تبيين نقش و كاركرد ظواهر كتاب و سنت در اخلاق

سال چهارم، شماره دوم، پياپي 14، پاييز و زمستان 1392، ص 65 ـ 84


مهدي نصرتيان اهور / دانشجوي دكتري مدرسي معارف دانشگاه قرآن و حديث قم mehdi.nosratian@gmail.com


دريافت: 17/ 5/ 1392- پذيرش: 14/ 10/ 1392



چكيده


خُلق ملكه اي است كه در سايه آن، نفس كاري را به سادگي و بدون هيچ فكر و انديشه اي انجام مي دهد. براي ترسيم مدل اخلاقي ديني، تجزيه و تحليل ظهورات ادله نقلي و حجيت آنها لازم است. ادلة نقلي بنا به حكم سيرة عقلا از ظهور برخوردارند. اين ظهور نيز به حكم همين سيرة عقلا مطلق است. ازاين رو، تفصيلات اشاره شده در متن قابل التزام نيست. بحث مشهور تسامح ادله سنن نيز در اخلاق عملي جايگاه دارد، ولي در اخلاق نظري نمي توان به آن ملتزم شد. دين نقش هاي متفاوتي را در نظام اخلاقي ايفا مي كند كه مي توان به نقش توضيح مفهومي، نقش معرفتي، نقش پرورشي، نقش انگيزشي، نقش اجرايي، نقش كاشفيت و نقش تعديل بخشي اشاره نمود.


كليد واژه ها: علم اخلاق، حجيت ظواهر، تسامح در ادله سنن، نقش معرفتي، نقش انگيزشي، نقش اجرايي، نقش كاشفيت، نقش تعديل بخشي.





درآمد


براي دستيابي به مدل اخلاقي مي توان گاه از روش عقلي استفاده كرد و اصول و مباني اخلاقي را با توجه به رويكرد عقلي پايه ريزي كرد. البته روشن است كه مقصود اين نيست كه اخلاق برآمده از روش عقلي اخلاق ديني نيست، بلكه صرفاً هدف اشاره به منبع و روش دستيابي به آموزه هاي اخلاقي است و گاه نيز ممكن است در طراحي مدل اخلاقي دست به دامن ادله نقلي و متون ديني شد. در اين صورت، ممكن است اين سؤال به ذهن راه يابد كه آيا ادله نقلي مي تواند مدلي اخلاقي را معرفي و پايه ريزي كند؟ اگر نقش متون ديني در نظام اخلاقي پذيرفته شود، چه نقش هايي را ادلة نقلي در اخلاق ايفا مي كند؟ سؤال ها مي طلبد كه ابتدا در مورد كيفيت حجيت متون نقلي در اخلاق بحث و سپس، به نقش ها و كاركردهاي آن پرداخته شود. بدين منظور، ابتدا از معناشناسي اخلاق شروع و در ادامه، به مباحث بنيادين اين بحث پرداخته خواهد شد.



معناي لغوي اخلاق


در كتب لغت، يكي از معاني ماده خ ل ق را تقدير الشيء دانسته اند و تصريح مي كنند كه خُلق نيز از همين ريشه است. خلق همان سجيه و طبيعت است. علت نام گذاري سجيه و طبيعت به خلق، اين است كه صاحب اين سجيه بر آن مقدّر شده است. اخلاق جمع خُلق يا خُلُق است. معمولاً خُلق را به صورت جمع (اخلاق) استفاده مي كنند، هرچند در مقام بيان يك خلق مخصوص، تا دو لفظ خُلق و خَلق با يكديگر اشتباه شوند (ابن فارس، 1404ق، ج 2، ص 213-214؛ طريحي، 1408ق، ج 1، ص 692؛ زبيدي، 1414ق، ج 13، ص 124).



معناي اصطلاحي


واژگان گاه ممكن است علاوه بر معناي لغوي، داراي معناي اصطلاحي نيز باشند. در اين صورت، معناشناسي آن كلمه به صرف رجوع به كتب لغوي تكميل نخواهد شد، بلكه نيازمند رجوع به كتب رايج در فن و اصطلاح خاص نيز لازم است. ماده خلق نيز از اين امر مستثنا نيست. ازاين رو، به ذكر معناي لغوي صرف اكتفا نمي شود و به معناي اصطلاحي آن نيز اشاره مي گردد. علّامه حلّي در تعريف اصطلاحي مادة خلق مي گويد: خلق ملكه اي است كه در سايه آن، نفس كاري را به سادگي و بدون هيچ فكر و انديشه اي انجام مي دهد (حلى، 1413ق، ص 356). شهرستاني و تفتازاني نيز خلق را به همين مضمون تعريف كرده اند (شهرستانى، 1364، ج 1، ص 197؛ تفتازانى، 1409ق، ج 1، ص 243). اين معنا چنان گستره اي دارد كه بر هريك از اخلاق نيكو و اخلاق ناپسند انطباق دارد.



هدف علم اخلاق


با اين گستره معنايي بايد گفت: هدف علم اخلاق، بازداشتن انسان از قرب الهي و گمراه نمودن بشر نيست؛ زيرا اين سخن مخالف با مرتكز و فطرت انساني است، بلكه هدف واقعي و رسالت اصلي علم اخلاق، رساندن انسان به قرب الهي و هدايت وي در مسير تعالي و رشد و دستيابي به رضاي الهي است.



اخلاق ديني


اخلاق ديني به امري اطلاق مي شود كه هم از جهت محتوا ديني باشد و از جهت منابع و روش. يكي از منابع اخلاق ديني، متون نقلي و وحياني است. براي استنباط اصول و مباني اخلاقي از متون وحياني و به تبع شكل گيري اخلاق ديني، ابتدا مي بايست ثابت شود كه متون ديني از يك ظهوري برخوردارند. ثانياً، اين ظهور نيز حجت است. تا اين دو بحث روشن نشود، نمي توان به نقش دين در ساخت مباني اخلاقي ملتزم شد. در فرض انكار ظهور ادلة نقلي براي همه، يعني ظهور آن مختص به برخي باشد، و يا در صورت انكار حجيت اين ظواهر، سخن گفتن از ايفاي نقش دين معقول نيست. ازاين رو، تبيين و تحليل اين دو بحثِ مهم و كاربردي، ضروري و لازم است:



الف. ظهور ادله نقليه


براي اينكه تفهيم و تفاهمي ميان انسان ها صورت گيرد و آنها بتوانند مقاصد خود را به ديگران منتقل كنند، معمولاً از كلام و لفظ استفاده مي كنند و براي رفع احتياجات خود در برقراري ارتباط، دست به وضع لغت مي زنند. دلالت اين الفاظ بر معاني خود به شكل واحد نيست، بلكه انواع و گونه هاي زير را دارد:


1. لفظ گاه دلالت بر ايجاد دارد. مثل اينكه شخصي مي گويد: خانه خود را فروختم. در مقابل، نيز خريدار مي گويد خريدم. به ديگر سخن، با اين الفاظ بيع را اجرا مي كنند. به اين قسم از الفاظ، الفاظ ايجاديه مي گويند؛ يعني الفاظي كه وسيله قرار گرفته اند تا معاني مذكور ايجاد شود.


2. الفاظ در پاره اي مواقع نيز بيانگر يك معنايي است كه در خارج موجود و محقق است. به عبارت ديگر، اين لفظ معنايي را بيان مي كند كه قطع نظر از گفتار، وجود خارجي دارد و كلمه تنها از آن حكايت مي كند، به طوري كه لفظ عملكرد افهامي دارد. خود اين الفاظ افهامي، در مقابل الفاظ ايجادي، به دو نحو قابل تصور هستند؛ زيرا اين دلالت يا دلالت تصوريه است و يا تصديقيه. دلالت تصوريه زماني رخ مي دهد كه شخص بخواهد معناي مفرد و مستقلي را بيان كند و يا بخواهد از نسبت ناقصه مثل ظرفيت حكايت كند. دلالت تصديقيه نيز در نسبت تامه و جملات قابل تحقق است. دلالت تصديقيه جمله زماني شكل مي گيرد كه چهار امر زير احراز گردد: اولاً، متكلم علم به وضع لفظ داشته باشد. ثانياً، قصد او از استعمال لفظ اين باشد كه معنايي را به مخاطب بفهماند تا مخاطب نيز آن معنا را تصديق كند. ثالثاً، علم داشته باشد به اينكه مضمون كلامش در خارج تحقق يافته است. رابعاً، اين علم او نيز با واقع مطابق باشد (بروجردى، 1415ق، ص 466).


