فصل نامه علمی - پژوهشی
فصل نامه علمی - پژوهشی روان شناسي و دين

بایگانی نشریه

شكل‌گيري شخصيت، تأمين بهداشت روان و درمان اختلالات روان‌شناختي بر اساس نظریه خود تحقق دهی دینی

رحيم ناروئي نصرتي* / محمود منصور**


چكيده


پيش‌فرض اوليه اين پژوهش اين است كه در منابع ديني، براي تغيير دادن رفتار انسان و دگرگون‌سازي حالت‌هاي او، روند خاصي دنبال شده است كه مي‌توان از آن به منزلة فرايند شكل‌گيري شخصيت، راهي براي تأمين بهداشت روان و روش درماني بهره برد. اديان توحيدي، به‌ويژه دين اسلام همواره در‌صدد بوده‌اند انسان‌ها را ‌از انسان‌محوري به خدا‌محوري، از دنياگرايي به آخرت‌گرايي، و از بت‌پرستي به خداپرستي سوق دهند. براي رسيدن به اين هدف، بايد گام‌هاي شش‌گانة ذيل طي شوند:


1. آگاهي دادن و شناساندن آنچه درست است و با واقعيت خارجي به مثابه حقيقت انطباق دارد (مقدمة ايمان‌آوري)؛2. تشويق به ايمان‌آوري به آنچه درست است به منزلة واقعيت و باورهاي پايه؛3. تشويق به عمل كردن به باورهاي پايه؛4. آگاهي دادن و شناساندن آنچه نادرست است و با واقعيت خارجي به عنوان حقيقت انطباق ندارد؛5. تشويق به كفرورزي و انكار آنچه نادرست است؛6. تشويق به اجتناب و عمل نكردن به آنچه نادرست است.


بر اساس اين پژوهش، مشابه اين گام‌ها در همة حالت‌هاي رواني ـ چه هنجار و چه نابهنجار ـ رخ مي‌دهد. از اين‌رو، آدمي به چيزي ايمان مي‌آورد؛ به آن عمل مي‌كند؛ به طرف مقابل ايمان آوردة خود كفر مي‌رزد و از آن اجتناب مي‌كند. از اين‌روي، برخي سازمان‌يافتگي‌ها را در خود به وجود مي‌آورد و برخي سازمان‌يافتگي‌ها را از بين مي‌برد.


كليدواژه‌ها: ايمان آوردن‌، عمل كردن‌، انكار باورهاي پايه‌، اجتناب.



مقدمه


از دير‌باز اين پرسش مهم براي آدمي مطرح بوده است كه چرا انسان‌ها ويژگي‌هاي متفاوتي دارند؟ اين ويژگي‌ها چگونه در درون آدمي پديد مي‌آيند و چرا افراد به صورت‌هاي مختلف عمل مي‌كنند و چگونه افراد حالت‌هاي رواني خاصي را در پيش مي‌گيرند و آن را استمرار مي‌بخشند؟ عامل تفاوت ساز روان در افراد متفاوت چيست؟ چگونه روان يك فرد بين پيوستاري از ‌سلامت تا بيماري حركت مي‌كند؟1 اين پرسش‌ها از زماني ذهن آدمي را بيشتر مشغول كرده است كه در كنار خود، در ميان خانواده، فاميل ‌و اطرافيان كساني را مشاهده كرد‌ كه از حال عادي خارج شده و به افراد داراي رفتار ناهنجار تبديل شده‌اند. فردي كه در گذشته بسيار شاد و با نشاط بود، به فردي غمگين و خمود تبديل شده است. شخصِ داراي يقين‌يابي و ترديد سازمان‌دار، به تدريج به كسي بدل گشته است كه رفتارش را با اندك احتمالي تكرار مي‌كند؛ همه جا را آلوده مي‌داند و فكر مي‌كند بيشتر وقت‌ها درب منزل را باز مي‌گذارد و براي وارسي آن، بارها كار انجام شده را تكرار مي‌كند و باز هم به انجام آن يقين نمي‌يابد. آدمي را چه مي‌شود؟ عادي و غير‌عادي يعني چه؟ منشأ رفتار بهنجار و نابهنجار چيست؟ سنگ بناهاي ذات آدمي، اتم‌ها و ملكول‌هاي روان چه چيزهايي هستند؟


تاريخ مدون حكايت از آن دارد كه آدمي تقريباً ده قرن قبل از ميلاد مسيح بر اثر مواجه شدن با واقعيت‌هاي زندگي خود، اين سؤالات ذهنش را مشغول كرده بود و با بي‌صبري به دنبال جواب آن مي‌گشت. براي جواب، ذهن فرضيه‌ساز او فرضيه‌هايي را ساخت كه هر كدام ساليان دراز روش نظري و عملي او گرديد.2 به هر حال، آدمي براي اين پرسش كه افراد انسان چگونه مسير رواني خود را معين مي‌كنند، آن را استمرار مي‌بخشند و تثبيت مي‌كنند ـ به‌ويژه مسيرهاي نابهنجار ـ ديدگاه‌هايي را ارائه كرد. از منابع ديني، براي شكل‌گيري شخصيت، تأمين بهداشت روان و درمان اختلالات روان‌شناختي چهار پاية متعامل، متوازن و در هم تنيده به دست مي‌آيد. در آغاز مناسب است اين چهار پايه و واژگان مربوط به آن توضيح داده شود.


ايمان‌آوردن (‌انتخاب باورهاي پايه به منزلة باورهاي صحيح)‌: ايمان‌آوري در اديان به‌ويژه دين اسلام اذعان و تصديق به چيزي همراه با التزام به لوازم آن مي‌باشد. در قرآن حقيقت ايمان عبارت است از شناخت و آگاهي نسبت به خدا و صفات او و فرستادگانش، و شناخت تمام فرامين و قوانيني كه آنان با خود آورده‌اند. مراد از ايمان‌آوردن در اين پژوهش، انتخاب باورهاي پايه سلامت‌بخش ‌يا بيماري‌زا به عنوان باورهاي صحيح مي‌باشد؛ مانند اينكه فردي بعد از شركت كردن در يك كلاس، ناگهان اين باور پايه در او شكل مي‌گيرد كه « اين كلاس به درد من نمي‌خورد»، يا از مواجهه با اين جهان به اين نتيجه مي‌رسد كه «نيرويي ماورايي، اين جهان را اداره مي‌كند»، و يا از بررسي خود به اين باور احتمالي مي‌رسد كه « شايد من نتوانم در كنكور قبول شوم». در اين طرح، هر كدام از اينها يك واحد ايماني يا باور پايه ناميده مي‌شوند و باور مستقر و ايمان هيچ تفاوتي ندارد، بلكه ماهيت اين‌دو يكي است.


عمل‌: مراد از عمل، هر كار و فعاليتي است كه فرد انجام مي‌دهد. مانند خوابيدن، راه رفتن، نماز خواندن، دست شستن، آبكشي، دست‌شويي رفتن و خود‌وارسي كردن. مراد از عمل در اين پژوهش، عمل كردن به باورهاي پاية سلامت‌بخش و بيماري‌زا مي‌باشد كه دربارة هر كدام در موضوعات مختلف از روان صادر مي‌شوند.


كفرورزي (انكار): كفر در لغت به معناي پوشاندن و مخفي كردن چيزي است.3 كفرورزي در اين پژوهش به معناي انكار باورهاي پاية بيماري‌زا مي‌باشد كه ممكن است دربارة هر موضوعي در درون فرد شكل بگيرد.


اجتناب: در لغت به معناي كنار چيزي با فاصله قرار گرفتن است.‌ به عبارت ديگر، به معناي دوري‌گزيني مي‌باشد.4 در اين پژوهش، مراد از اجتناب عمل نكردن به باورهاي پايه بيماري‌زا در فضاي واقعي است.


خودتحقق‌دهي:5 در لغت به معناي به شكوفايي رساندن و به فعليت رساندن استعدادها مي‌باشد. در اين پژوهش، مراد از خود تحقق‌دهي، تفهيم و درك اين واقعيت است كه هر كس خودش زمينه‌هاي باورهاي پايه را به وجود مي‌آورد؛ آنها را انتخاب مي‌كند و به آنها عمل مي‌كند و بدين‌وسيله «سازمان‌يافتگي‌هاي رواني خاص» را ايجاد مي‌كند. براي مثال، فرد خودش با انتخاب باورهاي پاية پديد‌آورندة وسواس ـ ناخودداري در هر موضوع ‌و عمل كردن به آنها وسواس‌ـ ناخودداري را در خود سازماندهي مي‌كند.


ديدگاه‌هاي نظري دربارة سبب‌شناسي حالت‌هاي روان


الف) ديوشناسي آغازين‌: توجه آدمي به رفتارهاي نابهنجار خود همچون اضطراب، وسواس، افسردگي و اسكيزوفرني، از ديرباز مورد توجه بوده است. با اين‌حال، شروع علت‌شناسي بيماري‌‌هاي رواني تا دوره‌هاي بعد به تأخير افتاد.6 ورود موجودي خبيث مانند شيطان (ديو) به درون فرد و كنترل روان و بدن او، اولين فرضيه در علت‌شناسي رفتار نابهنجار بوده است. به همين دليل، جن‌گيري درمان رايج اختلالات رفتاري و روان‌شناختي بود. جن‌گيري عبارت بود از بيرون‌راني ارواح خبيثه به كمك مراسم و تشريفات ورد‌خواني يا شكنجة بيمار.7


ب) اعتقاد به وجود ريشه‌هاي بدني8 و حالت‌هاي روان: بقراط9 حكيم كه تقريباً بين سال‌هاي 470 تا 377 قبل از ميلاد زندگي مي‌‌كرد، با اصرار تمام اعلام‌ كرد‌ كه بيماري‌هاي رواني، علل طبيعي دارند و بايد همانند بيماري‌هاي شايع و سهل‌درماني نظير سرماخوردگي و يبوست10 درمان شوند. او مغز را مركز هشياري، زندگي عقلي و هيجان‌ها به حساب آورد. بنابر‌اين، او بر اين باور بود كه فكر و رفتار نابهنجار نشان مي‌دهد كه درون مغز آسيبي به وجود آمده است. بقراط معمولاً از اولين كساني شناخته ‌مي‌شود‌‌ كه در سبب ‌شناسي بر اختلالات بدني به‌ويژه اختلالات مغزي تأكيد كرد.11 به طور طبيعي، اين نظريه كاركردهاي عادي مغز را ريشة‌ حالت‌ها و رفتار عادي و بهنجار فرد به حساب مي‌آورد. نظرية‌ مزاج‌هاي12‌ بقراط و ريخت‌هاي بدني13 كرچمر14 و شلدون15 در همين راستا قرار دارد.


