك، ۱۳۵۵ق، السيرة النبوية، مصر، دار الوفاق.


ابوالفتوح رازى، حسين بن على، 1408ق، روض الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن، مشهد، بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى.


بابايي، علي اكبر و ديگران، 1379، روش شناسي تفسير قرآن، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه.


بغوى، حسين بن مسعود، 1420ق، معالم التنزيل فى تفسير القرآن، بيروت، داراحياء التراث العربى.


بلاسى، محمد السيد على، 2001م، المعرب في القرآن الكريم، بنغازى، جمعيه الدعوه الاسلاميه العالميه.


بلخى، مقاتل بن سليمان، 1423ق، تفسير مقاتل بن سليمان، بيروت، دار إحياء التراث.


بى آزار شيرازى، عبدالكريم، 1380، باستان‏شناسى و جغرافياى تاريخى قصص قرآن، چ سوم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى.


توفيقي، حسين، 1389، آشنايي با اديان بزرگ، چ سيزدهم، تهران، سمت.


جفري، آرتور، ۱۳۷۲، واژه هاي دخيل در قرآن مجيد، ترجمة فريدون بدره اي، تهران، توس.


جواد علي، 1976م، المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام، چ دوم، بيروت، دار العلم للملايين.


جواليقي، موهوب بن احمد، ‏۱۳۸۹ق، المعرب من الكلام الاعجمي علي حروف المعجم، بي جا، وزاره الثقافه، مركز تحقيق التراث و نشره.


حقى بروسوى، اسماعيل، بي تا، تفسير روح البيان، بيروت، دار الفكر.


حكيم، سيدمحمدباقر، 1377، القصص القرآني، قم، اسماعيليان.


حموي، ياقوت بن عبدالله، 1979م، معجم البلدان، بيروت، دار صادر.


خلف الله، محمد احمد، 1999م، الفن القصصي في القرآن الكريم، بيروت، مؤسسه الانتشار العربي.


راغب اصفهانى، حسين، 1412ق، المفردات في غريب القرآن، بيروت، دار العلم.


سبحاني، جعفر، 1373، شعيب در مدين، درس هايي از مكتب اسلام، سال 34، شماره 7.


سيوطى، جلال الدين، 1404ق، الدر المنثور فى تفسير المأثور، قم، كتابخانه آية الله مرعشى نجفى.


شامي، يحيي، ۱۹۹۳م، موسوعة المدن العربية والاسلامية، بيروت، دار الفكر العربي.


طباطبايى، سيدمحمدحسين، 1417ق، الميزان فى تفسير القرآن، چ پنجم، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعة مدرسين.


طبرسى، فضل بن حسن، 1377، تفسير جوامع الجامع، تهران، دانشگاه تهران.


ـــــ ، 1372، مجمع البيان فى تفسير القرآن، چ سوم، تهران، ناصرخسرو.


طبرى، محمد بن جرير، 1412ق، جامع البيان فى تفسير القرآن، بيروت، دار المعرفه.


طريحى، فخرالدين، 1375، مجمع البحرين، چ سوم، تهران، كتابفروشى مرتضوى.


طوسى، محمد بن حسن، بي تا، التبيان فى تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربى.


علي بن نايف، الشحود، بي تا، النبوة والأنبياء في القُرآنِ والسنَّةِ، از كتب نرم افزار مكتبه الشامله.


عياشى، محمد بن مسعود، 1380ق، تفسير العياشي، تهران، المطبعة العلمية.


فخرالدين رازى، ابوعبدالله محمد بن عمر، 1420ق، مفاتيح الغيب، چ سوم، بيروت، دار احياء التراث العربى.


فراهيدي، خليل بن احمد، 1414ق، ترتيب كتاب العين، قم، اسوه.


فرج اللهي، فرج الله، 1388، آينة عبرت، درس هايي از مكتب اسلام، سال49، شماره 7.


قطب الدين راوندى، سعيد بن هبة الله، 1409ق، الخرائج و الجرائح، قم، مؤسسه امام مهدى.


قمى، على بن ابراهيم، 1367، تفسير قمى، چ چهارم، قم، دار الكتاب.


كليني، محمد بن يعقوب، 1407ق، الكافي، تحقيق على اكبر غفارى، تهران، دار الكتب الإسلامية.


كوفى، فرات بن ابراهيم، 1410ق، تفسير فرات الكوفي، تهران، مؤسسة الطبع والنشر في وزارة الإرشاد الإسلامي.


گروهي از نويسندگان، 1422ق، المعجم في فقه لغه القرآن و سرّ بلاغته، مشهد، بنياد پژوهش هاي اسلامي آستان قدس رضوي.


لبيب، عبدالساتر، ۱۹۹۰، قِصَة الحَضَاراة، بيروت، دار المشرق.


محدثي، جواد، 1387، سرگذشت هاي سازنده در قرآن اصحاب مدين، روان شناسي پيوند، ش 345-347.


محمد بيومى، مهران، 1408ق، دراسات تاريخية من القرآن الكريم، چ دوم، بيروت، دار النهضة العربيه.


مريل سي، تني، 1362، معرفي عهد جديد، ترجمة ط، ميكاييليان، تهران، حيات ابدي.


مصطفوى، حسن، 1360، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب.


معرفت، محمدهادي، 1375، تاريخ قرآن، تهران، سمت.


معطي، علي، 2004م، تاريخ العرب السياسي قبل الاسلام، بيروت، دار المنهل اللبناني.


ميبدى، احمد بن ابى سعد، 1371، كشف الأسرار و عدة الأبرار، چ پنجم، تهران، انتشارات اميركبير.


ميشل، توماس، 1377، كلام مسيحي، ترجمة حسين توفيقي، قم: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب.


هاكس، جيمز، 1383، قاموس كتاب مقدس، چ دوم، تهران، اساطير.


يوسف امين، عبدالله، صفحة كلام الحق في الرد علي الاسلام، 160 شبهه قرآني.


WWW.geocities.com/hidayatalmouslimoun.


The Encyclopedia-of-islam (1986) (new Edition)E.J.Brill (Leiden).











[1]. حكيمانه بودن تقديم و تأخير هاي قرآن به نوعي مورد تأييد روايات نيز مي باشد. در روايتي كه از چگونگي حج حضرت رسول اكرم صلي الله عليه واله گزارش مي كند، آمده است: آن حضرت پس از طواف و نماز به سمت صفا تشريف برده و سعي را از صفا آغاز نموده و مي فرمايد: أبْدَاُ بِمَا بَدَأ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ بِهِ (كليني، 1407، ج‏4، ص249).