در تطبيق اين مباحث بر متون نقلي يعني قرآن و سنت بايد گفت: دلالت اين متون از نوع دلالات تصديقيه است و هر چهار شرط آن نيز محقق است؛ زيرا شارع علم به وضع الفاظ دارد و هدف او از استعمال لفظ نيز فهماندن و القاء مطلب به ديگران است تا تصديق به آن داشته باشند. از سوي ديگر، هم علم دارد كه مضمون كلامش در خارج محقق و موجود است و اين علم نيز مطابق با واقع است. با توجه به اين اوصاف، چاره اي جز پذيرش اينكه ادله نقلي در بيان مفاد خود ظهور دارند. حال نوبت بررسي حجيت ظهور ادله نقلي مي رسد.



ب. حجيت ظواهر ادله نقليه


در اينكه آيا ظواهر ادله نقليه حجت اند يا خير، اختلاف نظر وجو دارد. برخي معتقدند: ادله نقليه براي همه ظهور ندارد، بلكه ظهور آن مختص به گروه خاصي است. بعضي نيز معتقدند: ظهور ادله نقليه عمومي است و همه مي توانند از اين الفاظ ظهور آن را برداشت كنند. در ذيل به ادله موافقان و سپس ادله مخالفان اشاره مي گردد:



ادله موافقان حجيت ظواهر ادله نقليه



سيرة عقلا


عقلا به هنگام احتجاج با طرف مقابل، خودشان از ظهور الفاظ استفاده مي كنند و طرف مقابل را ملزم به رعايت آن مي كنند و يا از او بازخواست مي كنند. مولاي حقيقي نيز در احتجاجات خود غير از اين شيوه، راهي را در پيش نگرفته است، پس با اين سيره موافقت نموده است. لازم به يادآوري است كه سيره نيازمند به تأييد است، ولي لازم نيست كه عمل مذكور - تأييد- حتماً بدين صورت باشد كه مولا بگويد: من هم سيره و روش شما را قبول دارم، بلكه همين كه ردع و منعي از آن نكرده باشد، مي تواند عملاً روش مذكور را تأييد كرده باشد. پس با توجه به سيرة عقلا بايد حجيت ظهورات را پذيرفت.


توضيحات تكميلي درباره اين دليل، با يك سؤال پي گرفته مي شود: آيا بناء عقلا واسطه در اثبات حجيت ظواهر است يا نه؟ به عبارت ديگر، آيا سيره عقلا در اين مورد، دليل مستقل محسوب مي شود، يا خود حاكي از يك دليل عقلي است؟ براي پاسخ بايد واسطه در اثبات تبيين گردد:


واسطه، گاه واسطه در ثبوت است و گاه واسطه در اثبات. واسطه ثبوت در ميان علت و معلول جاري است. بدين گونه كه علت در خارج و عالم ثبوت و وجود واسطه مي شود تا معلول تحقق يابد. ولي واسطه در اثبات كاري به عالم خارج ندارد، بلكه بدين معناست كه يك شيء در عالم اثبات و علم واسطه مي شود تا ما به چيز ديگري علم پيدا كنيم. از اين توضيح معلوم مي شود كه بناء عقلا، واسطه در اثبات است؛ يعني واسطه ميان حجيت ظواهر و علم ماست. حال بايد بررسي شود كه آيا بناء عقلا تا زماني كه به ديگران مراجعه نشود، و تا نظر آنها را در اين باره جويا نشود، نمي تواند علم به حجيت ظواهر را ايجاد كند و يا چنين نيست، بلكه بناء عقلا، از حكم عقل حكايت مي كند؛ يعني حكم عقل به حسن و قبح؟ حكم به اينكه اگر فرماني با ظاهر كلام القاء شد و متضن يك حكم الزامي هم باشد، مولي مي تواند او را عقوبت كند و چنين عقوبت نمودني، قبيح نيست، بلكه حتي نيكو هم مي باشد. به نظر مي رسد، عقل چنين حكمي را خواهد داشت. هرچند از رأي ديگران نيز با خبر نباشد، پس بناء عقلا حاكي از حكم عقل، حسن و قبح عقلي، خواهد بود.


سيرة عقلا حكم مي كند كه ظواهر حجت هستند. اين حجيت نيز مطلق است و تفصيلي در آن وجود ندارد. ولي برخي از صاحب نظران، حجيت مطلق ظواهر را قبول ندارند، بلكه آن را با قيود و استثناء هايي پذيرفته اند كه در ذيل به آنها اشاره مي شود:



تفصيل اول: تفاوت ميان مقصودين به افهام و غيرمقصودين


محقق قمي معتقد است كه ظاهر براي همه حجت نيست، بلكه تنها براي كساني حجت است كه مقصود به افهام باشند. در اين حكم فرقي ميان خطاب شفاهي و غيرشفاهي نيست، ولي حتماً بايد از جمله كساني باشد كه قصد شده است، مطلب به او فهمانده شود (ميرزاى قمى، 1378، ج 1، ص 393). شيخ انصاري نيز در مباحث خود، به تبيين و تشريح كلام محقق قمي پرداخته است. توضيح ايشان در قالب دو مقدمه ذكر مي شود:


1. ظهور لفظ از باب ظن نوعي حجت است، نه ظن شخصي؛ يعني اگر لفظ خودش باشد و هيچ گونه قرينه اي وجود نداشته باشد، براي عموم مردم، ظن به مراد و معنا را افاده كند.


2. اگر مقصود متكلم از سخن گفتن اين باشد كه مقصودين به افهام، كلام او را بفهمد لازم است كه كلامش را طوري افاده كند كه ملقي اليه- مخاطب- در ورطه برداشت خلاف مقصودش نيفتد، به طوري كه تنها احتمالِ برداشتِ خلافِ مقصود، منحصر مي شود، در غفلت مخاطب از قرائني كه كلام به آنها محفوف است و يا غفلت متكلم از بيان مقصودش بر وجهي كه وافي به مقصودش باشد. اين دو غفلت را نيز عقلا بي ارزش مي دانند و توجهي به آن نمي كنند. پس نسبت به مقصودين به افهام، منشأ برداشت غلط از بين مي رود، به طوري كه مي توان اطمينان يافت كه به مقصود متكلم واقف شده است، ولي كسي كه مقصود به افهام نباشد، علت برداشت ناصحيح در اين دو منشأ، منحصر نيست تا با بناء عقلا بتوان آن را زدود، بلكه علاوه بر آنها امكان دارد اين اشتباه در اثر غفلت شخص از قرينه در مقام تخاطب و يا در اثر اختفاء قرائن بر او رخ دهد. چنين احتمالي، احتمال راجح و قابل اعتنايي است، به گونه اي كه اگر فحص هم صورت گرفته باشد، عادتاً نمي توان حكم كرد به اينكه اگر چنين قرائني در كار بودند، حتماً به آنها دسترسي حاصل مي شد؛ زيرا آنچه از ما مخفي مانده و نتوانسته ايم به آنها دست پيدا كنيم، فراوانند حتي اگر قبول كنيم كه وجود قرائن متصله مخفيه هم منتفي باشد.


پس حجيت ظواهر كلام به اين معناست كه به احتمال خلاف ظاهر هيچ گونه اعتنايي نمي شود؛ به شرط اينكه منشأ اين احتمال، غفلت متكلم در چگونگي افاده يا غفلت مخاطب در چگونگي استفاده باشد، نه اينكه احتمال مذكور به سبب مخفي شدن امور و قرائني باشد كه عادتاً حكم نمي شود به اينكه اگر بود، حتماً به ما مي رسيد. حجيت اينچنيني، چيزي جز انحصار حجيت در مقصودين به افهام نيست (انصارى، 1419ق، ص 80-81).