ج) نظرية روان‌تحليل‌گري: از نظر فرويد، بنيان‌گذار روان‌تحليل‌گري، شخصيت آدمي را سه نيرو به نام نهاد،16‌ من17 و فرامن18 شكل مي‌دهند. اين سه نيرو فرايندهاي پويا و متعاملي هستند كه هر كدام خاستگاه و نقش‌هاي ويژة خود را دارند. تمام شخصيت و رفتار آدمي از نحوة تعامل اين نيروها با هم ساخته مي‌شود.19 براي نمونه، نظرية روان تحليل‌گري، نشانگان وسواس ناخودداري را واپس‌روي دفاعي سازمان روان به مرحلة پيش اديپي و خود آزارگري ـ مقعدي مي‌داند كه در آن شيوة عملكرد اولية نهاد، من و فرامن نمودار ‌مي‌شود‌‌. اين عوامل، به همراه مكانيزم‌هاي دفاعي ويژة من يعني جدا‌سازي، خنثي‌سازي و جابه‌جايي دست به دست هم مي‌دهند و نشانگان باليني وسواس‌هاي فكري، اجبارها و اعمال اجباري را پديد مي‌آورند.20


د) نظرية يادگيري (رفتاري): اين نظريه در دهة 1920 به عرصة روان‌‌شناسي پا نهاد. رفتارگرايان، تمام موجودات زنده از جمله انسان را ساخته و پرداختة محيط مي‌دانند. به نظر رفتار‌گرايان، افراد به كمك تداعي‌هاي خود از گذشته، در‌بارة آينده مي‌آموزند. اين تداعي‌ها نيز از آنجا ناشي مي‌شوند كه برخي رفتارها پاداش دريافت مي‌كنند و برخي نيز تنبيه مي‌شوند.21 در زمينة رفتارهاي مرضي، نظر روان‌شناسان يادگيري در ابتدا به ترس‌هاي مرضي معطوف شد. نقش ساز‌و‌كارهاي جابه‌جاسازي و اجتناب در اين رويداد‌ها سبب شد نظريه‌پردازان يادگيري آنها را در چارچوب شرطي‌سازي اجتنابي22 و يادگيري از طريق كاهش سائق23 توجيه كنند.24 براي مثال، رفتارگرايان عمل‌هاي وسواسي را رفتارهاي آموخته‌شده‌اي مي‌دانند كه بر اثر كاهش ترس ياد گرفته مي‌شوند.25 عمل دست شستن مكرر در نظرية يادگيري‌، به منزلة واكنش فرار كنشي (عاملي)26 در نظر گرفته ‌مي‌شود‌‌ كه اشتغال ذهني به آلودگي و ميكروب‌ها و ترس از آن را كاهش مي‌دهد. وارسي اجباري نيز به همين صورت مي‌تواند اضطراب پديد آمده را كاهش دهد.27


ه‍ ‌) نظرية شناختي: روان‌شناسان شناختي، باورها، نگرش‌هاي و استدلال‌هاي افراد را در شكل‌گيري شخصيت دخيل مي‌دانند‌.28 ويليام جيمز كل روان‌شناسي را با ‌عنوان «علم زندگي رواني‌« تعريف كرد. روان‌شناسي شناختي بعد از يك قرن به همين تعريف و نقطه نظر جيمز دست يافت. امروزه روان‌شناسي شناختي تمام حوزه‌هاي روان‌شناسي شامل رشد‌شناختي، شناخت‌ اجتماعي، علوم عصبي‌شناختي، ‌شناخت درماني و مردم‌شناسي شناختي ‌را در برمي‌گيرد.29


بر اساس مدل شناختي، حالت‌هاي تنش‌زا مانند افسردگي، اضطراب، خشم و همين‌طور وسواس، بر اثر الگوهاي فكري مبالغه‌آميز و يا انحرافي (ناهنجار)‌ آغاز مي‌گردند، ادامه مي‌يابند و تشديد مي‌شوند. شناخت درماني نيز از مجموعه‌اي از مدل‌هاي سابقه‌دار و ارزشمند در انديشة انساني همچون گفت‌وگوهاي سقراطي30 مبتني بر منطق و شيوة ارسطو31 در جمع‌آوري و طبقه‌بندي داده‌ها دربارة جهان واقعي ناشي شده است. الگوي شناختي درمان اختلالات رواني، حاصل انقلاب شناختي است كه در دهه 1970 در حوزة روان‌شناسي در رخ داد. اين الگو ‌در نقش محوري شناخت در هيجان و پردازش طرح‌واره‌اي به مثابه عامل تعيين‌كننده در پردازش اطلاعات تأكيد مي‌ورزد.32


و) نظرية شناختي رفتاري‌: روان‌تحليل‌گري در نيمة اول قرن بيستم پا به ميدان گذاشت. در تقابل با اين مكتب، رفتارگرايي مدت طولاني به عنوان مكتب ‌يكه‌تاز ميدان بود تا در اواخر دهة 1960 و اوايل 1970 مكتب شناختي براي درمان بيماري‌‌ها ـ به‌ويژه درمان افسردگي ـ شكل گرفت. پيشرو روش جديد، پروفسور آيرون تي. بك33 بود. به تدريج، مكتب رفتاري با رويكرد شناختي تلفيق شده، رويكرد رفتاري شناختي كه در‌بر‌گيرندة نظريه و عمل است، به وجود آمد‌.34 اين نظريه در علت‌شناسي حالت‌هاي روان و درمان اختلالات رواني تلفيقي ازدو نظريه است و بر پاية علت شناسي و تكنيك‌هاي درماني دو نظريه بنا شده است.35


پس از نظريه‌هاي‌شناختي رفتاري، مي‌توان نظرية يادگيري اجتماعي و نظريه‌هاي انسان‌گرا و يا به تعبيري نظريه‌هاي موج سوم در روان‌شناسي را از نظريه‌هاي مهم در شخصيت و درمان به حساب آورد.36


با همة تلاش‌هاي ارزش‌مند دانشمندان، تاكنون نظريه‌اي جامع دربارة نحوة دگرگون شدن روان آدمي، حالت‌هاي هنجار و نابهنجار آن در اختيار نيست.37 تمام روان‌شناسي امروز عبارت از مجموعه‌اي از نظريه‌ها و روش‌ها دربارة روان است كه بسياري از آنها در مقابل همديگر و براي ابطال ديگري پا به ميدان گذاشته‌اند.38 البته نظريه‌هاي هم وجود‌ دارد كه صورت تكميلي و تراكمي دارند، بعد از معرفي اجمالي نظريه‌ها موجود‌، نظرية خود‌تحقق‌دهي ديني را ارائه مي‌كنيم كه الهام‌گرفته از قرآن و روايات است و روند شكل‌گيري شخصيت، تأمين بهداشت روان و چگونگي درمان اختلالات روان‌شناختي را توضيح مي‌دهد.


سازوكار تغيير سازمان‌يافتگي‌هاي رواني براساس نظرية خود‌تحقق‌دهي ديني


بر اساس اين نظريه، روان براي تغيير خود ‌ساز‌و‌كاري ويژه‌اي دارد. اين سازوكار پنج گام در هم تنيده و ضروري دارد. يك گام از گام‌هاي پنج‌‌گانه مقدمه و چهار گام به منزلة اركان تغيير دهي حالت‌هاي رواني مي‌باشند. در واقع گام اول، يك گام در هم تنيده و چند‌بعدي است. اين گام يعني تمام فعاليت‌هاي رواني كه فرد انجام مي‌دهد براي اين است كه به يك باور پايه دست ‌يابد. در اين گام، زمينه‌‌هاي زيستي، خانوادگي، فرهنگي و آموزشي دخالت مي‌كنند تا فرد به يك يا چند باور پايه يا واحد ايماني در‌بارة يك موضوع دست ‌يابد. براساس نظرية خود‌تحقق‌دهي ديني، حركت رواني دقيقاً از همين نقطه، يعني شكل‌گيري باور پايه آغاز مي‌شود.


ركن اول: شكل‌گيري برخي واحدهاي‌ايماني( باورهاي پايه)


پيدايش باورهاي پايه و ايمان‌آوري، همان مفهومي است كه در اديان توحيدي از جمله اسلام، به منزلة اولين گام ورود به دين شمرده مي‌شود. ‌خداوند در قرآن مي‌فرمايد:«‌سوگند به اين زمان، كه آدمي در خسران است. مگر آنها كه ايمان آوردند و كارهاي شايسته كردند».(عصر: 1-3) ايمان ‌آوردن، مهم‌ترين آموزة اسلامي و شرط ضروري ورود آدمي به جرگه مسلمانان است. لزوم ايمان آوردن، از بديهيات در اديان توحيدي، و يكي از آموزه‌هاي پايه در دين اسلام مي‌باشد. وقتي پيامبر اسلامˆ مبعوث شد، اولين سخن و خواستة آن حضرت اين بود كه به خداي يكتا ايمان بياوريد. در واقع انسان مي‌فرمود واحدهاي ايماني يا باورهاي پاية شما دربارة خدا، قيامت و بسياري از امور ديگر نادرست است. اگر بخواهيد رستگار شويد، بايد باورهاي پايه را عوض كنيد محمدباقر مجلسي،39 از نحوة برخورد دين اسلام فهميده مي‌شود كه ايمان ‌آوردن، تنها چيزي است كه جهت حالت‌هاي رواني را تعيين مي‌كند؛‌ مادة خام روان و مصالح سازمان رواني و شاكلة انسان را فراهم مي‌سازد.40


مراد از ايمان در اين نوشتار، همان اذعان و تصديق به چيزي همراه با التزام به لوازم آن است. بنابراين، اعتقاد به امري به تنهايي و بدون التزام به لوازم و آثار آن، ايمان نيست. ايمان به معناي جاي گرفتن باور در قلب مي‌باشد و از امن گرفته شده است، گويا مؤمن به آنچه ايمان آورده امنيت مي‌دهد شك و ترديد را كه از آفت‌هاي اعتقاد است، در آن راه نمي‌دهد.41 بنابراين، مراد از ايمان در اين پژوهش گرايش رواني است كه فرد به صورت نسبت‌دهي شخصي و مصداقي در وقت عمل و ارتباط با وقايع خارجي در‌بارة كميت و كيفيت همان عمل، روي پهنة هشيار روان مي‌آورد. اين نحوة‌ گرايش، پيوسته در قالب جملاتي مانند «‌خدا وجود دارد؛‌ محمدˆ پيامبر خدا است؛ من مي‌توانم رانندگي را بياموزم؛ من فرد با‌هوشي هستم؛ كساني كه با من برخورد مي‌كنند، به من توجه دارند؛ جايي را كه احتمال مي‌دهم آلوده است، آلوده است و بايد از آن اجتناب كرد» بر زبان جاري مي‌شود.


اين جمله‌ها تنها از واحدهاي ايماني(باورهاي پايه) خبر مي‌دهند. باور

پايه، همان واقعيتي است كه دربارة واقعيت‌هاي خارجي، به صورت گرايش

و ارتباط «من و تو» نمودار مي‌شود. اين باورهاي پايه كه هر كدام يك مصداق

از ايمان را مي‌سازند، دهليزهاي حركت روان و نوع انرژي را معين مي‌كنند

كه پيوسته در درون ذات قرار مي‌گيرد. به همين دليل است كه‌ خداوند مي‌فرما‌يد ايمان بياور؛ بدون ايمان هر كس هر كاري انجام دهد هيچ ارزشي ندارد. در

قرآن كريم مي‌خوانيم «‌اعمال كافران همانند سراب در بيابان است. فرد تشنه آن

را آب مي‌پندارد، همين كه بدان نزديك مي‌شود، چيزي نمي‌يابد. او خدا را نزد خود مي‌يابد كه جزاي او را به تمام مي‌دهد و خدا زود به حساب‌ها مي‏رسد. (نور: 39)


چنان كه مشاهده مي‌شود، مراد از باور پايه در اين نوشتار همان گرايش قطعي رواني به صورت نسبت‌دهي «من و تو» است. اين امر تمام باورهاي پايه اعم از آن چيزي را كه دين اسلام بر آن ايمان و كفر اطلاق مي‌كند، در بر مي‌گيرد. بنابراين، باور پاية «خدا وجود دارد»، همانند باور پاية «خدا وجود ندارد»، هر دو براي فرد اظهاركننده باور پايه تلقي مي‌شوند كه او آنها را درست مي‌داند. هر كدام مسير روان را در جهتي ويژه قرار مي‌دهند و هر كدام سنگ بنايي متفاوت را براي ذات مي‌سازند.


نقش باورهاي پايه در تغييرات حالت‌هاي روان: در نظرية خودتحقق‌دهي ديني، نسبت باورهاي پايه به روان همان نسبت فرمان ماشين به ماشين است. همان‌طور كه فرمان با چرخيدن جهت حركت ماشين را عوض مي‌كند و آن را از جهتي به جهت ديگر برمي‌گرداند، باورهاي پايه نيز روان را در دهليز روان‌سازمان‌يافتگي‌هاي متفاوت قرار مي‌دهند. هر باور پايه با اندك تغيير در نحوه و محتوا، جهت روان را در شكل‌گيري تغيير مي‌دهد و نوع انرژي را كه بايد در ذات قرار گيرد، دگرگون مي‌سازد. بنابراين، هر باور پايه، نقطة صفر، تعيين كنندة دهليز حركت، نوع انرژي و فرمان روان مي‌باشد.


فعال‌سازي باورهاي پايه در وقت عمل: درون هر فرد، باورهاي پاية فراواني به صورت باور قطعي وجود دارد كه هر آن تنها برخي از آن باورهاي پايه فعال هستند. در نظرية خود تحقق‌دهي ديني روان به تعبير دقيق‌تر ذات در دهليز باورهاي پاية فعال در همان لحظه حركت مي‌كند، نه درون همة باورهاي پايه‌اي كه از آغاز عمر در ذات خود به منزلة باور قطعي پذيرفته است. براي مثال، همة ما به عنوان مسلمان مي‌دانيم كه ما مخلوق خدا و براي خدا هستيم؛ بلكه اين امر از دانستن بالاتر است و براي ما بدون ترديد به مثابه ايمان قطعي و باور پايه مطرح است. با اين همه، خداوند مي‌فرمايد اين باور پايه را در وقت فرار رسيدن مصيبت فعال كن و بگو «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»؛ ما متعلق به خداييم و به‏سوي او باز مي‏گرديم.(بقره: 156).


ركن دوم: عمل كردن به مقتضاي هر باور پايه يا واحد ايماني


با نمودار شدن باور پايه در ذات و صحيح پنداري آن، عمل روان آغاز ‌مي‌شود‌‌. با عمل كردن كه گاهي فقط نمود ذهني و گاهي نمود خارجي و قابل مشاهده هم دارد، دگرگون شدن روان آغاز ‌مي‌شود‌‌. عمل كردن، انرژي توليد شده توسط باور پايه را در درون ذات قرار مي‌دهد و ذات را يك قدم به پيش مي‌برد. عمل كردن، محتواي باور پايه را در تمام ابعاد شناختي، عاطفي، انگيزشي، هشيار و ناهشيار در ذات جاي مي‌دهد و با هر عمل، روان در دهليز باورهاي پايه فعال دگرگون مي‌شود (انرژي آنها در درون ذات جايگزين مي‌شود). به عبارت ديگر، روان همواره همان انرژي واحدهايي ايماني فعال يا باورهاي پاية فعال را كه بر روي پهنة هشيار خود دارد، با عمل كردن در درون ذات خود قرار مي‌دهد و بدين وسيله پيوسته خود را دگرگون مي‌سازد. اگر باور پاية فعال سلامت‌بخش باشد، روان در مسير سلامت به پيش مي‌رود و با هر بار عمل كردن، سالم‌تر مي‌شود. اگر باورهاي پاية فعال بيماري‌زا باشند، روان در مسير بيماري به پيش مي‌رود و با هر بار عمل كردن، بيمارتر مي‌شود.


ضرورت عمل به واحدهاي ايماني(باورهاي پايه) در دين اسلام


دين اسلام از همة افراد مي‌خواهد باورهاي پاية صحيح را شناسايي كنند؛ به آنها ايمان بياورند و به منزلة مشي عملي خود انتخاب كنند. در قرآن كريم ايمان و عمل چنان ارتباط تنگاتنگي دارند كه برخي عمل را جزو ايمان دانسته‌اند. برخي نيز گفته‌اند ايمان عبارت از اذعان و تصديق به چيزي همراه با التزام به لوازم آن مي‌باشد. خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد: «اين افراد به درستي آن يقين دارند (علم دارند) ولي آن را از روي ظلم و سركشي در عمل انكار مي‌كنند».(نمل: 14) همچنين در آية ديگر مي‌فرمايد «خداوند او را با وجود اينكه علم داشت، گمراه كرد».(جاثيه: 23)42 اين آيات بر اين امر دلالت مي‌كنند كه دانستن حتي در حد يقين صِرف، فايده‌اي ندارد. در قرآن افزون بر اينكه ايمان با عمل ذكر شده است، بلكه آياتي وجود دارد كه نشان‌ مي‌دهد تمام ثواب براي عمل است. خداوند مي‌فرمايند:


مسلماً كساني كه ايمان آوردند و كارهاي شايسته انجام دادند، ما پاداش كساني كه عمل نيكو را به انجام رسانند، ضايع نخواهيم كرد. اين افراد كساني هستند كه بهشت جاودان براي آنان است؛ باغ‌هايي از بهشت كه نهرها از زير درختان و قصرهايش جاري است؛ در آنجا با دست‌بندهايي از طلا آراسته مي‌شوند و لباس‌هايي(فاخر) به رنگ سبز، از حرير نازك و ضخيم، در بر مي‌كنند؛ در حالي كه بر تخت‌ها تكيه كرده‌اند. چه پاداش خوبي، و چه جمع نيكويي.(كهف: 30ـ31)


مرحوم علامه طباطبائي مي‌فرمايند:


در اين آيه پاداش براي ايمان و عمل صالح قرار داده شده است. از آيه استفاده مي‌شود براي ايمان بدون عمل هيچ پاداشي وجود ندارد، بلكه چه بسا آيه اشعار دارد كه ايمان بدون عمل، خود نوعي ظلم است.43


در آية ديگري مي‌خوانيم «اما كسي كه ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، پاداشي نيكوتر خواهد داشت و ما دستور آساني به او خواهيم داد».(کهف: 88)


اين معنا به وضوح در سورة تين و عصر نمايان است. در سورة عصر خداوند مي‌فرمايند:سوگند به عصر، كه انسان‌ها همه در زيانند؛ مگر كساني كه ايمان آورده و عمل صالح انجام بدهند، و يكديگر را به حق سفارش كرده و يكديگر را به شكيبايي و استقامت توصيه كرده‌اند.44


مفسران در تفسير اين آيات گفته‌اند طبيعت انسان به‌گونه‌اي است كه عمري طبيعي براي او قرار داد شده است. او خواهي نخواهي اين عمر را از دست مي‌دهد. بدين وسيله سرماية خود را كه همان عمر اوست از دست مي‌دهد. مگر اينكه ايمان بياورد و عمل صالح انجام دهد كه در اين صورت با عمل‌هاي خود آخرت خود را تأمين خواهد كرد.45 در كنار اين تفاسير، با توجه به امور روان‌شناختي مي‌توان گفت مراد از «ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ» همان چيزي است كه «إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ» مي‌فهماند. در آنجا خداوند مي‌فرمايند:


قسم به انجير و زيتون [يا قسم به سرزمين شام و بيت‌المقدس]، و قسم به اين شهر امن[مكه]، كه ما انسان را در بهترين صورت و نظام خلق كرديم. سپس او را به پايين‌ترين مرحله بازگردانديم. مگر كساني كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده‌اند كه براي آنها پاداشي تمام نشدني است. (تين: 1 ـ 6)


بلكه سورة تين خود تفسير سورة عصر مي‌باشد. خداوند مي‌فرمايد هر كس به اين جهان پا مي‌گذارد، او در بهترين شرايط خلقت وجود دارد؛ او بهترين صورت و نظام بدني و رواني را دارد. با پا گذاشتن به اين جهان، به طور طبيعي حركت خود به سوي پايين‌ترين درجة ممكن براي يك انسان را آغاز مي‌كند. هر عملي را كه انجام مي‌دهد او را به طرف اسفل سافلين مي‌برد. خداوند همين روند طبيعي در حيات آدمي را با جملة «ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ» به خود نسبت مي‌دهد. بنابراين، فرزند انسان در عالي‌ترين نظام جسمي و رواني آفريده مي‌شود و به صورت طبيعي با تولد، در دهليز تبديل شدن به بدترين موجود قرار مي‌گيرد و با باورهاي پايه و عمل‌هاي خود (هر نوع عملي) به آن سو حركت مي‌كند كه از آن به حركت به سوي اسفل سافلين ياد مي‌شود و نقطة نهايي آن همان اسفل سافلين است. اين بيان همان مطلبي است كه در سورة عصر آمده است. در آنجا خداوند مي‌فرمايد انسان به طور طبيعي به‌گونه‌اي است كه هر آن گمراه و گمراه‌تر مي‌شود و يا هر آن سرمايه خود را از دست مي‌دهد. معناي آيه اين است كه آدمي هر آن از جايگاهي كه براي آن آفريده شده است، فاصله مي‌گيرد. او از خود وجودي پديد مي‌آورد كه بيشترين فاصله را با جايگاه واقعي او دارد. وقتي ايمان به خداوند مي‌آورد و عمل صالح انجام مي‌دهد، به همان ميزان به طرف جايگاه اصلي خود گام مي‌نهد و بدين وسيله حركت در مسير اسفل سافلين را تغيير مي‌دهد و حركت در مسير متناسب با خودش را كه مقام خليفة‌اللهي است، آغاز مي‌كند.