نقد


1. عقلا همان طوري كه از ظاهر كلام در احتجاجات خود نسبت به مقصودين به افهام استفاده مي كنند، همين طور از ظاهر كلام در احتجاجات خود نسبت به غيرمقصودين نيز بهره مي برند. به عبارت ديگر، اين سيره نسبت به مقصودين و غيرمقصودين هيچ تفاوتي ندارد و به يك اندازه دلالت مي كند.


2. احتمالاتي كه مطرح شد، هيچ كدام نمي تواند ظهور را خراب كند؛ زيرا احتمال وجود قرائن متصله اي كه در كلام بوده و به ما نرسيده را مي توان با مراجعه به رجال برطرف كرد و آن را بي اثر نمود؛ زيرا در علم رجال توضيح داده مي شود كه راوي تا چه اندازه ضابط و ثقه است. ميزان و مرتبه وثاقت و ضبط راويان در علم رجال به تصريح بيان مي شود. علاوه بر اين، با مراجعه به خود روايت نيز مي توان تقطيع و عدم تقطيع را به دست آورد. ازاين رو، اين احتمال هرچند در ابتدا وجود دارد، ولي با فحصي كه در علم رجال و مراجعه اي كه به خود اخبار صورت مي گيرد، مي توان احتمال مذكور را بي اثر نمود.


اما احتمال وجود قرائن منفصله نيز خيلي كارساز نيست؛ زيرا كلامي كه از مولا صادر شده است، يا متضمن حكم شخصي است كه در اين صورت، اكتفا به قرائن منفصله جايي ندارد، بلكه مولا در اين مورد بايد حكم خود را صريح، شفاف و در همان خطاب بيان كند. عقلا هم به وجود چنين احتمالي در مورد مذكور هيچ توجهي نمي كنند. ولي اگر كلام متضمن حكم كلي و يك قانون عمومي باشد، مولا مي تواند از اول حكم خود را به صورت مقيد انشاء كند و يا حكم را ابتدا به صورت مطلق جاري كند. سپس، آن را تخصيص بزند. در اين صورت، احتمال وجود قرائن منفصله معقول است، ولي با وجوب فحص و به تبع انجام دادن اين فحص، احتمال فوق نيز بي ارزش خواهد شد.


خلاصه اينكه، سيرة عقلا، كه مهم ترين دليل حجيت ظواهر است، ميان مقصودين و غيرمقصودين به افهام فرقي قائل نيست.



تفصيل دوم: تفاوت ميان ظهورات قرآني و غيرقرآني


برخي از صاحب نظران معتقدند: ظهورات حجت هستند، ولي ظهورات قرآني به تنهايي و بدون مراجعه به روايات، براي همه حجت نيستند. آنها بر اين عقيده اند كه فهم قرآن تنها مختص به كساني است كه مخاطب قرآن هستند؛ يعني پيامبر صلي الله عليه و اله و ائمه عليهم السلام و بقيه بايد با كمك از فهم آنها قرآن را بفهمند؛ زيرا اينها مَن خُوطِبَ به هستند (بروجردى، 1415ق، ص 476). اين گروه به برخي روايات تمسك كرده اند كه در ذيل به نمونه اي از آنها اشاره مي شود:


زيد شحام مىگويد:


قتادة بن دعامه [يكى از مفسران بزرگ اهل سنت] خدمت امام باقر عليه السلام شرفياب شد. حضرت به او فرمود: اى قتاده! تو فقيه اهل بصره هستى؟ عرض كرد: اين گونه مىپندارند. امام باقر عليه السلام فرمود: به من خبر رسيده تو قرآن تفسير مىكنى؟ قتاده گفت: آرى. امام باقر عليه السلام فرمود: از روى علم و آگاهى تفسير مىكنى يا از روى نادانى؟ قتاده عرض كرد: خير، شايد از روى دانايى. امام باقر عليه السلام فرمود: اگر از سر آگاهى تفسير مىكنى، پس تو براى خود كسى هستى و من از تو پرسشى مىكنم. قتاده گفت: بپرسيد. امام عليه السلام فرمود: به من بگو منظور از اين آيه سوره سبأ: ... وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ چيست؟ قتاده گفت: اين آيه درباره كسى است كه از خانه خود به قصد زيارت خانه كعبه خارج شود و با خود توشه و مركب حلال بردارد و كرايهاش را از مال حلال بپردازد. اين همان كسى است كه در امان و آسايش است تا بازگشت به خانه خويش. امام باقر عليه السلام فرمود: اى قتاده! تو را به خدا سوگند مىدهم آيا اين را هم مىدانى كه چه بسا مردى با توشه و مركب و كرايه حلال از خانه خويش به قصد زيارت خانه خدا خارج شود و به راهزن گرفتار آيد، آن گونه كه هزينه راه او را بربايند و چنان او را بزنند كه به هلاكت رسد؟ قتاده پاسخ داد: به خدا سوگند آرى. امام عليه السلام فرمود: واى بر تو اى قتاده، اگر قرآن را از پيش خود تفسير كنى، در اين صورت، هم خود هلاك گشتهاى و هم ديگران را به هلاكت كشاندهاى، و اگر اين تفسير را از مردم گرفتهاى، باز هم خود به هلاكت رسيدهاى و ايشان را هم به هلاكت رساندهاى. واى بر تو اى قتاده! اين آيه در حق كسى است كه با توشه و مركب و كرايه حلال به قصد زيارت كعبه برون آيد و به حق ما آشنا باشد و در دل، عشق ما را داشته باشد، چنان كه خداوند مىفرمايد: ... فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ... و مقصود ابراهيم عليه السلام زيارت كعبه نبود و گرنه مىگفت: اليه. پس به خدا سوگند ماييم مقصود از دعاى ابراهيم عليه السلام كه هر كه در دل هواى ما كند حج او پذيرفته است و الا خير. اى قتاده! هر كس چنين باشد در روز رستاخيز از عذاب دوزخ ايمن باشد. قتاده گفت: از همين رو، من هم آيه را اينچنين تفسير نمىكنم. امام عليه السلام فرمود: واى بر تو اى قتاده، همانا قرآن را آن كسى فهمد كه به او خطاب شده (كلينى، 1365، ج 8، ص 311-312).


اين ادعا را مي توان به چند وجه تقرير نمود:


1. معصومان عليهم السلام تنها كساني هستند كه مستقلاً، مقصودين به افهام قرآن هستند. ساير مردم به طور مسقل مقصود به افهام نيستند، بلكه آنها با مراجعه به فهم معصومان عليهم السلام مقصود به افهامند. به عبارت ديگر، معصومان مقصودين بالاصاله و اوليه هستند ولي ساير مردم مقصودين بالتبع و ثانويه. در پاسخ بايد گفت: اين تقرير همان تفصيل اول است كه نقد آن هم گذشت.


2. قرآن متضمن مطالب بسيار عالي و شامخي است كه مردم عادي عاجز از درك آن هستند و تنها معصومان عليهم السلام قادر به درك اين مطالب هستند. در نقد آن بايد گفت: قرآن هرچند مشتمل بر مضامين عاليه است، ولي در عين حال براي هدايت و ارشاد مردم آمده است و داراي يك اسلوب عجيب و دقيقي است كه خود نشان از اعجاز قرآن هم مي باشد، به گونه اي كه مردم آن را مي فهمند. همچنين همه مطالب قرآن، مضامين فوق سطح فهم مردم نيست، بلكه برخي از آنها، احكام، انذار و تبشير و... است و همه مردم هم آن را درك مي كنند.


3. در خود قرآن از تبعيت و پيروي متشابه نهي شده است، به دلالت آيه هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ (آل عمران: 7). از سوي ديگر، بايد گفت: ظاهر از جمله متشابهات محسوب مي شود. در نتيجه، همان نهي قرآني، به ظواهر كلام نيز روي خواهد آورد.