مرحوم علامه طباطبائي دربارة آيات سورة تين مي‌گويد:


آية‌ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ... جواب چهار سوگند است و منظور از «خلق كردن انسان در احسن تقويم» يعني تمامي وجود انسان و همة شئونش مشتمل بر تقويم است. معناي «تقويم انسان» آن است كه او را داراي قوام كرده باشند و «قوام» عبارت است از هر چيز و هر وضع و هر شرطي كه ثبات و بقايش نيازمند بدان است و منظور از كلمة انسان جنس انسان است. پس جنس انسان به حسب خلقتش داراي قوام است. نه تنها داراي قوام است، بلكه به حسب خلقت داراي بهترين قوام است. از اين جمله و جملة بعدش كه مي‌فرمايد: «ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ إِلاَّ الَّذِينَ» استفاده مي‌شود كه انسان به حسب خلقت طوري آفريده شده كه صلاحيت دارد به رفيع اعلي عروج كند و به حياتي خالد در جوار پروردگارش و به سعادتي خالص از شقاوت نائل شود. اين به خاطر آن است كه خدا او را به جهازي مجهز كرده كه مي‌تواند با آن علم نافع كسب كند. همچنين ابزار و وسايل عمل صالح را هم به او داده است. اين آيه و آيات ديگر از اين قبيل، دلالت مي‌كند بر اينكه مقام انسان مقام بلندي است و مدام مي‌تواند به وسيلة ايمان و عمل صالح بالا رود و اين از ناحية خدا عطايي است قطع ناشدني، و خدا آن را پاداش خوانده است.46


رمز پيوند ايمان و عمل


اين رمز همان معنايي است كه در نظرية خود تحقق‌دهي ديني بر آن تأكيد مي‌شود. ذات آدمي با انتخاب باورهاي پايه، نوع انرژي را انتخاب مي‌كند كه مي‌تواند در درون ذات قرار گيرد. با عمل كردن به باورهاي پايه، آن انرژي را در درون ذات جاي مي‌دهد و بدين وسيله ذات خود را مي‌سازد. آياتي مانند آيات سورة عصر و تين نيز سير طبيعي انسان را بعد از استقرار در اين جهان ترسيم مي‌كنند. مطلب اين است كه انسان در ارتباط با اين جهان، با عمل و انتخاب‌هاي خود، از حال فطري خود به سوي پايين‌ترين جايگاه انساني كه همان اصيل‌پنداري جهان مادي، تلاش براي به دست آوردن آن و غفلت از امور ماورائي، انواع اختلالات جسمي و رواني و مشكلات اخلاقي و رفتاري مي‌باشد، حركت مي‌كند. تمام اين عمل‌ها، در خواب و بيداري آدمي را به سوي آن اسفل سافلين پيش مي‌برد و هر كدام واقعيت انسان را دگرگون مي‌سازد؛ تا اينكه در دم مرگ به بدترين موجود تبديل خواهد شد. انسان اين گام‌ها را پيوسته با ايمان آوردن به چيزي و عمل كردن به آن و (انكار) كفرورزي به امور ديگر و اجتناب از آنها برمي‌دارد. اين باورهاي پايه، و عمل به آنها از آن جهت فرد را به اسفل سافلين سوق مي‌دهند كه باورهاي پايه واقعي نبوده و روزبه‌روز آدمي را از واقعيت انساني دورتر مي‌كنند. در اين ميان، اگر آدمي باورهاي پاية خود را درست كند و آن واحد ايماني را بپذيرد و به آن عمل كند كه با واقعيت انطباق دارد، حركتش به سوي كمال و اعلي عليين آغاز مي‌شود. اين باور پايه شامل ايمان به خدا و عمل به لوازم‌ آن و كفرورزي به امور مخالف آن و اجتناب از آنهاست.


ركن سوم: انكار(كفرورزي) باورهاي پايه‌اي كه با باورهاي پاية سلامت‌بخش به نحوي مخالف است


ركن سوم نظرية‌ خود تحقق‌دهي ديني، كفرورزي يا انكار مقابل و لوازم آن چيزي است كه فرد به آن ايمان دارد. اين همان معنايي است كه از آياتي فهميده مي‌شود كه افراد را از طرفي به ايمان و عمل صالح دعوت مي‌كند و از طرف ديگر به كفرورزي به طرف مقابل و اجتناب از آن تأكيد مي‌كند. مثلاً در آيه (بقره: 256) سورة بقره خداوند مي‌فرمايد: «اگر كسي به طاغوت [بت و شيطان، و هر موجود طغيانگر] كافر شود و به خدا ايمان آورد، به دستگيره محكمي چنگ زده است، كه گسستن براي آن نيست. اين به آن دليل است كه انسان از لحاظ ذاتي به گونه‌اي است كه نمي‌تواند به يك چيز و طرف مقابل آن ايمان داشته باشد، اگر به چيزي ايمان داشته باشد، به طرف مقابل لاجرم كافر است. اين همان مطلبي است كه خداوند در آية چهار سورة احزاب بر آن تأكيد مي‌كند. در اين آيه مي‌خوانيم كه خداوند در درون هيچ كس دو قلب و دو نفس قرار نداده است.47 به اين معنا كه آدمي نمي‌تواند به دو امر متناقض ايمان داشته باشد و به هر دو عمل كند. مي‌توان گفت با توجه به آية سورة بقره، كفرورزي به امور نادرست در حركت رواني انسان بايد قبل از ايمان به امر صحيح تحقق يابد. در سورة زمر آيه 17 نيز اجتناب از طاغوت بر انابه و بازگشت به سوي خدا مقدم شده است. اين آيات، واقعيت روان آدمي را نشان مي‌دهند كه اولاً روان در دهليز ايمان حركت مي‌كند نه علم و نه حتي باور صرف؛ ثانياً ايمان بدون عمل كارايي ندارد؛ ثالثاً ايمان وقتي تحقق پيدا مي‌كند كه نسبت به طرف مقابل، آن كفرورزي وجود داشته باشد و رابعاً به امري كه فرد كفر ورزيده هرگز عمل نكند.


سورة كافرون و داستاني كه دربارة شأن نزول آن آمده است، بر اين معنا دلالت مي‌كند. در آغاز دعوت پيامبر گرامي اسلام وقتي مشركان اصرار پيامبر بر دعوت مردم به دين توحيدي را ديدند، از او چنين درخواست كردند كه اي محمد! بيا خدايانمان را روي هم بريزيم؛ ما خداي تو را بپرستيم و تو خدايان ما را. در نتيجه غائله و كدورت بين ما برطرف شود. همه در پرستش معبودها مشترك باشيم. بالاخره يا معبود ما حق است و يا معبود تو. اگر معبود ما حق و صحيح‌تر بود، سر تو بي كلاه نمانده، و از عبادت آنها حظي برده‌اي و اگر معبود تو حق و صحيح‌تر از معبود ما باشد، سرما بي‌كلاه نمانده، از پرستش او بهره‌مند شده‌ايم. در پاسخ اين پيشنهاد، خداي تعالي اين سوره را نازل كرد كه «بگو هان گروه كفرپيشه! من نمي‌پرستم آنچه را كه شما مي‌پرستيد و شما هم نخواهيد پرستيد آنچه را من مي‌پرستم. من نيز براي هميشه نخواهم پرستيد آنچه را شما مي‌پرستيد و شما هم نخواهيد پرستيد آنچه را من مي‌پرستم. دين شما براي خودتان و دين من براي خودم.48


انكار و كفرورزي نسبت به باورهاي پاية نادرست و بيماري‌زا، يكي از اركان در نظرية خود تحقق‌دهي ديني است. وقتي ساليان دراز انسان‌ها چنين فكر مي‌كردند كه زمين مركز منظومة شمسي است، به صورت ضمني غير اين را انكار مي‌كردند. به همين دليل، وقتي گاليله اظهار كرد خورشيد مركز منظومة شمسي است و زمين به دور خورشيد مي‌چرخد، او را به دادگاه كشاندند و او از ترس، توبه‌نامه‌اي را قرائت كرد.49 مقاومت در برابر فكر گاليله، فقط به آن دليل نبود كه آنها نمي‌دانستند زمين به دور خورشيد مي‌چرخد، بلكه به آن دليل بود كه ايمان داشتند خورشيد به دور زمين مي‌چرخد و غير آن چيز ديگري نيست.


ركن چهارم : اجتناب كردن از امر نادرست


ركن چهارم نظرية‌ خودتحقق‌دهي ديني، اجتناب كردن و عمل نكردن به باورهاي پاية نادرستي است كه فرد سال‌ها به آنها عمل مي‌كرده است. اگر فردي به امر نادرست هم عمل كند، ديگر نمي‌توان گفت كه او ايمان دارد. به همين دليل، كسي كه به خدا ايمان دارد و به خواسته‌هاي او عمل مي‌كند، بايد به غير خدا كه در قرآن از آن به طاغوت تعبير شده است، كفر بورزد. در قرآن كريم مي‌خوانيم: «و كساني كه از عبادت طاغوت پرهيز كردند و به سوي خداوند بازگشتند، بشارت از آنِ آنهاست؛ پس بندگان مرا بشارت بده»!(زمر: 17) اين امر بدان جهت است كه ايمان به خدا با تأييد بت و گام برداشتن در مسير آنها جمع نمي‌شود. اين جمع نشدن به خاطر ماهيت خود ايمان و انتخاب يك باور پايه به عنوان باور پاية درست است؛ زيرا روان نمي‌تواند به دو امر متناقض به‌طور همزمان ايمان داشته باشد.