در نقد آن بايد گفت: مسلماً قرآن از تبعيت متشابه نهي نموده است، متشابه نيز هماني است كه از پشتوانه دليل قطعي برخوردار نيست، به گونه اي كه هر دو طرف كلام محتمل است. هيچ كدام به واسطه دليل معتبر بر ديگري ترجيح داده نشده است، ولي ظاهر چنين نيست. به عبارت ديگر، هرچند در ظاهر احتمال مخالف نيز وجود دارد، ولي يكي از احتمالات ارجح است و از پشتوانه دليل قطعي و علمي برخوردار است. پشتوانه حجيت ظواهر نيز همان دليل عقل يا سيرة حاكي از دليل عقل است كه تفصيل آن گذشت.


4. اخبار فراواني داريم كه از تفسير به رأي نهي مي كند كه در ذيل به نمونه هايي اشاره مي كنيم:


عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ سُئِلَ عَنِ الْحُكُومَةِ فَقَالَ مَنْ حَكَمَ بِرَأْيِةِ بَيْنَ اثْنَيْنِ فَقَدْ كَفَرَ وَ مَنْ فَسَّرَ بِرَأْيِهِ آيَةً مِنْ كِتَابِ اللَّهِ فَقَدْ كَفَرَ (حرعاملى، 1409ق، ج 27، ص 60). اين روايت، به طور صريح تفسير به رأي را مساوي با كفر مي داند و مفسر اينچنيني را كافر مي شمارد.


عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و اله قَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ مَا آمَنَ بِي مَنْ فَسَّرَ بِرَأْيِهِ كَلَامِي وَ مَا عَرَفَنِي مَنْ شَبَّهَنِي بِخَلْقِي وَ مَا عَلَى دِينِي مَنِ اسْتَعْمَلَ الْقِيَاسَ فِي دِينِي (همان، ص 45). در اين روايت نيز صريحاً مي فرمايد: هر كسي كه قرآن را به رأي خود تفسير كند به خداوند ايمان نياورده است. از اين ادله، مي توان نهي از تفسير به رأي را استباط كرد؛ از سوي ديگر، هم اگر كسي بدون مراجعه به كلمات ائمه عليهم السلام بخواهد قرآن را بفهمد و از آن حكمي را برداشت كند، دچار تفسير به رأي شده است. به عبارت ديگر، يكي از صغريات تفسير به رأي عمل كردن به ظواهر كتاب بدون مراجعه به معصومان عليهم السلام است.


در نقد آن بايد گفت: همان طوري كه آيت الله خوئي نيز به آن اشاره نموده اند، تفسير عبارت است از: كشف القناع. قناع يعني پوشش. پس تفسير يعني پرده برداشتن از چيزي. حال سؤال اين است كه آيا ظاهر مبهم و پوشيده است تا زيرمجموعه تفسير قرار بگيرد؟ به عبارت ديگر، اگر يك لفظي را به معناي ظاهر خود حمل نموديم، تفسير و كشف القناعي صورت گرفته است تا مشمول نهي مذكور گردد؟ قطعاً چنين نيست. حمل يك لفظ بر معناي ظاهري آن مصداق تفسير نيست تا نهي مذكور نيز به آن روي آورد (خوئي، 1395ق، ص 266-267).


5. ما اجمالاً علم داريم كه عمومات قرآني تخصيص خورده اند و يا مقيد شده اند و يا مجازهايي در قرآن رخ داده است و تنها معصومان عليهم السلام هستند كه از اين موارد آگاه هستند و مي توانند علم اجمالي مذكور را از بين ببرند و آن را بي اثر كنند و مگر اين علم به حال خود باقي مي ماند. در نتيجه، به هيچ يك از فهم ها و برداشت هاي استقلالي خود، در مقابل فهم با مراجعه به كلمات ائمه عليهم السلام نمي توانيم اعتماد كنيم.


در نقد اين كلام بايد گفت: پاسخ اين استدلال را با يك سؤال آغاز مي كنيم: علم به وجود تخصيص يا تقييد را از كجا به دست آورديم؟ قطعاً پاسخ اين است كه به روايات مراجعه نموديم و به چنين علمي دست يافتيم. اگر چنين است، در اينجا مي توان گفت: بايد به اخبار مراجعه نمود تا اين علم اجمالي به علم تفصيلي و شبهه بدويه تبديل گردد. درنتيجه، علم اجمالي مذكور كارايي خود را از دست خواهد داد.



تفصيل سوم: حجيت ظواهر نصوص قطعي الصدور و عدم حجيت ظواهر غيرقطعي الصدور


برخي بر اين باورند كه ظواهر سخن تنها در موقعي كه قطعي الصدور باشند، حجيت دارند. ولي در مواردي كه ظن به صدور سخن از گوينده آن داريم، چنين حجيتي ثابت نيست. به عبارت ديگر، آنها معتقدند: چون متني كه قطعي الصدور است از جهت سند، يقين به صدور آن از معصوم وجود دارد. كافي است كه از جهت مضمون نيز حجت بر ما تمام شود. سيرة عقلا حل مشكل حجيت مضموني ظاهر را به عهده گرفته است، ولي در ظني الصدور هرچند دلالت آن با توجه به سيرة عقلا حل مي شود، اما مشكل ظني بودن سند هنوز به قوت خود باقي است. آيات و روايات ناهي از عمل به ظن نيز تقويت كننده مبناي بي اعتنايي به نصوص غيرقطعي خواهند شد (بروجردى، 1415ق، ص 476). در ذيل به برخي از اين ادله اشاره مي گردد:


1. آيات نهي كننده از پيروي ظنون:


- وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْني مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ بِما يَفْعَلُونَ (يونس: 36).


- وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْني مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً (نجم: 28).


- و لاتَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً (اسراء: 36).


دقت در اين آيات نشان مي دهد كه تبعيت از ظن، امري مذموم و ناشايست است؛ چون نصوص غيرقطعي الصدور، مثل خبر واحد، از جهت سند ظني هستند، نهي مذكور آنها را نيز در بر مي گيرد.


در نقد آن بايد گفت: اين آيات دلالت دارند كه از تبعيت غيرعلم و ظن بايد پرهيز كرد. چنين دلالتي حق است، ولي سؤال اين است كه اگر قائلين به حجيت خبر واحد دليلي بر حجيت آن اقامه كنند، در اين صورت نيز آيا تبعيت از آن پيروي از ظن است و حرام؟ يا پيروي كردن از دليل و پشتوانه آن است كه دليلي علمي محسوب خواهد شد؟ مسلماً تبعيت از چنين موردي، مشمول مضمون آيات ذكر شده نخواهد بود؛ زيرا تبعيت از خبر واحد به دليل خود خبر نيست، بلكه به علت پشتوانه علمي آن خواهد بود.


2. اين عده به روايات نيز استدلال كرده اند. در ذيل به آنها اشاره مي كنيم:


- عَنْ أَيُّوبَ بْنِ الْحُرِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام يَقُولُ كُلُّ شَيْءٍ مَرْدُودٌ إِلَى الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ وَ كُلُّ حَدِيثٍ لَا يُوَافِقُ كِتَابَ اللَّهِ فَهُوَ زُخْرُفٌ (كلينى، 1365، ج 1، ص 69).


عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ عليه السلام قَالَ خَطَبَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و اله بِمِنًى فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ مَا جَاءَكُمْ عَنِّي يُوَافِقُ كِتَابَ اللَّهِ فَأَنَا قُلْتُهُ وَ مَا جَاءَكُمْ يُخَالِفُ كِتَابَ اللَّهِ فَلَمْ أَقُلْهُ (همان، ص 69).


عَنْ عَبْدِالرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام إِذَا وَرَدَ عَلَيْكُمْ حَدِيثَانِ مُخْتَلِفَانِ فَاعْرِضُوهُمَا عَلَى كِتَابِ اللَّهِ فَمَا وَافَقَ كِتَابَ اللَّهِ فَخُذُوهُ وَ مَا خَالَفَ كِتَابَ اللَّهِ فَرُدُّوهُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوهُمَا فِي كِتَابِ اللَّهِ فَاعْرِضُوهُمَا عَلَى أَخْبَارِ الْعَامَّةِ فَمَا وَافَقَ أَخْبَارَهُمْ فَذَرُوهُ وَ مَا خَالَفَ أَخْبَارَهُمْ فَخُذُوهُ (حرعاملى، 1409ق، ج 27، ص 118).