بر اساس نظرية خودتحقق‌دهي ديني، ايمان‌آوري به باورهاي پايه ـ عمل به باورهاي پايه و كفرورزي(انكار) باورهاي پاية نادرست ـ اجتناب، در هم تنيده‌اند و پيوسته و در هر لحظه همة انسان‌ها با همين مكانيزم در حال تحقق‌بخشي خود هستند. با همين فرايند شاكلة خود را مي‌سازند كه مي‌توان آن را مترادف با شخصيت در نظر گرفت. به همين دليل خداوند مي‌فرمايند: «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ»، «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعي» ؛ «كُلٌّ يَعْمَلُ عَلي شاكِلَتِهِ» و آيات ديگر كه دلالت مي‌كنند آدمي هر آنچه را در درون خود دارد، خود به وجود آورده است. بر اساس اين نظريه، وزن وجودي هر فردي در همة ابعاد اعم از معنوي، عقلاني، اخلاقي ، خلقي و ... به دقت برابر با عمل‌هايي مي‌باشد كه تا همان لحظه انجام داده است؛ مانند يك تساوي رياضي بدون كم و زياد.


نظريه خودتحقق‌دهي ديني و بيماري‌هاي رواني: بيماري‌هاي رواني كه در كتاب‌هاي روان پزشكي و آسيب‌شناسي رواني توصيف شده‌اند، حالت‌ها و ويژگي‌هاي روان‌هاي تغييريافته‌اي هستند، كه در فرايند ايمان‌آوري ـ عمل و كفرورزي‌ ـ‌ اجتناب به وجود آمده‌اند و ويژگي‌هاي ذكر شده برخي نمودهاي آشكار آنها مي‌باشند؛ تغييري كه خود افراد با تمام اراده و خواسته در خود پديد آورده‌اند. بنابراين، فردي را كه ما با توجه به معياري خاص افسرده مي‌ناميم، او در زماني خاص، باورهاي پاية خاصي (افسرده ساز) را به مثابه باورهاي پاية صحيح پذيرفته و به آنها عمل كرده است و چنان تغيير همه‌جانبه‌اي در خود پديد آورده كه ما در لحظة مراجعه به او افسرده مي‌گوييم. اين فرد با ايمان‌آوري به باورهاي پاية افسرده‌ساز، به باورهاي پاية شادي‌بخش و نشاط‌آور كفر ورزيده و از آنها اجتناب مي‌كند.


نظريه خود تحقق‌دهي ديني و تغييرات روان: بر اساس نظرية خودتحقق‌دهي ديني، روان پيوسته خود را تغيير مي‌دهد و ويژگي گذشته را از بين مي‌برد و ويژگي نو در مسير رواني گذشته و يا جديد به وجود مي‌آورد. او بدين‌وسيله تا دم مرگ به همان شكلي كه ايمان مي‌آورد، ذات خود را مي‌‌سازد و با مرگ، خود را به همان شكلي كه ساخته است، تحويل خالق مي‌دهد؛ «انسان با تلاش و رنج به سوي پروردگارش مي‌رود و در نهايت او را ملاقات خواهد كرد».(‌انشقاق: 6)


چنان‌كه ملاحظه مي‌شود، در نظرية خودتحقق‌دهي ديني، عمل‌هاي فرد، پيوسته او را تغيير مي‌دهند. هر بار كه فرد عملي را اراده مي‌كند، آن را شروع مي‌كند و به پايان مي‌برد، ذاتش در مسير باورهاي پاية فعال قدري تغيير مي‌كند. بنابراين، ميزان مشكل هر فرد به تعداد عمل‌هايي بستگي دارد كه با واحدهاي ايماني ناصحيح انجام داده است. هر قدر بيشتر عمل كرده باشد، روان او بيشتر دگرگون شده است.


درمان در طرح خود تحقق‌دهي ديني: در نظرية خودتحقق‌دهي ديني، درمان يعني دگرگون‌سازي ذات آدمي در همة ابعاد رواني و جسمي. در اين نظريه، هر ناهنجاري رواني، همواره با تغييرهاي رواني آغاز مي‌شود؛ روان تغيير‌يافته، بدن و مغز را متناسب با خودش عوض مي‌كند. بنابراين، درمان نيز بايد از فعاليت‌هاي رواني آغاز شود و تا پايان، رواني باقي بماند. در مسير درمان و كوتاه شدن راه، هر كمك جسمي نيز كه مناسب تشخيص داده شود، بايد به كمك درمان رواني بيايد. اين امر با توجه به تعلق روان به بدن، به‌ويژه مغز مي‌باشد كه دگرگون‌سازي مغز به هر شكل، تغييرهايي را در حالت‌هاي روان پديد مي‌آورد. بي‌ترديد، برخي حالت‌هاي پديد آمده به بيمار كمك مي‌كنند تا بهتر بتواند فعاليت‌هاي روان‌درماني خود را انجام دهد (به باورهاي پايه جديد عمل كند) و در نتيجه در مسير دلخواه گام بردارد. به طور خلاصه، موادي كه امروزه به صورت قرص و كپسول تهيه مي‌شوند و يا هر دگرگون‌سازي بدني ديگر در اين طرح، در نهايت به عنوان كمك درمان در نظر گرفته مي‌شوند، نه درمان.


تقسيم باورها در نظرية خودتحقق‌دهي ديني


الف) انواع باورهاي پايه: باورهاي پايه در يك تقسيم به سه دسته تقسيم مي‌شوند:


1. باورهاي پاية علمي: آن دسته از قضاوت‌هايي هستند كه فرد بر اساس آگاهي خود دربارة يك موضوع ارائه مي‌كند. همان قضاوت‌هايي كه متخصص از جايگاه متخصص به منزلة اطلاعات خود به ديگران عرضه مي‌كند. براي مثال، ما وقتي به متخصص تغذيه مراجعه مي‌كنيم، او از اطلاعات خود استفاده مي‌كند و دستورالعمل غذايي به ما مي‌دهد. مراد ما از قضاوت‌هايي كه جهت روان را معين مي‌كنند، اين دسته از قضاوت‌ها نيست. اين قضاوت‌ها همان‌هايي هستند كه بر آنها شناخت اطلاق ‌مي‌شود‌‌. بله، اگر دستورالعمل داده شده را اولاً مراجع بپذيرد؛ ثانياً مراجع درست وقتي كه مي‌خواهد نوع غذاي خود را انتخاب كند و بخورد، دستورالعمل را فعال كند و به عنوان قضاوت صحيح قصد عمل به آن را داشته باشد، قضاوت علمي به قضاوت عملي و باور پاية فعال تبديل مي‌شود. چه بسا متخصص در اين دستورالعمل به مراجع بگويد نوشابه نخور، ولي خودش هرگز به آن ايمان نداشته باشد و به آن عمل نكند.


2. باورهاي پاية منطقي: برخي از قضاوت‌ها را بر اساس استدلال و نتايج منطقي به دست مي‌آوريم و بر پاية آنها دليل مي‌آوريم. شايد ساعت‌ها براساس همين قضاوت‌ها بحث كنيم. در طرح خودتحقق‌دهي، مراد از قضاوت‌هاي جهت‌دهندة روان، اين دسته از قضاوت‌ها نيز نمي‌باشد. فرض كنيد روان‌شناسي يك ساعت دربارة مصرف سيگار، مضرات آن و خسارت جسمي و رواني و پيامد‌هاي آن سخنراني كند؛ اين مجموعة اطلاعات كه روان‌شناس در اختيار شنوندگان مي‌گذارد، در مجموع قضاوت‌هاي علمي و منطقي روان‌شناس دربارة مصرف سيگار را مي‌سازد. كم نيستند روان‌شناساني كه با وجود چنين سخنراني‌هايي، خود نيز سيگار مي‌كشند. مراد ما از قضاوت‌هايي كه جهت حركت روان را تعيين مي‌كنند، اين قضاوت‌ها نيستند، بلكه قضاوت‌هاي عملي و يا باورهاي پايه را مد نظر داريم.


3. باورهاي پاية فعال يا قضاوت‌هاي عملي: از ميان تمام قضاوت‌هايي كه فرد دربارة خود، ديگران و رويدادهاي خارجي دارد، برخي از آنها را به صورت گزينشي به منزلة باور صحيح در هنگام عمل فعال مي‌كند. اين قضاوت‌ها در وقت ارادة عمل خارجي يا ذهني با شروع عمل، هنگام عمل و تا پايان عمل فعال مي‌مانند؛ شايد خودِ فرد به وجود اين‌گونه قضاوت‌ها توجه نداشته باشد. مثال روان‌شناس مزبور را به ذهن آوريد. روان‌شناس در ميان جمعيت شنونده، از قضاوت‌هاي علمي خود استفاده مي‌كند؛ زيرا وقت عمل واقعي با سيگار نيست. همين‌كه وقت عمل واقعي، يعني زماني كه او مي‌تواند سيگار بكشد و يا نكشد فرا رسد، يك‌باره اين باور پايه فعال مي‌شود: «يك نخ سيگار بكشم تا قدري سرحال شوم». بر اساس نظرية خودتحقق‌دهي ديني، اين قضاوت (سيگار همين الان «در وقت كشيدن» مرا سر حال مي‌كند)، يا واحد ايماني يا باور پايه، جهت حركت روان روان‌شناس را نسبت به سيگار تعيين مي‌كند، نه آن قضاوت‌هايي كه در سخنراني خود در اختيار ديگران گذاشت. همين باور پايه پيوسته و با سرعت تمام با عمل خارجي فرد كه همان دست بردن به طرف جيب، بيرون آوردن سيگار و روشن كردن و كشيدن و بيرون دادن دود آن به نحو خاص مي‌باشد، به درون شخصيت وارد مي‌شود و روان را تغيير مي‌دهد. به اين معنا كه روان و بدن روان‌شناس مذكور با هر تعاملي با سيگار به اين ماده و حالي را كه ايجاد مي‌كند، وابسته‌تر مي‌شود. اين قضاوت، همان باور پايه واقعي فرد است. بنابراين، ما در تلاش براي تغيير افراد، باورهاي پاية فعال آنها را تغيير مي‌دهيم و از آنها مي‌خواهيم به جاي قضاوت‌هاي قبلي كه با عمل به آنها بيمار شده‌اند، در وقت عمل قضاوت جديد را فعال كنند و با تمام قدرت به آنها عمل كنند، تا روان در مسير سلامت گام بردارد. تفاوت‌هاي فردي، با عمل كردن به همين باورهاي پاية متفاوت به وجود مي‌آيند. مسير سلامت روان و بيماري رواني، توسط اين دسته از قضاوت‌ها رقم مي‌خورد. اين در حالي است كه بسياري از ما در قضاوت‌هاي علمي و منطقي با هم شباهت داريم. براي مثال، تمام متخصصان در رشته‌هاي علمي همسان را در نظر بگيريد. اين افراد با اينكه قضاوت‌هاي علمي و منطقي بسيار شبيه به همديگر دارند، ولي از لحاظ شخصيتي در جهان فردي و حرفه‌اي و خانوادگي خود، بسيار متفاوت هستند. فرد مبتلا به وسواس ـ ناخودداري نيز در بسياري از قضاوت‌هاي منطقي و علمي همانند افراد عادي مي‌باشد. ولي باورهاي پايه و يا قضاوت‌هاي عملي او دربارة موضوعاتي كه به وسواس ـ ناخودداري مبتلا است، با باورهاي پاية افراد عادي تفاوت دارد. اين امر وقتي وضوح بيشتري مي‌يابد كه يك عالم دين خود در طهارت و نجاست، نماز و وضو و غسل دچار وسواس ـ ناخودداري مي‌شود و خيال مي‌كند به دين عمل مي‌كند؛ زيرا فرض بر آن است كه عالم دين تمام يا بيشتر شناخت‌ها و قضاوت‌هاي علمي و منطقي صحيح دربارة امور مزبور را دارد.


ب) انواع باورهاي پاية فعال يا قضاوت‌هاي عملي: اين باورها خود بر چند دسته تقسيم مي‌شوند:


1. باورهاي پاية واقعي: قضاوتخ‌هايي هستند كه بر واقعيت خارجي انطباق دارند. همان باور پايه كه بر روي روان فعال مي‌شود، واقعيت خارجي نيز همان‌گونه است و اگر بر زبان جاري مي‌شوند، مي‌توان آنها را گزارة صحيح ناميد. براي نمونه، اگر فرد قضاوت عمليش دربارة خودش اين باشد كه «من مي‌توانم رانندگي ياد بگيرم»، دربارة آب فكر كند كه «آب به محض اينكه به بدن برسد آن را خيس مي‌كند»، و يا دربارة ديگران قضاوت عمليش اين باشد كه «افراد همه مثل من و بندة خدا هستند»، چنين قضاوت‌هاي واقعي هستند. اگر كسي همه يا بيشتر باورهاي پايه يا قضاوت‌هاي عمليش واقعي باشند، او روزبه‌روز با عمل به آنها به فردي واقعي‌تر، منطقي تر و سالم‌تر تبديل ‌مي‌شود‌‌. چنين فردي مشكل رواني را تجربه نخواهد كرد و روزبه‌روز سالم‌تر ‌مي‌شود‌‌.


2. باورهاي پايه توهمي: قضاوت‌هايي هستند كه ريشه در خارج دارند، ولي به صورت نادرست و تحريف شده به خارج نسبت داده مي‌شوند. توهم خروج ادرار، كثيف بودن و نجس بودن برخي از جاها مانند دستگيره‌هاي درب و غير آن، از اين نوع قضاوت‌ها هستند. فردي كه در وقت عمل اين باورهاي پايه به ذهنش مي‌آيند، تأييد مي‌شوند و به آنها عمل مي‌كند، به تدريج توهم زده ‌مي‌شود‌‌ و آرام آرام در چنبرة توهمات گرفتار ‌مي‌شود‌‌ و چه بسا تا حد روان‌پريشي پيش برود.50


3. باورهاي پاية هذياني: باورهاي پايه‌اي هستند كه ريشة خارجي ندارند و فقط در ذهن فرد مي‌آيند؛ نظير همان كه در مبتلايان به اسكيزوفرني51 به چشم مي‌خورد. اين افراد به تدريج به همان كساني تبديل مي‌شوند كه عامة مردم به آنها ديوانه مي‌گويند.52


4. باورهاي پاية ترديد‌آميز: قضاوت‌هايي مانند «اگر ميكروب‌ها وارد بدنم شوند و مرا بيمار كنند؛ شايد دستم نجس مانده باشد، معلوم نيست افراد دربارة من چه چيزي به ذهنشان مي‌آيد و اگر زلزله بيايد»، باورهاي پايه ترديدآميز هستند. اگر اين باورهاي پايه زماني از روان صادر شوند كه براي فرد يقين به طرف مقابل اين احتمالات ضرورت دارد، موجب اضطراب مي‌شوند و وسواس‌ها و يا ناخودداري‌ها را به وجود مي‌آورند. اضطراب اولاً و بالذات زاييدة اين دسته از باورهاي پايه مي‌باشد كه فرد با عمل به آنها به تدريج روان مضطرب را ايجاد مي‌كند؛ همان حالت هيجاني كه ما آن را به عنوان حالتي نامطلوب در خود مي‌يابيم، معمولاً برايمان معلوم نيست كه از كجا در درون روان قرار گرفته است.


5. باورهاي پاية قاطعانه: باورهاي پايه‌اي مانند «من مي‌توانم درس بخوانم؛ دستم تميز است؛ هيچ كسي مرا ارزيابي نمي‌كند؛ من سخنرانيم را به خوبي انجام مي‌دهم» باورهاي پايه‌اي هستند كه قاطعانه در وقت عمل صادر مي‌شوند. اين باورهاي پايه روان را در مسير آرامش قرار مي‌دهند. آرامش جزو ذات اين دسته از باورهاي پايه مي‌باشد و با عمل كردن به آنها روان آرام به وجود مي‌آيد كه در همة فضاها با آرامش كار خود را انجام مي‌دهد. بنابراين، در روش درمانگري خودتحقق‌دهي ديني، درمان‌گر در طول دورة درمان تلاش مي‌كند از تعداد باورهاي پايه ترديدآميز، توهم‌آميز و هذياني كاسته و به باورهاي پايه واقعي‌ و قاطعانه بيفزايد.


مؤلفه‌هاي يك باور پايه و يا قضاوت عملي: باور پايه، تركيبات يا مؤلفه‌هايي دارد كه با عمل كردن به تمامه در درون ذات جاي مي‌گيرند. برخي از اين ابعاد آشكار و برخي كاملاً پنهان و ناهشيار هستند. وقتي فرد به باور پايه عمل مي‌كند، تمام انرژي آن در درون ذات قرار مي‌گيرد.


ابعاد آشكار و پنهان يك واحد ايماني


1. اولين و آشكارترين بعد يك باور پايه، همان بعد حكايتي مي‌باشد كه حاكي از هست‌ها و نيست‌ها و بايدها و نبايدها به صورت شناختي است. اين بعد است كه در قالب جملاتي مانند «من با هوش هستم؛ شايد نمره نياورم؛ شايد آلوده باشد در نتيجه من اجتناب مي‌كنم؛ فلاني فرد لاابالي است» اظهار مي‌شوند. اين بعد همان است كه در وقت عمل بيشترين توجه به آن وجود دارد. به همين دليل، مي‌توان گفت فرد از بقيه و مهم‌ترين ابعاد باور پايه به طور كلي غافل است.


2. بعد هيجاني كه بسيار مخفي است و هر باور پايه آن را در ذات خود دارد. اين هيجان همان حالت‌هايي نظير اضطراب و آرامش است كه از تركيبات اصلي باور پايه هستند، اما فرد در وقت عمل به آنها توجه ندارد. اگر باور پايه را به سيم برق تشبيه كنيم، بايد بگوييم هر باور پاية رويين و پوشش آشكاري دارد كه همان بعد حكايتي آن است. در درون اين پوشش، بعدي عاطفي نهفته است كه آن هم يكي ديگر از تركيبات باور پايه است. به عبارت ديگر، وقتي يك باور پايه روي پهنة هشيار روان مي‌آيد، جهت حكايتي و عاطفي خاص پيدا مي‌كند كه از همديگر جدايي‌ناپذيرند و از تركيبات واحد ايماني فعال هستند. براي نمونه، يك باور پاية توهم‌آميز، فاصله گرفتن تدريجي از واقعيت را در پي خواهد داشت؛ باور پاية ترديد‌آميز اضطراب را در دل خود دارد و باور پاية قاطعانه، آرامش و پرور‌ش تدريجي روان آرام را به دنبال دارد.


3. بعد انگيزشي: همان بعدي از باور پايه است كه بعد از صادر شدن از روان، با انجام يك مقايسه، موجب انجام برخي اعمال مي‌شود. براي مثال فرد وقتي ايمان مي‌آورد كه شايد دستگيرة درب نجس باشد، تجربة «پس به دستگيره با دست خيس دست نزنم» در درونش نمودار مي‌شود. اين همان چيزي است كه در فلسفه از آن به قضاياي ضرورت بالقياس ياد مي‌شود.


4. خلقي: ابعادي مانند شادي، غم، رضايت و نارضايتي از خود، كه بر اثر باور پايه در درون فرد به وجود مي‌آيند. اين‌ها نيز به تركيبات ديگر باورهاي پايه فعال هستند و با عمل به باور پايه در درون ذات آدمي جاي مي‌‌گيرند.


5. ابعاد ناآگاهانة باورهاي پاية فعال: از مهم‌ترين ابعاد يك باور پايه، همان چيزهايي است كه فرد به آنها آگاهي ندارد. اموري مانند ناآگاهي از اينكه باور پاية فعال،‌ هر آن در درون ذات قرار مي‌گيرد و فرد را مي‌سازد. هر باور پايه يك سر به خارج دارد و ته آن به ذات بسته است كه با عمل به خود ذات افزوده مي‌شود. فرد اگر به اين امور و غير آن توجه داشته باشد، ديگر نمي‌گويد نمي‌دانم؛ چرا اينجور شده‌ام؟ زيرا هشيار و ناهشيار، بلكه همة ابعاد وجودي ما ساختة دست خودمان هستند، ولي ما مي‌پنداريم نيرويي مادي يا غيرمادي خارج از اراده و خواست ما چيزي را در درون ما قرار مي‌دهد. اين امور همه با هم و بسياري امور ديگر به وسيلة عمل‌هاي فرد در درون شخصيت جاي مي‌گيرند. فرد با هر بار عمل كردن به هر باور پايه، همان باور پايه را در درون خود جاي مي‌دهد و بدين وسيله خود را عوض مي‌كند و به ذاتي ديگر تبديل مي‌كند. در فرايند تغييردهي، تمام ارگانيزم در بعد رواني به منزلة علت و جسم به عنوان معلول عوض ‌مي‌شود‌‌. هر قدر تغييرهاي روان بيشتر باشد، بدن هم به همان نسبت دگرگون ‌مي‌شود‌‌ و به بدني متناسب با روان تغييريافته تبديل ‌مي‌شود‌‌.