همان طوري كه در متن اين احاديث نيز بيان شده است، از عمل به اخباري كه موافق قرآن نيست، نهي شده است. تنها احاديثي كه موافق قرآن هستند و يا حداقل نه مخالف و نه موافق باشند. قابليت عمل كردن به آنها وجود دارد. اخباري كه قطعي الصدور هستند، قطعاً چنين وصفي را دارند؛ زيرا از معصوم عليه السلام صادر شده است و معصوم عليه السلام هم مخالف قرآن حديثي را بيان نمي كند، ولي اخبار غيرقطعي الصدور مثل خبر واحد چنين وصفي را ندارند و احتمال دارد كه به مخالفت با قرآن نيز منجر بشود، ازاين رو، از آنها نهي صورت گرفته است.


در نقد اين كلام بايد گفت: در اين استدلال از اخبار دال بر نهي از تبعيت خبر مخالف قرآن استفاده شده است. آيا خود اين گروه از اخبار داله، متواتر هستند يا غيرمتواتر؟ قطعاً غيرمتواتر هستند. در اين صورت، خود اين اخبار هم مشمول نهي آيات سابق و زير مجموعه مضمون خودشان نيز خواهند بود. چگونه است كه همه اخبار غيرعلمي مردود هستند، ولي خود اين اخبار غيرعلمي مقبول و مورد استناد هستند؟


اين استدلال ها هرچند نمي تواند حجيت اخبار غيرعلمي را به طور مطلق رد كند، ولي اين به تنهايي براي حجيت آنها كافي نيست، بلكه بايد براي حجيت آنها دليل اقامه كرد. عمده دليلي كه براي حجيت خبر واحد، به عنوان مهم ترين قسم اخبار غيرعلمي، اقامه مي شود، سيره و بناء عقلاست. عقلا در كارهاي روزمره خود به اخبار شخص عادل و ثقه اعتماد مي كنند و بر طبق آن نيز عمل مي كنند. اين سيره، در زمان شارع هم وجود داشته و شارع نيز از آن نهي نكرده است. عدم رد به معناي امضاي عملي سيره عقلا محسوب مي شود و به تبع، حجيت آن اثبات خواهد شد. البته غير از سيره، ادله ديگري نيز اقامه شده است. ولي به جهت مناقشه هاي فراواني كه در رد يا قبول آنها رخ داده است، به طوري كه اكثر آنها از اشكال در امان نمانده اند، از بيان نمودنشان خودداري مي نماييم.



تسامح در ادلة سنن


در تفصيل سوم لازم دانسته شد مشكل رودرروي خبر واحد از جهت ظهور و همچنين سند آن حل گردد تا اذعان به حجيت آن صورت بگيرد. درنتيجه، بتوان از آن در آموزه هاي مختلف از جمله اخلاق استفاده كرد. در مقابل اين نظر، عده اي قائلند كه در اخلاق و آموزه هاي اخلاقي، تنها اثبات بخش اول يعني ظهور كافي است و نيازي به بررسي سند و اتصال خبر از طريق فرد ثقه يا عادل به معصوم عليه السلام نيست. ادله اي كه اين گروه به آن استناد كرده اند، با نام تسامح در ادله سنن مشهور شده است. در ذيل به بسط و توضيح آن خواهيم پرداخت.


مفاد اخبار من بلغ چنين است: اگر خبري به شخصي رسيد و او نيز به نيت درك واقع و رسيدن به ثواب، آن را انجام داد، در صورتي كه اين عمل با واقع همخوان بود و واقع نيز همين طور بود، شخص، به خود ثواب واقعي دست خواهد يافت. اگر هم با واقع همخوان نبود، بلكه مخالف با واقع درآمد، مثل همان ثواب ذكر شده را خداوند تفضلاً به او اعطا خواهد كرد (موسوي خميني، 1413ق، ج 2، ص 131). اين مفاد با روايت زير مستند و مستدل خواهد شد:


عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَاجَعْفَرٍ عليه السلام يَقُولُ مَنْ بَلَغَهُ ثَوَابٌ مِنَ اللَّهِ عَلَى عَمَلٍ فَعَمِلَ ذَلِكَ الْعَمَلَ الْتِمَاسَ ذَلِكَ الثَّوَابِ أُوتِيَهُ وَ إِنْ لَمْ يَكُنِ الْحَدِيثُ كَمَا بَلَغَهُ (كلينى، 1365، ج 2، ص 87).


هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ عليه السلام قَالَ مَنْ بَلَغَهُ عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و اله شَيْءٌ مِنَ الثَّوَابِ فَعَمِلَهُ كَانَ أَجْرُ ذَلِكَ لَهُ وَ إِنْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و اله لَمْ يَقُلْهُ (حرعاملى، 1409ق، ج 1، ص 81).


دقت در اين روايات، نشان مي دهد كه حتي اگر خبري از پيامبر صلي الله عليه و اله صادر نشده باشد، ولي شخص بر اين گمان باشد كه اين خبر از ايشان صادر شده است و بر طبق آن عمل كند، همان ثواب به او داده خواهد شد.


در نقد بايد گفت: اين بحث را از دو جهت مي توان پي گرفت: گاه با توجه اين ادله حكم مي كنيم به اينكه اگر كسي خبري به او رسيد و به آن عمل كرد و مخالف واقع در آمد، خداوند نيز به او همان ثواب را مي دهد. اين حكم معقول است. البته تنها در اخلاق عملي، ولي در اخلاق نظري كه يك علم است و هدف از آن انتساب آموزه هاي اخلاقي به شارع مقدس است، نمي توان به اين ادله استدلال كرد؛ زيرا با آياتي نيز مخالفت دارد مثل:


- وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ أَ لَيْسَ في جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرينَ (زمر: 60).


- فَمَنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (آل عمران: 94).


- وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (انعام: 21).


و مطابق رواياتي كه در تفصيل سوم از حجيت ظهور بيان شد، روايات مخالف كتاب نيز از حجيت ساقط هستند. در نتيجه، به اين روايات در باب اخلاق نظري كه عملي به خداوند و رسول نسبت داده مي شود و حكم الهي چنين قلمداد مي شود، نمي توان تكيه نمود و تسامح به خرج داد.


بعد از آنكه مباني بحث تبيين گرديد و ثابت شد كه الفاظ متون ديني از ظهور برخوردارند و اين ظواهر هم حجيت دارند، اكنون نوبت آن است كه نمونه هايي از نقش آفريني هاي ادله نقليه بيان گردد كه در ذيل به آنها اشاره خواهد شد. تعيين نقش و كاركردهاي ادله نقلي در اخلاق يكي از بحث هاي مهم و دقيقي است كه از آن، گاه به نام نياز اخلاق به دين ياد مي كنند. مي توان اين كاركردها را در موارد مختلف و به صورت هاي متفاوت يادآور شد كه در ذيل به آنها اشاره مي شود:



الف. نقش توضيح مفهومي


در برخي موارد، ابهام موجود در مفهوم موضوعات اخلاق موجب بروز اشكالاتي شده است كه گاه در اصل تصديق حكم اخلاقي و گاه نيز در صحت و درستي تصديق اثرگذار است. ادله نقلي و به تعبيري ديگر دين، مي تواند اين نقش توضيح گري را ايفا كند. بدين صورت كه برخي از مفاهيم اخلاقي را توضيح و تبيين كند و ماهيت آن را بيان نمايد. در اين بخش، به چند نمونه اشاره خواهد شد:



توضيح مفهوم ظلم


عدل و ظلم، يكي از مفاهيم اصلي و پركاربرد در علم اخلاق به شمار مي روند؛ همگان به خوب بودن عدالت ورزي و بد بودن ظلم كردن، اذعان و اعتراف دارند و اين قضيه از جمله قضاياي مرتكز در اذهان تلقي شده است، ولي در عين حال ممكن است معناي ظلم و عدل به تفصيل براي برخي معين و مشخص نباشد و نياز به توضيح مفاهيم فوق احساس گردد. در دين نيز گاه عباراتي يافت مي شود كه تقريباً اين نقش را ايفا نموده است. در اينجا به نمونه اي از اين عبارت اشاره مي كنيم:


وَ قَالَ عَزَّوَجَلَّ وَ لاتَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَ الظُّلْمُ هُوَ وَضْعُ الشَّيْءِ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ فَمَنِ ادَّعَى الْإِمَامَةَ وَ لَيْسَ بِإِمَامٍ فَهُوَ الظَّالِمُ الْمَلْعُونُ وَ مَنْ وَضَعَ الْإِمَامَةَ فِي غَيْرِ أَهْلِهَا فَهُوَ ظَالِمٌ مَلْعُونٌ (مجلسى، 1404ق، ج 27، ص 61).