نگاه خودتغييري به اين معنا كه هر كس خودش نحوة وجود خود را مي‌سازد و نقطة شروع آن باورهاي پايه است كه در درون فرد تحقق مي‌يابد، ظاهراً رويكرد اديان الهي به‌ويژه دين اسلام به انسان مي‌باشد. اين رويكرد را در برخورد دين اسلام به‌ويژه قرآن، پيامبر گرامي اسلام و امامان معصوم‰ مي‌توان يافت. اگر به دقت به قرآن توجه كنيم، در مي‌يابيم كه اين كتاب آسماني تلاش مي‌كند در قدم اول به افراد شناخت صحيح بدهد؛ زيرا مقدمه براي باورهاي پايه هستند؛ شناخت‌ها را به ايمان و باورهاي پايه و قضاوت‌هاي عملي تبديل كند. سپس از افراد مي‌خواهد با تمام وجود به باورهاي پايه عمل كنند. به نظر مي‌رسد مادة قول در آياتي مانند «الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ(بقره: 156)؛إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ(فصلت: 30)؛ وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ(بقره: 154)» به همين باورهاي پايه و قضاوت‌هاي انسان‌ها اشاره دارد كه در ضمير افراد انسان در مورد رويداد‌ها نقش مي‌بندد كه با صِرف شناخت تفاوت دارد. خداوند افراد انسان را چنان هدايت مي‌كند كه باورهاي پاية صحيح و مطابق با واقع را در درون خود جاي دهند؛ بطوري كه آنها را درون‌سازي كرده و با عمل به اين قضاوت‌ها از خود انساني بسازند كه با اهداف عالم هستي كه اهداف خداوند از خلقت مي‌باشد، منطبق شوند.53


نتيجه‌‌هاي نهايي نظريه


1. حركت روان به معناي شروع تغيير مسير و نوع انرژي روان، با شناخت به معناي دانستن و رمزگرداني و ميزان توجه آن‌گونه كه شناخت‌گرايان مي‌گويند54 آغاز نمي‌شود. شناخت به همراه شرايط زيستي، خانوادگي، فرهنگي، مقدمة گرايشي رواني قرار مي‌گيرد كه به صورت نسبت‌دهي خارجي و عيني براي فرد بروز مي‌كند و در قالب جملاتي مانند: «خدا وجود دارد؛ پدرم مهربان است؛ شايد دستم نجس باشد بروز مي‌كند».


2. اين گرايش رواني بر اثر يك مواجهة واقعي پديد مي‌آيد و همان چيزي است كه در منابع اسلامي از آن به ايمان تعبير مي‌شود. نوع انرژي كه بايد در درون روان قرار گيرد، با پيدايش باور پايه بر روان پديدار مي‌شود. به همين دليل، اولين قدم براي پذيرش انسان در زمرة دين اسلام، ايمان‌آوري است نه دانستن و آگاهي يافتن. خداوند در سورة بقره دربارة اهل كتاب مي‌گويد: «اهل كتاب هم‌چنان كه فرزندان خود را مي‏شناسند، او (پيامبر اسلام) را مي‏شناسند، ولي گروهي از ايشان در عين آگاهي، حقيقت را پنهان مي‏دارند».55 همچنين در سورة انعام مي‌فرمايد: «اهل كتاب او (پيامبر اسلامˆ) را چنان مي‏شناسند كه فرزندان خود را، ولي اينان به خود زيان مي‏رسانيدند و ايمان نمي‏آورند».56 اين آيه به روشني بيان مي‌كند كه دانستن صِرف، هرگز مساوي با ايمان نيست.


3. ايمان آوري و باور قطعي نيز به خودي خود اثري در تغييرات ذات ندارد، بلكه اين عمل خارجي است كه انرژي و مادة خاص باور پايه را در درون ذات قرار مي‌دهد.(كهف: 30) باور پايه همانند آبشخور يا منبع خاص آبي است كه فرد انتخاب مي‌كند و عمل به منزلة پمپ يا تلمبه‌اي است كه آب مورد نظر را در درون مخزن وجود قرار مي‌دهد. تا فرد عمل نكند، هيچ‌گونه دگرگوني در درون او ايجاد نمي‌شود. با هر بار عمل‌كردن، ميزان دگرگوني بيشتر مي‌شود تا سازمان‌يافتگي در درون روان به وجود مي‌آيد. اين شعار اديان الهي، به‌ويژه دين اسلام است.


4. چون جهت‌گيري روان تنها با ايمان‌آوري آغاز مي‌شود، تلاش براي تغيير شناخت‌هاي افراد در بسياري از اختلالات57 بلكه امور عادي مانند باورهاي ديني اثر چنداني ندارد؛ زيرا هر كدام براي نحوة ادراك و عمل خود ده‌ها دليل و برهان دارند. تكثرگرايي و باور به درستي همة باورها حتي امور متعارض، از همين توهم ناشي شده است كه چه بسا دو شناخت متعارض يا دو دين متفاوت، درست باشند.58 به همين دليل، توجه صِرف به شناخت و تكنيك‌هاي شناخت‌درماني صرف در نظرية خودتحقق‌دهي ديني اثر درماني چنداني ندارد.


5. آنچه در درون انسان تغيير مي‌كند، باورهاي پايه است. رفتار و عمل خارجي صرفاً نمود و به‌منزلة پمپي درون‌بر براي باورهاي پايه مي‌باشد. بنابراين، رفتار درمان‌‌گري اگر با تغيير باورهاي پاية فعال همراه نباشد، تغييري در فرد ايجاد نمي‌كند. به همين دليل، برخي از پژوهشگران مي‌گويند «مواجهه و جلوگيري از پاسخ، باورهاي پاية فرد را دربارة مواد آلوده، نحوة برطرف‌سازي آن‌ها و پيامد‌هاي وحشتناك تغيير مي‌دهد. تغيير باورهاي پايه و عمل كردن به آنها كه همان روبه‌رو شدن با واقعيت مي‌باشد، موجب تغيير حالت‌هاي روان مي‌گردد. رفتار درمان‌گر فكر مي‌كند تنها مواجهه و جلوگيري از پاسخ است كه رفتار مراجع را تغيير مي‌دهد.


6. همان‌طور كه مكتب شناختي، مكتبي غيركامل در تبيين تغييرهاي رواني انسان مي‌باشد، مكتب رفتارگرايي نيز بر پاية اصول صحيح بنا نشده است. تركيب اين دو نيز ـ يعني روش رفتاري شناختي كه به صورت تلفيقي نه بر اساس مكتبي خاص تركيب شده‌اند ـ مبين دگرگوني‌هاي رفتار انسان نمي‌باشد.


7. دگرگون شدن انسان، پيوسته در قالب ايمان‌آوري و عمل كردن بر اساس همان باور پايه رخ مي‌‌دهد. باور پايه نوع انرژي و مادة خام روان را تعيين مي‌كند و عمل، آن واحد انرژي را در درون ذات قرار مي‌دهد و با عمل‌هاي مكرر ذات را به شكلي خاص مي‌سازد.


8. انرژي برخي باورهاي پايه، سلامت‌بخش و انرژي برخي ديگر بيماري‌زا است. كسي كه به باورهاي پايه سلامت‌بخش عمل مي‌كند، به تدريج سالم و سالم‌تر مي‌شود. كسي كه به باورهاي پاية بيماري‌زا عمل مي‌كند، به تدريج بيمار مي‌شود. چنان‌كه خداوند در سورة مدثر آيه 38 مي‌فرمايد: «هر كس در گرو كاري است كه كرده است». همچنين در سورة بقرة آية 286 مي‌فرمايد: «نيكي‌هاي هر كس حاصل چيزي است كه خودش به دست آورده است و بدي‌هايش نيز حاصل كارهاي خودش مي‌باشد».


9. تمام حالت‌هاي رواني فرايند فعال‌سازي باور پايه خاص ـ عمل كردن به آنها، كفرورزي به باور پايه مخالف آن باور پايه و اجتناب از آن ـ حاصل مي‌شود. روان همين گونه ساخته مي‌شود و به تناسب، بدن و سيستم عصبي را تغيير مي‌دهد.


10. اختلال‌هاي رواني با همين فرايند به وجود مي‌آيند و بايد با همين فرايند نيز از بين بروند. به اين صورت كه مراجع بايد عملي معكوس را انجام دهد: به باورهاي پاية سلامت‌بخش ايمان بياورد؛ به آنها عمل كند و به باورهاي پايه وسواس‌آور كفر بورزد و از آنها اجتناب كند. در اين صورت، اختلال او از بين مي‌رود و حالتي جديد در روان سازمان مي‌يابد كه نمود آن حالت، همان رفتار عادي مي‌باشد.


11. اگر باورهاي پاية پديدآور اختلالات رواني، به‌ويژه اختلالات رواني شايع، به دقت شناسايي شوند و به همراه معرفي فرايند تغييرات روان، به والدين، مربيان، اساتيد و در برخي مقاطع تحصيلي به خود دانش‌آموزان آموزش داده شوند،‌ مسير صحيح در بهداشت روان و جلوگيري از ابتلاي افراد به اختلالات رواني طي خواهد شد.


12. حاصل آن كه تمام ديدگاه‌هاي موجود در تبين شكل‌گيري حالت‌هاي روان، پديد‌آيي شخصيت، بهداشت روان نظريه‌هاي كامل و همه‌جانبه‌اي نيستند. اين نظريه‌ها هر چند تبيين‌هايي در درون خود دارند و در عمل آثاري را بر جاي مي‌گذارند، واقعيت‌هاي روان را به صورت جامع بيان نمي‌كنند.


13. نظرية خودتحقق‌دهي ديني مي‌تواند شكل‌گيري حالت‌هاي روان را در همة ابعاد توجيه كند؛ براي بهداشت روان برنامه‌ريزي كند و در صورت پديد‌آيي اختلال، درماني همه‌جانبه براي برطرف‌سازي آن ارائه كند.




 


منابع


ـ نهج البلاغه، ترجمة علامه محمدتقي جعفري، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1379.


ـ جس فيست، گريگوري جي. فيست، نظريه‌هاي شخصيت، ترجمة يحيي سيدمحمدي، تهران، روان، ‎۱۳۸4.


ـ سبحاني، جعفر. اصالت روح از نظر قرآن، قم، توحيد، 1377.


ـ طباطبائي، سيدمحمدحسين، ترجمة تفسير ‌الميزان، ترجمة سيدمحمدباقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1363، ج 20.


ـ طباطبايي، سيدمحمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، قم، اسماعيليان، 1974، ج 20.