در اين روايت، ظلم را به قرار دادن هر چيزي در غير جايگاه خود تعريف كرده اند. بدين صورت اگر حق كسي به شخص داده نشود، يكي از مصاديق ظلم تحقق يافته است. اين عبارت، بيانگر معنا و توضيح دهنده مفهوم ظلم مي باشد.



ب. نقش معرفتي


برخي از مسائل به گونه اي است كه بدون راهنمايي و تعليم انبياء و انسان هاي تعليم يافته از جانب خدا، امكان پي بردن به آنها وجود ندارد. اگر ممكن هم باشد، با تفكر و زمان بيشتر به آن مي توان رسيد. يكي از نقش آفريني هاي دين و ادله نقلي اين است كه پي بردن به امور مذكور را براي انسان راحت مي كند و او را در راه رسيدن به مطالب با مضامين عالي راهنمايي مي كند. حديث ذيل به وجود چنين نقشي براي ادله ديني دلالت مي كند:


فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ وَ يُرُوهُمْ آيَاتِ الْمَقْدِرَةِ مِنْ سَقْفٍ فَوْقَهُمْ مَرْفُوعٍ وَ مِهَادٍ تَحْتَهُمْ مَوْضُوعٍ وَ مَعَايِشَ تُحْيِيهِمْ وَ آجَالٍ تُفْنِيهِمْ وَ أَوْصَابٍ تُهْرِمُهُمْ وَ أَحْدَاثٍ تَتَتَابَعُ عَلَيْهِمْ (همان، ج 11، ص 61).


در اين بخش از روايت، يكي از اهداف بعثت انبياء را آشكار كردن ذخاير و دفينه هاي عقول معرفي مي كند. عقل در خود بسياري از حقايق را دارد، ولي گاه اين حقايق در او مخفي است كه نياز به آشكارسازي دارد. لازم به يادآوري است كه اين دفائن، تنها مربوط به مسائل اعتقادي نيست، بلكه روايت مذكور اطلاق دارد، به طوري كه مفاهيم اخلاقي را نيز در بر مي گيرد.


بخش ديگري از نقش معرفت، بخشي ادله ديني در اخلاق به نوع استدلال و آموزش برخي از مطالب ظهور پيدا مي كند كه در ذيل به نمونه اي از آن اشاره مي شود:


عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام أَنَّهُ قَالَ لِلزِّنْدِيقِ الَّذِي سَأَلَهُ مِنْ أَيْنَ أَثْبَتَّ الْأَنْبِيَاءَ وَ الرُّسُلَ قَالَ إِنَّا لَمَّا أَثْبَتْنَا أَنَّ لَنَا خَالِقاً صَانِعاً مُتَعَالِياً عَنَّا وَ عَنْ جَمِيعِ مَا خَلَقَ وَ كَانَ ذَلِكَ الصَّانِعُ حَكِيماً مُتَعَالِياً لَمْ يَجُزْ أَنْ يُشَاهِدَهُ خَلْقُهُ وَ لَا يُلَامِسُوهُ فَيُبَاشِرَهُمْ وَ يُبَاشِرُوهُ وَ يُحَاجَّهُمْ وَ يُحَاجُّوهُ ثَبَتَ أَنَّ لَهُ سُفَرَاءَ فِي خَلْقِهِ يُعَبِّرُونَ عَنْهُ إِلَى خَلْقِهِ وَ عِبَادِهِ وَ يَدُلُّونَهُمْ عَلَى مَصَالِحِهِمْ وَ مَنَافِعِهِمْ وَ مَا بِهِ بَقَاؤُهُمْ وَ فِي تَرْكِهِ فَنَاؤُهُمْ فَثَبَتَ الْآمِرُونَ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْحَكِيمِ الْعَلِيمِ فِي خَلْقِهِ وَ الْمُعَبِّرُونَ عَنْهُ جَلَّ وَ عَزَّ وَ هُمُ الْأَنْبِيَاءُ ع وَ صَفْوَتُهُ مِنْ خَلْقِهِ حُكَمَاءَ مُؤَدَّبِينَ بِالْحِكْمَةِ مَبْعُوثِينَ بِهَا غَيْرَ مُشَارِكِينَ لِلنَّاسِ عَلَى مُشَارَكَتِهِمْ لَهُمْ فِي الْخَلْقِ وَ التَّرْكِيبِ فِي شَيْءٍ مِنْ أَحْوَالِهِمْ مُؤَيَّدِينَ مِنْ عِنْدِ الْحَكِيمِ الْعَلِيمِ بِالْحِكْمَةِ ثُمَّ ثَبَتَ ذَلِكَ فِي كُلِّ دَهْرٍ وَ زَمَانٍ مِمَّا أَتَتْ بِهِ الرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ مِنَ الدَّلَائِلِ وَ الْبَرَاهِينِ لِكَيْلَا تَخْلُوَ أَرْضُ اللَّهِ مِنْ حُجَّةٍ يَكُونُ مَعَهُ عِلْمٌ يَدُلُّ عَلَى صِدْقِ مَقَالَتِهِ وَ جَوَازِ عَدَالَتِهِ (كلينى، 1365، ج 1، ص 168).


اين روايت، هرچند راه ثبوت انبياء و رسولان الهي را بيان مي كند، ولي در عين حال مي توان استنباط كرد كه اين روايت به امور پايه اي و اساسي در اخلاق و فلسفه اخلاق نيز آگاهي مي دهد؛ زيرا يكي از مسائل مهم اخلاقي توجه به خدا و در نظر گرفتن وجود خداست. ازاين رو، مي توان اين روايت را نيز به نوعي نقش آفرين در معرفت بخشي دانست.


نوع ديگر معرفت بخشي ادله ديني نيز تنبيه به مسائل مختلفي است كه امكان دارد انسان از آنها و نقش آنها غفلت ورزد. مثلاً، ممكن است تأثير عمل در علم و ارتباط علم و عمل در افزايش يكديگر مورد غفلت و يا انكار باشد. نقل با آگاهي دادن به اين رابطه متقابل معرفتي نسبت به تأثير عمل در علم ايجاد مي كند، به طوري كه در تأسيس نظام اخلاقي بايد به اين نكته نيز توجه داشت و نظام و مدل اخلاقي را طوري تنظيم كرد كه از اصل مذكور غفلت صورت نگيرد.



ج. نقش پرورشي تربيتي از حيث اخلاقي


ادله ديني مي تواند نقش پرورش فضايل ملكات اخلاقي را نيز عهده دار شود. دين، با فرمان دادن به امور مختلف اخلاقي اين نقش را به مرحله عمل مي رساند كه در ادامه به روايات دال بر مطلب مذكور اشاره مي شود:



دستور به عدالت ورزي


عدالت يكي از مفاهيم پركاربرد و اثرگذار در اخلاق و حتي نظام هاي اخلاقي است، به طوري كه در برخي از نظام هاي اخلاقي به عنوان اصلي ترين قضيه و اساسي ترين حكم در اخلاق محسوب مي شود. روايت زير به صراحت به عدالت ورزي دستور مي دهد: عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْدِلُوا فَإِنَّكُمْ تَعِيبُونَ عَلَى قَوْمٍ لَا يَعْدِلُونَ (همان، ج 2، ص 147).



دستور به صدق و راستي


صداقت و راستگويي يكي ديگر از عناصر اخلاقي است كه ادله ديني نيز در رشد آن كوشيده اند. اين عنصر اخلاقي در نظام هاي اخلاقي براي خود جايگاه ويژه اي دارد، به طوري كه هيچ نظام اخلاقي يافت نمي شود كه به اين امر توجه نداشته باشد. روايات فراواني وجود دارند كه به راستي راهنمايي مي كنند كه تنها به نمونه اي از آنها اشاره مي شود:


عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً إِلَّا بِصِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِر (همان، ص 104).


اين روايت، يكي از اهداف بعثت انبياء را رواج دادن صدق و راستي در گفتار معرفي مي كند. خود اين تلقي از راستگويي مي تواند اهميت اين عنصر اخلاقي را برساند و چنين دريافتي از راستگويي مي تواند نقش بسزايي در پروراندن ملكه راستگويي و صداقت در انسان باشد.


روايات دربارة نقش پرورشي دين در اخلاق بسيار فراوان است كه تنها به ذكر چند نمونه اكتفا مي شود.



د. نقش انگيزشي


در كار اخلاقي، انگيزه و نيت نقش بسيار مهم و جدي را دارد، به طوري كه در هر عملي دستور به برگزيدن نيت خوب شده است. به عبارت ديگر، در اخلاق علاوه بر خود عمل، هدف و انگيزه انجام دادن آن عمل نيز مهم است. نظام اخلاقي معمولاً تلاش مي كنند همراهي هدف و عمل را القاء كنند. به اين صورت كه اگر شخصي عملي- مثل انفاق- را انجام داد، نبايد به انفاق شونده منت بگذارد و هدف او نيز تنها اهداف انساني باشد، نه اينكه بخواهد در روزي خاص از اين انفاق سوء استفاده كند. ادله ديني نيز در ايفاي اين نقش تلاش هاي فراواني نموده اند. اين نقش را با برجسته كردن نقش نيت در اعمال محقق ساخته اند، به گونه اي كه گاه ارزش تمام عمل را به نيت آن دانسته اند. در اينجا به بيان نمونه اي از روايات دال بر اهميت نيت در اعمال اشاره مي شود: عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عليه السلام قَالَ لَا عَمَلَ إِلَّا بِنِيَّةٍ (همان، ص 84).



ه. نقش ضمانت اجرايي


احكام اخلاقي نيازمند ضمانت هاي اجرايي است، به طوري كه اگر ضمانت اجرايي نداشته باشد، مي توان گفت: احكام مذكور ارزش و اعتبار عملي نخواهد داشت. هر نظام اخلاقي بايد براي عملي شدن احكام اخلاقي خود، ضمانت اجرايي را در نظر بگيرد و بتواند آن را نهادينه كند. در ادلة ديني نيز اين ضمانت اجرايي به نحوه هاي مختلف معرفي و بيان شده اند؛ مثلاً گاه به آگاهي خداوند و رسول او از اعمال بندگان اشاره مي كند كه هشداري براي بندگان باشد كه خداوند و رسولش از اعمال مردمان آگاهند. از اين ادله، مي توان به آيه زير و رواياتي خاص اشاره نمود: وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُون (توبه: 105).


اين آيه به صراحت بيان مي كند كه خداوند و رسولش و مؤمنان شاهد اعمال و رفتار مردمان هستند و در قيامت نيز به آنچه عمل كرده اند خبر خواهند داد. عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ تُعْرَضُ الْأَعْمَالُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و اله أَعْمَالُ الْعِبَادِ كُلَّ صَبَاحٍ أَبْرَارُهَا وَ فُجَّارُهَا فَاحْذَرُوهَا وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَى اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ سَكَتَ (كلينى، 1365، ج 1، ص 219).


در روايت مذكور نيز به همان مضمون آيه فوق اشاره شده است و خبر مي دهد از اينكه هر صبح اعمال بندگان بر رسول خدا صلي الله عليه و اله عرضه مي شود. ازاين رو، از انجام اعمال زشت و ناپسند با عبارت فاحذروها نهي مي كند. با تأكيد بر اين نظارت و شهادت سعي بر آن شده است كه ضمانت اجرايي احكام بيان شود؛ زيرا يكي از مؤلفه هاي اجراي حكم، علم و دانش است، كسي كه مي خواهد حكم را اجرا كند، بايد از عمل خبردار شود وگرنه بدون خبرداري از عمل، اجراي حكم ممكن نيست، بخصوص برخي اعمال و گناهان و يا نيكي هايي كه در خلوت صورت مي گيرد كه نياز به علم خاص دارد. در اين آيه و روايت و روايت هاي مشابه، تأكيد بر علم و آگاهي خداوند از تمامي اعمال بندگان صورت گرفته است. براي اينكه اين تأكيد زيادتر باشد، تأكيد مي شود كه نه تنها خداوند بلكه رسول او و حتي مؤمنان از اعمال مردم آگاهند و در قيامت شهادت خواهند داد.


گاه اين ضمانت اجرايي با تأكيد بر نقش ملائكه در ثبت و ضبط اعمال نمود يافته است: عن زرارة قال سمعت أباعبد الله عليه السلام يقول ما من أحد إلا و معه ملكان يكتبان ما يلفظه ثم يرفعان ذلك إلى ملكين فوقهما فيثبتان ما كان من خير و شر و يلقيان ما سوى (اهوازى، 1402ق، ص 53). اين روايت نيز بيان مي كند كه تمام گفتار انسان ها توسط دو ملك ثبت مي شوند، اعم از خوب و يا بد. ازاين رو، بايد مراقبت كامل صورت بگيرد تا انسان در قيامت دچار پشيماني نشود.


و گاه نيز اين ضمانت اجرايي با نشان دادن قهر خداوند ابراز مي شود:


عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ مَرَّ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ عليه السلام عَلَى قَرْيَةٍ قَدْ مَاتَ أَهْلُهَا وَ طَيْرُهَا وَ دَوَابُّهَا فَقَالَ أَمَا إِنَّهُمْ لَمْ يَمُوتُوا إِلَّا بِسَخْطَةٍ وَ لَوْ مَاتُوا مُتَفَرِّقِينَ لَتَدَافَنُوا فَقَالَ الْحَوَارِيُّونَ يَا رُوحَ اللَّهِ وَ كَلِمَتَهُ ادْعُ اللَّهَ أَنْ يُحْيِيَهُمْ لَنَا فَيُخْبِرُونَا مَا كَانَتْ أَعْمَالُهُمْ فَنَجْتَنِبَهَا فَدَعَا عِيسَى ع رَبَّهُ فَنُودِيَ مِنَ الْجَوِّ أَنْ نَادِهِمْ فَقَامَ عِيسَى ع بِاللَّيْلِ عَلَى شَرَفٍ مِنَ الْأَرْضِ فَقَالَ يَا أَهْلَ هَذِهِ الْقَرْيَةِ فَأَجَابَهُ مِنْهُمْ مُجِيبٌ لَبَّيْكَ يَا رُوحَ اللَّهِ وَ كَلِمَتَهُ فَقَالَ وَيْحَكُمْ مَا كَانَتْ أَعْمَالُكُمْ قَالَ عِبَادَةُ الطَّاغُوتِ وَ حُبُّ الدُّنْيَا مَعَ خَوْفٍ قَلِيلٍ وَ أَمَلٍ بَعِيدٍ وَ غَفْلَةٍ فِي لَهْوٍ وَ لَعِبٍ فَقَالَ كَيْفَ كَانَ حُبُّكُمْ لِلدُّنْيَا قَالَ كَحُبِّ الصَّبِيِّ لِأُمِّهِ إِذَا أَقْبَلَتْ عَلَيْنَا فَرِحْنَا وَ سُرِرْنَا وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنَّا بَكَيْنَا وَ حَزِنَّا قَالَ كَيْفَ كَانَتْ عِبَادَتُكُمْ لِلطَّاغُوتِ قَالَ الطَّاعَةُ لِأَهْلِ الْمَعَاصِي قَالَ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ أَمْرِكُمْ قَالَ بِتْنَا لَيْلَةً فِي عَافِيَةٍ وَ أَصْبَحْنَا فِي الْهَاوِيَةِ فَقَالَ وَ مَا الْهَاوِيَةُ فَقَالَ سِجِّينٌ قَالَ وَ مَا سِجِّينٌ قَالَ جِبَالٌ مِنْ جَمْرٍ تُوقَدُ عَلَيْنَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ قَالَ فَمَا قُلْتُمْ وَ مَا قِيلَ لَكُمْ قَالَ قُلْنَا رُدَّنَا إِلَى الدُّنْيَا فَنَزْهَدَ فِيهَا قِيلَ لَنَا كَذَبْتُمْ قَالَ وَيْحَكَ كَيْفَ لَمْ يُكَلِّمْنِي غَيْرُكَ مِنْ بَيْنِهِمْ قَالَ يَا رُوحَ اللَّهِ إِنَّهُمْ مُلْجَمُونَ بِلِجَامٍ مِنْ نَارٍ بِأَيْدِي مَلَائِكَةٍ غِلَاظٍ شِدَادٍ وَ إِنِّي كُنْتُ فِيهِمْ وَ لَمْ أَكُنْ مِنْهُمْ فَلَمَّا نَزَلَ الْعَذَابُ عَمَّنِي مَعَهُمْ فَأَنَا مُعَلَّقٌ بِشَعْرَةٍ عَلَى شَفِيرِ جَهَنَّمَ لَا أَدْرِي أُكَبْكَبُ فِيهَا أَمْ أَنْجُو مِنْهَا فَالْتَفَتَ عِيسَى عليه السلام إِلَى الْحَوَارِيِّينَ فَقَالَ يَا أَوْلِيَاءَ اللَّهِ أَكْلُ الْخُبْزِ الْيَابِسِ بِالْمِلْحِ الْجَرِيشِ وَ النَّوْمُ عَلَى الْمَزَابِلِ خَيْرٌ كَثِيرٌ مَعَ عَافِيَةِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ (كلينى، 1365، ج 2، ص 319).