ـ طبرسي، فضل‌بن حسن، مجمع‌البيان، تهران، ناصر خسرو، 1380.


ـ كارور و شي‌ير، شخصيت، ترجمة‌ احمد رضواني، مشهد، آستان قدس رضوي، 1375.


ـ كليني، محمدبن يعقوب، الكافي في احاديث الشيعه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1362.


ـ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، تهران، دارالكتب السلاميه، 1362.


ـ مصباح، محمدتقي، آموزش فلسفه، قم، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامي، 1373، ج 2.


ـ مصباح، محمد‌تقي، معارف قرآن؛ خداشناسي، كيهان شناسي، انسان شناسي، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1376.


ـ مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1381، ج 27.


ـ واعظي، احمد، انسان از ديدگاه اسلام، تهران، سمت، 1377.


ـ ويل و ويلسون، وسواس و درمان آن، ترجمة سياوش جمال‌فر، تهران، ارسباران، 1385.


ـ يزدي، محمد، اسس ‌الايمان في‌القرآن، قم، نداء المهدي، 1376.


-Lawrence A.Pervin & Oliver P.John, Handbook of Personality:Theory and Research, New York, Tthe Guilfuilford Press, 1999.


-Davison Gerald C & Neale John M, Abnormal Psychology (eighthn edition); New York, John Wiley & Sons, Inc, ed8 2001, P. 7-19.


-Seligman. Martin E.P. and David Rosenhan, Abnormality, New York, W. W. Norton & Company, 1998. P. 2.


-Abramowitz Jonathan S, McKay Dean & Taylor Steven, Obsessive- Compulsive Disorder (subtypes and spectrum conditions). New York, Elsevier, 2008.


-American Psychiatric Association, Diagnostic and Statistical Manual of Disorders, Washington, APA, 1994.


-Kaplan, Harold I & Sadok, Benjamin J, Comprehensive Textbook of Psychiatry, IV; Baltimor; Williams & Wilkins, 1985.


-Bankart Peter C, Talking Cures: A History of Western & Eastern Psychotherapies, USA: Brooks / Cole Publishing Company, 2004.


-Jenike Michael A. & others, Obsessive–Compulsive Disorders; Practical Management, New York, Mosby Inc, 1998.


-Kaplan, Harold I, & Sadok, Benjamin J, Comprehensive Textbook of Psychiatry, IV; Baltimor, Williams & Wilkins, 1985.


-Robert G. Meyer and Paul Salmon, Abnormal Psychology, Boston: ALLYN AND BACON, ed2, 1988.


-Leahy Robert L, Cognitive Therapy Techiniques: A Practioner's Guide, New York, The Guilford Press, 2003.


-Kellogg , Ronald Thomas, Fundamentals Of Cognitive Psychology, Los Angeles, Sage Publications, 2007.


-Wulff, David M, Psychology Of Religion, Classic & Contemporary, New York, John Wiley & Sons, INC. 1997.


-Frank Joe, Bruno, Psychological Symptoms. New York, John Wiley & Sons, 1993.


-Peter Carruthers, The Nature of Mind: an Introduction, London, Routledge, 2004.


-Frank Jackson, Philip Pettit, and Michael Smith, Mind, Morality and Explanation: Slected Collaborations, Oxford, Clarendon Press, Oxford University Press, 2004.


-Hergenhahn, B. R, An Introduction to the History of Psychology California, Brooks, Cole Publishing. 1997.


-Mario Agusto Bunge and Ardila, Ruben, Philosophy of psychology, New York, Springer-Verlag, 1987.


-Cherie Goodenow O'Boyle, History of Psychology: a Cultural Perspective, London, Lawrence Erlbaum Associates, Publishers, 2006.


-Cicovacki, Predrag, Between Truth and Illusion: Kant at the Crossroad of Modernity, New York, Rowman & Littlefield Publishers, 2002


-Lawrence A.Pervin & ,Oliver P.John, Handbook of Personality:Theory and Research, P.  300. New York: THE GUILFORD PRESS, 1999. p. 300


-Davison Gerald C & Neale John M. Abnormal Psychology (eighthn edition); New York: John Wiley & Sons, Inc; (2001) p. 7-19.


-Bolota, David A. & Marsh, Elizabeth J, Cognitive Psychology, Key readings, New York, Psychology Press, 2004.


-Mclennan Gregor, Pluralism, Buckingham: Open University Press, 1995.




 




پي‌نوشت


* دانشجوي دكتري روان شناسي مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني€.


** استاد دانشگاه تهران. دريافت: 88/6/8 ـ تأييد: 88/8/17


1. Lawrence A.Pervin & ,Oliver P.John, Handbook of Personality:Theory and Research, P. 300.


2. Davison Gerald C & Neale John M, Abnormal Psychology, P.7-19.


3. سيدمحمد‌حسين طباطبائي، الميزان، ج 1، ص 52 / يزدي، اسس‌الايمان في القرآن، ص 12.


4. فضل بن حسن طبرسي، مجمع‌البيان، ج 13، ص 256.


5. Self- realization.


6. Seligman. Martin E.P., & Others, Abnormality, P. 2 \ Abramowitz Jonathan S, McKay Dean & Taylor Steven, Obsessive- Compulsive disorder (subtypes and spectrum conditions). PXVII.


7. Seligman. Martin E.P., & Others, Abnormality, P. 2 \ Davison Gerald C. & Others, Abnormal Psychology (eighthn edition), P. 7-19 \ American Psychiatric Association, Diagnostic and Statistical Manual of Disorders, P. 423 \ Kaplan, Harold I., & Sadok, Benjamin J., Comprehensive Textbook of Psychiatry P.  904 \ Bankart Peter C, Talking Cures: A History of Western & Eastern Psycholotherapies, P. 25.


8. Somatogenesis.


9. Hippocrates.


10. constipation.


11. Seligman. Martin E.P, & Others, Abnormality, P. 5 \ Davison Gerald C & Others, Abnormal Psychology (eighth edition), P. 7 \  Kaplan, Harold I, & Sadok, Benjamin J, Comprehensive Textbook of Psychiatry P. 904.


12. temperament.


13. constitutional types.


14. Kretschmer.


15. Sheldon.


16. Id.


17. Ego.


18. Super Ego.


19. Seligman. Martin E.P, & Others, Abnormality, P. 38 \ Davison Gerald C & Others, Abnormal Psychology (eighthn edition), P. 25-26 \ Jenike Michael A. & others. Obsessive – Compulsive Disorders; Practical Management, P. 203.


20. Kaplan, Harold I, & Sadok, Benjamin J, Comprehensive Textbook of Psychiatry, P. 906 \ Bankart Peter C, Talking Cures: A History of Western & Eastern Psycholotherapies, P. 113.


21. Seligman. Martin E.P, & Others, Abnormality, P. 56-60.


22. avoidance conditioning


23. drive reduction


24. Seligman. Martin E.P, & Others, Abnormality, P. 56-60.


25. Robert G. Meyer and Paul Salmon, Abnormal psychology, P. 202.


26. Operant.


27. Davison Gerald C & Others, Abnormal Psychology, P. 146-148 \ Jenike Michael A. & others. Obsessive - Compulsive Disorders; Practical Management, P. 203-204.


28. Leahy Robert L, Cognitive Therapy Techiniques: A Practioner's Guide, P. 1-2.


29. Kellogg , Ronald Thomas. Fundamentals Of Cognitive Psychology, P. 2.


30. Socratic.


31. Aristotle


32. Leahy Robert L, Overcoming Resistance in Cognitive Therapy, P.108-109.


33. Aaron T. Beck.


34. Simos Gregoris, Cognitive Behaviour Therapy: A Guide for the Practising Clinician, P1-3 \ Leahy Robert L, Overcoming Resistance in Cognitive Therapy, P. 1-5 \ Jana, S P K, Behavior Therapy: Techniques, Research and Applications, 146-147.


35. Masters John C, Burish Thomas G, Hollon Steven D & Rimm David C. Behavior Theraphy. Washington. D.C. Harcourt Brace Javanovich, Publushers. 1987. p. III / Jana, S P K, Behavior Therapy: Techniques, Research and Applications, 146 \ Masters John C, & Others, Behavior Theraphy, P.III


36. کارور و شي‌ير، شخصيت، ترجمة رضواني، ص 769ـ770 / جس فيست، گريگوري جي. فيست، نظريه‌هاي شخصيت، ترجمة يحيي سيدمحمدي، ص 175.


37. Wulff, David M, Psychology Of Religion; Classic & Contemporary, P. 11 \ Frank Joe, Bruno, Psychological Symptoms, P. 146-147 \ Peter Carruthers, The nature of mind: an introduction, P. 6 \  Frank Jackson, Philip Pettit, and Michael Smith, Mind, Morality and Explanation: Slected Collaborations, P29-30.


38. Hergenhahn, B. R, An introduction to the history of psychology, P. 1 \ Mario Agusto Bunge and Ardila, Ruben, Philosophy of psychology, P.26 \ Cherie Goodenow O'Boyle, History of psychology: a cultural perspective, P. 20.


39 محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 18 ص 185، روايت 15.


40 سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان في تفسير القرآن، ج 5 و 20، ص 320 / ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 27، ص 145.


41. سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ج 1، ص 45.


42. همان، ج 18، ص 167.


43 همان، ج 13، ص 305.


44.آيات 1-3


45 فضل‌بن حسن طبرسي، مجمع البيان، ج 10، ص 815 / سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان في تفسير القرآن، ج20 ص، 356-357 / ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 20، ص 295.


46 سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ترجمة موسوي همداني، ج20 ص، 541.


47. ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ في‏ جَوْفِهِ (احزاب: 4)


48 سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ترجمة موسوي همداني، ج 20، ص 648.


49 دريك استيلمن، گاليله، ترجمة محمدرضا بهاري، ص 112 ـ 117.


50. Cicovacki, Predrag, Between truth and illusion: Kant at the crossroad of modernity. P. 69 / Kaplan, Harold I, & Sadok, Benjamin J, Comprehensive Textbook of Psychiatry, P. 916.


51. Schizophreni


52. Kaplan, Harold I, & Sadok, Benjamin J, Comprehensive Textbook of Psychiatry, P. 631-632.


53 سيدمحمدحسين طباطبايي، الميزان، ج 2، ص 314 ـ 321.


54.C.f: Jenike Michael A. & others, Obsessive–Compulsive Disorders; Practical Management.


55. الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَريقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (بقره: 146)


56. الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمُ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (انعام:20)


57. C.f: Jenike Michael A. & others, Obsessive–Compulsive Disorders; Practical Management.


58. C.f: Wulff, David M, Psychology Of Religion.