اين روايت به داستان گرفتار عذاب شدن قومي را نقل مي كند كه اهل عبادت طاغوت و دنياپرست بودند كه در نهايت، به عذاب الهي گرفتار شده و بر دهانشان افسارهايي از آتش زده شده است. اين روايت، به صراحت از ارتكاب گناه پرهيز مي دهد؛ زيرا گرفتاري به عذاب الهي رخ خواهند داد. اين روايات دال بر ضمانت اجرايي احكام اخلاقي هستند. هر قدر نظام اخلاقي بتواند اين ضمانت هاي اجرايي را دروني كند، موفقيت بيشتري كسب كرده است.



و. نقش كاشفيت


برخي احكام اخلاقي به گونه اي است كه گاه بدون حكم ديني نيز مي توان به آن دست يافت. مثلاً، حتي اگر حكمي از جانب دين درباره عدالت ورزي نيز نيامده باشد، به حكم عقل سليم مي توان به آن دست يافت. ولي برخي از احكام اخلاقي به گونه اي است كه اگر ادله ديني نباشد، به سادگي نمي توان به آن دست يافت. مثل ربا كه در دوران جاهليت ربا با داد و ستد معمولي يكي انگاشته مي شد و از مشكل ربا خواري غافل بودند. ولي ادله نقلي نقش كاشفيت را ادا كرده است، به طوري كه حرام بودن آن را آشكار ساخته است و حكم به حرام بودن آن كرده است: الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلاَّ كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهي فَلَهُ ما سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَي اللَّهِ وَ مَنْ عادَ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (بقره: 275).


اين نقش را ذيل نقش معرفتي ادله نقلي ذكر نكرديم، چون مقصود از نقش معرفتي، ايجاد يك معرفت بود، بدون اينكه اين معرفت قبلاً وجود داشته باشد، ولي در اين بخش نظر بر تغيير معرفت و اصلاح نگرشي خاص است.



ز. نقش تعديل بخشي


در انسان اميال مختلف وجود دارد: هرگاه از حد خود تجاوز كند، موجب ضرر و زيان به خود و گاه به ديگران خواهد شد. در هر نظام اخلاقي، بايد راه حل هايي براي جلوگيري از اين تعارض ها ارائه شود و دستور به تعديل آنها داده شود. يكي از كاركردهاي ادله نقلي در اخلاق همين نقش تعديل بخشي است. در ادله مذكور فراوان ديده مي شود كه به چيزي امر مي كند، ولي در عين حال از زياده روي در آن نيز نهي مي شود. در اينجا به نمونه هايي از آنها اشاره مي كنيم:


الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدي عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدي عَلَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ (بقره: 194).


در اين آيه اولاً، دستور به مقابله با ستم كاران داده شده است. حتي در برخي از روايات به كسي كه در راه دفاع از جان و مال خود كشته شود، عنوان شهيد به كار برده شده است. در عين حال، در همين آيه دستور مي دهد كه در مقابله با ستمگر نبايد بيش از اندازه مقابله به مثل كرد، بلكه اين مقابله به همان اندازه اي باشد كه او اقدام كرده است. چنين دستوري منجر به تعديل غرائز خواهد شد، نه خون خواه باشد و نه متحمل ستم، بلكه در برابر ستمگر مقابله بايد نمود، ولي نبايد در اين راه از اعتدال نيز خارج شد.



نتيجه گيري


در اثبات مدل اخلاقي ديني، به تبيين مباني اين بحث اشاره گرديد و ثابت شد كه اولاً، ادله نقلي ظهوراتي عام و مطلق دارند، نه اينكه اين ظواهر مختص به گروهي خاص باشد. ثانياً، اين ظواهر نيز حجت هستند. تسامح در ادله سنن نيز براي عمل به دستورات اخلاقي شايد قابل قبول باشد، ولي براي انتساب نظريه اخلاقي به دين كفايت نمي كند. در ادامه نيز نقش هاي متفاوت و گوناگوني براي دين در اخلاق مي توان نام برد كه در ذيل به آنها اشاره مي شود: نقش توضيح مفهومي، نقش معرفتي، نقش پرورشي، نقش انگيزشي، نقش اجرايي، نقش كاشفيت و نقش تعديل بخشي.






منابع:


ابن فارس، احمد (1404ق)، معجم مقاييس اللغة، تحقيق عبد السلام محمد هارون، بي جا، مكتبة الاعلام الاسلامي.


انصارى، مرتضي (1419ق)، فرائد الأصول، قم، اسلامى.


اهوازى، حسين بن سعيد (1402ق)، الزهد، تحقيق سيدابوالفضل حسينيان، بي جا، بي تا.


بروجردى، سيدحسين (1415ق)، نهاية الأصول، قم، تفكر.


تفتازانى، سعد الدين (1409ق)، شرح المقاصد، مقدمه و تحقيق عبد الرحمن عميره، قم، شريف رضي.


حر عاملى، محمد بن حسن (1409ق)، وسائل الشيعة، قم، مؤسسه آل البيت عليهم السلام.


حلّى، حسن بن يوسف (1413ق)، كشف المراد، تحقيق حسن حسن زاده آملى، چ چهارم، قم، مؤسسة النشر الاسلامى.


خميني، سيدروح الله (1413ق)، أنوار الهداية، قم، مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني ره.


خوئي، سيدابوالقاسم (1395ق)، البيان في تفسير القرآن، چ چهارم، بيروت، دار الزهراء.


زبيدي، محمد بن محمد (1414ق)، تاج العروس، بيروت، دار الفكر.


شهرستانى، محمد بن عبدالكريم (1364)، الملل و النحل، تحقيق محمد بدران، چ سوم، قم، شريف رضي.


طريحي، فخرالدين (1408ق)، مجمع البحرين، تحقيق سيداحمد حسيني، چ دوم، مكتبة النشر الثقافة الاسلامية.


كلينى، محمد بن يعقوب (1365)، كافي، تهران، دار الكتب الاسلامية.


مجلسى، محمدباقر (1404ق)، بحار الانوار،بيروت، مؤسسة الوفاء.


ميرزاى قمى (1378ق)، قوانين الأصول، بي جا، كتابفروشى علميه اسلاميه.